طاووس خانم، سوگلي فتحعليشاه و سرانجام او
بخش پنجم

در بخش پيشين تا بدانجا اشاره کرديم که شاه قاجار به همبستري «طاووس خانم» بر روي «تخت خورشيد» دست يافت و به افتخار نام او، نام آن را به «تخت طاووس» تغيير داد.
«طاووس خانم» پس از چندي لقب «تاجالدوله» يافت. شاه با اهداي جواهرات و توجه خاص به او، سعي داشت تا احترام اهل حرم را نسبت به او برانگيزد و علاقهي خود را به او نشان دهد. از اين رو براي وي عمارتي خاص، موسوم به «چشمه» ساخت که کاخي باشکوه با باغ و بستاني دلگشا و پهناور بود. او حتي گروه ارکستر ويژهي خود را داشت که «بيگم رستمآبادي» معروف به «يارشاه» و دختر آقا محمدرضاي موسيقيدان معروف به «شاهوردي» از جمله اعضاي آن گروه بودند.
«طاووس خانم» داراي سه دختر و سه پسر شد و تا هنگام مرگ «فتحعليشاه» در حرمسراي او زندگي کرد. او عليرغم خواهش شاه، هرگز نپذيرفت که به عقد او درآيد و تا پايان زندگي شاه، صيغهي او باقي ماند.
پس از مرگ شاه، «طاووس خانم» به بينالنهرين- عراق امروز- رفت و در «نجف» اقامت گزيد. در آن جا به خريد املاک و وقف آنها پرداخت. دوبار نيز به حج رفت و سرانجام در سال 1262 هجري قمري درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد.
امروزه نيز تصوير نقاشي شدهي «تاجالدوله» در کاخ گلستان تهران، در موزهي نگارخانه نگهداري ميشود. تصوير مورد نظر، حکايت از زيبايي خاص او دارد. اين مورد نيز گفتني است که «طاووس خانم» طبع شعر نيز داشت. زماني که او دختر جواني بود، شاه جمعي از فضلا را براي آموزش او انتخاب کرده بود تا علوم ادبي، منطق و مباني بيان را به او آموزش دهند. اين آموزش چنان تأثيري داشت که ذوق سرودن شعر را در او بيدار ساخت. از استادان وي، ميتوان از «معتمدالدوله نشاط» نام برد. او از صداي خوبي نيز بهرهمند بود.
شعر زير نمونهاي از اشعار «طاووس خانم» است که زير عنوان «تاج الدوله» خطاب به شاه سروده است:
باد از سر کوي تو گذشتن نتواند
پيغام من دلشده را پس که رساند
باشد که دگرباره چو تاجم به سرآيد
بنشيند و در سايهي خويشم بنشاند
تا کي به صبوري بفريبم دل خود را
ديگــر دل بيچـــاره صبــتوري نتوانـــد
اي تاج سر، اي صاحب اورنگ، هم امشب
«تاج» آيـــد و جان را بـــه قدومت بفشانــد
عشق است و خيال تو که ما را به ضعيفي
چون گرد به هر سوي و به هر کو بدواند
از آنجا که «فتحعليشاه» نيز طبع شعر داشت، از جمله براي سوگلي خود «طاووس خانم» شعر ميسرود نمونهاي از اشعار او را نيز بخوانيد:
دهنت تنگتر از ديدهي مور
دل من تنگتر است از دهنت
دور بــاد از سر کويت، اغيــار
نــرسد صرصر دي بـــر چمنت
نامه را پاي به کويت باز است
که به دامان نرسد دست من
اين پادشاه در وصف ديگر گلرخان حرم نيز اشعار بسياري سرودهاست.
***
دوران سلطنت «فتحعليشاه» قاجار اگر چه براي خود او دوراني باشکوه و دنيايي پر از لذت و ثروت و نيز معاشرت و مباشرت با زنان زيباروي ايراني و غير ايراني بود، اما براي ملت ايران، ثمري جز بدبختي، گرسنگي، فقر و بيماري نداشت. بيماري وبا، تيفوس و طاعون بيداد ميکرد شهرها هر روز ويرانتر و مردم فقيرتر ميشدند. جنگهاي ايران و روسيه، کشور را به تجزيه و نابودي کشاند تا آن جا که هفده ولايت از ولايات ايران از کشور جدا شد. حملهي افغانها و ترکمانان در شرق و شمال شرقي کشور، آرامش را از مردم گرفته بود. نفوذ بيش از حد انگلستان نيز موجب تجزيهي «هرات» و قسمتهايي از شرق ايران شده بود.
***
بخش پنجم حرمسرا را در اينجا بشنويد.
حرمسراي هزار نفرهي «فتحعلي شاه» قاجار و داستان سوگلي او «طاووس خانم»
بخش چهارم

اگرچه مورخين ايراني عصر قاجار، از دومين شهريار اين سلسله بهعنوان خاقان کشور، مردي خوشاندام، دلير و لايق ياد ميکنند، بيگانگان، بهويژه ديپلماتهاي خارجي که باب رفت و آمد به ايران را گشوده بودند، تصوير ديگري از او ارائه ميدهند.
آنان «فتحعليشاه» را مردي خوشگذران، لاابالي، بيلياقت، خسيس، دهنبين، بيارزش و به شکلي جنونآميز زن دوست ميدانستند. در سايهي حضور چنين موجود نالايق و ناتوان و در دوران حاکميت او بود که هفده ولايت قفقاز از ايران جدا شد.
شاه قاجار عليرغم مشکلات سياسي کشور، زندگي افسانهاي خويش را که آميخته به شادکامي و هوسهاي سيريناپذيري بود در چهارديواريهاي کاخهاي عفن خود ميگذراند. تفريح در حرمخانه، سواري، شکار و بازي با ورق، از سرگرميهاي عمدهي او بود. ميزان برد و باخت در حرم شاهي به حدي بود که هر کنيز، سالانه، مبلغي تا حدود پانزده هزار تومان بهعنوان پاداش دريافت ميکرد.
شاه قاجار با وجود داشتن هزار زن عقدي و صيغه، اِبايي نداشت که بازهم رقاصهها، مطربها، بازيگرها و خوانندههاي زن تهران را به قصر خود فراخواند و حتي بدانها مسکن دهد. اين لوليان شهرآشوب، همهي هنرهاي ممکن سرگرم کننده را همراه با زيبايي و دلربايي با خود به قصر شاهي ميآوردند و مجلس عيش شاه را با دف و تارو کمانچه و سنتور و تنبک بدل به مرکز هوسهاي انساني ميکردند. از ميان آنان ميتوان از مطربههايي چون استاد «زهره» و استاد «مينا» که شاديآفرين بزم او بودند، نام برد.

رامشگر حرم فتحعليشاه ، تصوير از «لوئِيز دوبووا» نقاش و سياح فرانسوي
هنگامي که پاي مستشاران خارجي به دربار باز ميشود، انبوهي از جلوههاي رفتاري ايرانيان از جمله تجملپرستي طبقات گوناگون اجتماعي در خانهها، قصرها، باغها، ضيافتها و نيز آداب مفصل ناهار و شام با غذاهاي خوشمزه و متنوع، صرف قهوه و کشيدن قليان، لباسها، بازارها، گرمابهها، کاروانسراها و مخصوصاً حرمسراهاي اينان، اعجاب و شگفتي بيگانگان را برميانگيزد.
مستشار فرانسوي «گاسپار دروويل» مينويسد:
«بخل و خست فتحعليشاه بياندازه است. او لذتي جز روي هم انباشتن خزاين ندارد. همه ساله قريب ده تا دوازده ميليون فرانک جواهر گرانبها ميخرد و آنها را در صندوقها روي هم ميريزد. ضمناً طلاي بيحسابي جمعآوري ميکند. شکي نيست که به زودي کشور خويش را ورشکست خواهد کرد.»
***
«طاووس خانم» سوگلي «فتحعليشاه» که بود؟
«طاووس خانم» که بعدها ملقب به «تاجالدوله»ي اصفهاني شد از گرجيزادگان مقيم اصفهان بود که در آن شهر در يک خانوادهي فقير گرجي پا به عرصهي حيات گذاشته بود. راهيافتن پريرخان گرجي به حرمسراهاي پادشاهان و دولتمردان ايراني از دوران صفويه آغاز شده بود. زماني که «شاه عباس» به گرجستان لشکر کشيد و آنجا را تصرف کرد، شصت هزار کنيز گرجي را با خود به ايران آورد.
در باب چگونگي آشنا شدن «فتحعليشاه» با اين دخترک گرجي، چنين نقل ميشود که شاه در يکي از سفرهايش به اصفهان، دختر ده، يازده سالهي ژندهپوشي را ميبيند که صورتي زيبا، موهايي طلايي و چشماني فيروزهاي رنگ دارد. اين برخورد با دختر مورد نظر، احساسات شاه را به شدت دگرگون ميکند. «فتحعليشاه»، اسب خود را از رفتن باز ميدارد و به يکي از خواجهسرايان دستور ميدهد که ترتيب بردن دختر را به حرم شاهي بدهد.
شب وصل، بستر زفاف را بر تختي گوهر نشان ميگسترند که «تخت خورشيد» نام دارد. شاه قاجار به ياد آن دقايق شيرين همبستري با «طاووس خانم»، تصميم ميگيرد نام «تخت خورشيد» را به «تخت طاووس» عوض کند.
در مورد ويژگيهاي تخت طاووس، «لردکرزون» فرانسوي چنين مينويسد:
«اين تخت مثل تختخواب سفري است که اکثر فرمانروايان مشرق زمين بهکار ميبردهاند.علاوه بر آن يک اثر ارزشمند، گرانبها و زيباست. سراسر اين تخت با ورقههايي از طلا پرداخت شدهاست و با ظرافت و هنرمندانه آن را قلمزني و ميناکاري کردهاند. اين تخت با سنگهاي گرانبها مکلل گرديده است. تخت طاووس، هفت پايهي جواهر نشان و دو پله دارد که بر پشت اژدهايي قرار گرفته است. همچنين داراي ديوارهي ظريفي است که گرداگرد آن را با کتيبه زينت دادهاند و پشتي برآمده و بلند آن، سراسر پوشيده از جواهر است.
تخت مورد نظر در قسمت وسط، بلندي بيشتري دارد و بر رأس آن ستارهي گردي از الماس نصب شدهاست. در طرفين اين ستاره، دو پرندهي جواهر نشان ديده ميشود که بر گوشهي چهارچوبهي عقبي به روي هم قرار داده شدهاند.»
***
بخش چهارم حرمسرا را در اينجا بشنويد.
بهاي کنيزان گرجي در ايران ارزان ميشود
بخش سوم

آغامحمدخان در تهران خود را آمادهي نبردي بزرگ و لشکرکشي به قفقاز و گرجستان ميسازد. در هجوم به اين نواحي است که زنان بسياري را نيز از آن ديار به اسارت ميگيرد. در اين لشکرکشيها، او از هيچگونه خشونتي دريغ نورزيده است. چنانکه در «ناسخالتواريخ» آمده:
«آغامحمدخان بعد از تهيهي تصرفات، هفتاد تن از اعيان گرجيان را عرصهي شمشير ساخت؛ آنگاه به شهر تفليس درآمد و لشکر، دست به يغما برگشادند و چندان که دانستند و توانستند از زر و سيم و ديگر اشياء نفيسه حمل دادند و پانزده هزار تن از زنان و دوشيزگان و مردان و پسران را اسير و دستگير ساختند و کشيشان را دست بسته به رود ارس انداختند.»
مورخ معاصر ازبک، «فتحالله عبداللهيف» به نقل از روزنامهي «قفقاز»، در شرح اين وقايع مينويسد:
«دشمن با جنگ و ستيز وارد «تفليس» شد. سپاهيان ايراني بلاياي وحشتناکي بر شهر وارد آورده، دست به قتل و غارت زده و بخش قابل ملاحظهاي از سکنهي آن را نابود ساختند.
بچههاي شيرخوار را از آغوش مادران برميگرفتند و از پاي، آنان را گرفته، به دونيم ميکردند، تا تيزي شمشييرهاي خود را بيازمايند. زنان را تحقير کرده و آنان را به اردوگاه خويش ميبردند و وادارشان ميکردند که کودکان خود را در جاده رها کنند.
شمايل حضرت «مريم» را روي پل رودخانهي «کورا» گذاشته، گرجيان را وادار ميکردند که آن را لگدمال کنند، و بدين وسيله آنها را تحقير مينمودند و هر کس به اين کار تن درنميداد، بلادرنگ او را از پل به رودخانهي «کورا» ـ که ديگر پر از اجساد شده بود ـ پرتاب ميکردند.
جاده، پر از کودکاني بود که توسط ايرانيها از مادرانشان جدا شده و اينک بهخاطر مادرانشان زار زار ميگريستند.
فاتحان، گرمابههاي مشهور شهر را که از سنگ مرمر و گرانيت ساخته شده بودند، ويران نموده، قورخانه و ضرابخانه را نابود کرده و مدارس، چاپخانه و کليساها را ازبين ميبردند. کتابخانهي غني گرجستان به غارت رفت.»
نقل از کتاب «سياست و حرمسرا، زن در عصر قاجار»، نوشتهي خسرو معتضد ـ نيلوفر کسري»
***
بخش سوم «حرمسرا» را در اينجا بشنوید
حرمسراي «آغا محمدخان قاجار»
بخش دوم

وقتي سخن از حرمسراي «آغا محمدخان قاجار» که خواجه و خنثي بوده بهميان ميآيد، انسان دچار شگفتي ميشود. اما واقعيت اين است که «آغامحمدخان» نيز که او را در کودکي به دستور «عليقلي ميرزا عادلشاه» برادرزادهي نادرشاه، خواجه کرده بودند، داراي حرمسرايي متشکل از هفده زن ماهرو بود. درباريان و اطرافيان «آغامحمدخان» چنين وانمود ميکردند که نميدانند شهريار قاجار، خواجه است.
خواجهي تاجدار که قادر به کامجويي از آنان نبود به گفتهي صاحب «تاريخ عضدي» درصدد اذيت و آزار آنها برميآمد.
او چون با مشاهدهي رخسار زيبا و اندام دلفريب زنان زيبا آتش بهوجودش ميافتاد و درعين حال قادر به کام گرفتن نبود، خشمناک و برافروخته ميشد و ديوانهوار با شلاق و چوب به جان دختر بيچارهاي ميافتاد که افتخار همخوابگي سلطان نصيبش شده بود و آزارش ميداد. اين موارد و بسياري ويژگيهاي ديگر اين شاه قاجار را در برنامهي دوم «حرمسرا» بشنويد.
***
بخش دوم «حرمسرا» را در اينجا بشنويد.
تاريخ ناگفتهي حرمسراهاي ايراني
بخش اول

پديدهي حرمسرا و داشتن زنان متعدد، از ديرباز در تاريخ ايران وجود داشتهاست. در کتاب «حيات مردان» از «پلوتارک» در مورد حرمسراي «اردشير دوم هخامنشي» نيز سخن به ميان آمدهاست. «هردوت» از زنان زيبا و دلير ايراني، بسيار و به نيکي ياد ميکند. در تاريخ باستان، داستانهاي فراواني از مبارزات و رقابتهاي زنانهي درون حرمسراهاي عصر هخامنشي نقل شدهاست.
معروفترين پادشاه ساساني که حرمخانهاش شهرت فراوان داشته، «خسرو پرويز» بوده است که حدود هزار زن در حرمسراي او زندگي ميکردهاند. از زنان مشهور او، ميتوان به «شيرين» و «مريم»، دختر امپراتور روم اشاره کرد. اين شيرين همان کسي است که نظامي، شرح حال دلدادگيهاي او را با خسرو پرويز پادشاه ساساني است، زير عنوان منظومهي « خسرو و شيرين » آورده است.
البته پس از رواج اسلام در ايران، داشتن حرمسرا در ميان خانوادههاي ثروتمند و رجال سرشناس نيز رايج گرديد. حتي داشتن زنان عقدي و صيغه در ميان مردم کوچه و بازار نيز چيزي غير عادي نبودهاست.
اين نکته را بايد يادآور شد که داشتن زنان متعدد و نگاه داشتن آنان در حرمسرا، تنها در ايران متداول نبودهاست. بلکه اين سنت در کشورهاي ديگر مشرق زمين از جمله ترکيهي عثماني و دربار هارونالرشيد نيز رواج داشته است.
«خسرو معتضد»، يکي از نويسندگان کتاب «سياست و حرمسرا، زن در عصر قاجار» در مقدمهي کتاب مينويسد:
«انگيزهي عمدهي نويسندگان اين کتاب بيشتر پردازش و تشريح و تبيين علت عقب ماندن ايران از کاروان ترقي جهان بهويژه در قرن نوزدهم ميلادي برابر با قرون سيزده و چهارده هجري قمري است. وقتي پادشاهي چون «فتحعليشاه قاجار» سالها وقت خود را در آن مقطع حساس تاريخي به خوشگذراني و زمانسپاري بيهوده ميگذراند وکلکسيون زنان در خانهي خويش ترتيب ميدهد، نيک پيداست که کشور را به حال خود رها ميکند و اوقات زيادي براي رسيدگي به امور ملک و مردم برايش باقي نميماند.
انصاف دهيم زماني که شاهي که در عين حال وظايف رييس مملکت، رييس دولت، قوهي مقننه و حتي قضائيه را به شانههاي ناتوان خود تلنبار کرده و خويشتن را اوليالامر هم ميخواند، اينسان روزگار به بيهودگي و هوسراني بگذراند و صاحب بيش از 200 فرزند شود، کجا توان و وقت پرداختن به امور مهم کشور را خواهد داشت و آيا نميتوان يکي از رازهاي عقبماندگي ايران در 200 سال اخير را از همين گمکردن زمامدار در شبستانهاي حرمسرايش بازيافت؟!»

مجموعه برنامههايي که زير عنوان «حرمسرا» تهيه شده، آميزه و تنظيمي است از کتابها و نوشتههايي همچون:
ـ سياست و حرمسرا (زن در عصر قاجار)، که با همکاري دو نويسندهي آن، «خسرو معتضد» و «نيلوفر کسري» فراهم آمدهاست.
ـ زنان نامدار تاريخ ايران (مهدعليا، مادر ناصرالدين شاه)، از «فريبرز بختياري اصل»
ـ زن ايراني به روايت سفرنامهنويسان فرنگي، از «ميترا مهرآبادي
ـ زنان حرمسراي «ناصرالدين شاه»، نوشتهي «دکتر ابوالقاسم تفضلي»
ـ از «فروغالسلطنه» تا «انيسالدوله»، از «خسرو معتضد»
***
در اين جا ياد آور ميشوم که مجموعهي برنامههاي «حرمسرا» در 18 بخش و در فضاي برنامههاي راديويي در سال 2003 ميلادي تهيه شدهاست. اينک با برخي تغييرات در آغاز و پايان آن، يک بار ديگر براي دوستداران اينگونه مطالب در اختيار آنان قرار ميگيرد:
بخش اول، زن، کنيز، و حرمسرا در ذهنيت مردان.
بخش دوم، حرمسراي «آغامحمدخان» قاجار و شرح ويژگيهاي رفتاري او، از جمله جنون شکنجه و آزار.
بخش سوم، شرح لشکرکشيهاي «آغامحمدخان»، قتل عام مردم تفليس، نابودي و غارت گرجستان.
بخش چهارم، حرمسراي هزار نفرهي «فتحعلي شاه» قاجار و سوگلي او «طاووس» خانم.
بخش پنجم، طاووس خانم و عاقبت او، تهران قديم.
بخش ششم، «سمبل خانم»، قرباني جنون شاهان قاجار و در عين حال سوگلي شاه، طغيان حرمسرا.
بخش هفتم، دنياي درون حرمسرا و شرح مسابقهي نرم تنان و زيبارويان در حضور شاه.
بخش هشتم، داستان دلباختن شاه قاجار در خلال مسابقهي «نرمتنان» به جميله، دخترک فقير.
بخش نهم، شرايط محيطي ـ زيستي زنان حرمسراي قاجار.
بخش دهم، سرگرميها و تفريحات گوناگون زنان حرم.
بخش يازدهم، «مهدعليا» يکي از قدرتمندترين زنان عصر قاجار.
بخش يازدهم، موقعيت زنان دورهي قاجار در خانه و جامعه.
بخش دوازدهم، معرفي چند تن از زنان شاعر حرمسراي قاجار و در بيرون از زحرم،«قرةالعين».
بخش سيزدهم، زنان هنرمند، شاعر، ترقيخواه در دورهي قاجار و مشروطيت.
بخش چهاردهم، نهضت مشروطيت و شاعران زن ايراني.
بخش پانزدهم، انجمنها و جمعيتهاي زنان مبارز در دورهي مشروطيت.
بخش شانزدهم، نقش زنان در آموزش و پرورش در عصر قاجار.
بخش هفدهم، فعاليت زنان در تشکيل روزنامه و مطبوعات.
بخش هيجدهم، بخشي از «خاطرات تاجالسلطنه».
***
بخش اول «حرمسرا» را در اینجا بشنوید.
بر بارگاه حکيم بزرگ «توس»
و
«اخوانِ» هميشه در وطن خويش غريب
بخش دوم

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردي ؟
از کجا ، وزکه خبر آوردي؟
خوش خبر باشي ، اما ، اما
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
نه زياري ، نه زديار و دياري ، باري
برو آن جا که بود چشمي و گوشي با کس
برو آنجا که ترا منتظرند
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از اين در وطن خويش غريب
قاصدک تجربه هاي همه تلخ
با دلم مي گويد
که دروغي تو، دروغ
که فريبي تو، فريب
قاصدک ! هان ، ولي ... آخر .... اي واي !
راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي ! کجا رفتي ؟ آي ...!
راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمي جايي؟
در اجاقي - طمع شعله نمي بندم - خردک شرري هست هنوز؟
قاصدک !
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دل ام مي گريند
***
به سمت در ورودي باغ بزرگ «فردوسي» ميروم. محل فروش بليط، درست دم در و در سمت راست قرار گرفتهاست. قيمت آن براي هر نفر 300 تومان است. به محض ورود، از نگهبان سراغ آرامگاه «اخوان» را ميگيرم. اشاره به دور و سمت چپ باغ ميکند.
علاوه بر ارادتي که به «اخوان» دارم، حسي از کنجکاوي مرا به آنجا ميکشاند. به ياد آخرين مطلبي ميافتم که در اين مورد خوانده بودم. اينکه ميراث فرهنگي اجازهي ساخت آرامگاه او را نميدهد و گزارشي از تأثر «فرزانه ابراهيمزاده» خبرنگار آن مؤسسه که در يک روز سرد آبانماه به ديدار آرامگاه شاعر ميرود و حال و هواي غريبانهي آنجا، چگونگي سنگ مزار «اخوان» بزرگ و غريبي و تنهائياش را به صورت گزارشي براي سايت خبرگزاري «ميراث فرهنگي» ميفرستد.
به قول دوستي، گويا در باغ بزرگ توس، «اخوان» در سايهي عظمت فردوسي به کلي گم شده است. اگر او نيز، در محل دفن ديگر هنرمندان و شاعران قرار ميگرفت، چه بسا جايگاه درست خود را باز مييافت و از آرامگاهي اگر نه در شأن و جايگاه ادبياش، بل مناسب و شايسته، برخوردار ميشد. او در زندگي خويش نيز با همهي بزرگي روح و مقام ادبياش، در فقر و تنگدستي زيست.
بر خلاف توصيف خبرنگار «ميراث فرهنگي» که در ديدار از آرامگاه «اخوان»، هوا را بس ناجوانمردانه سرد يافته بود، اين بار اما تابستان است. در اين باغ بزرگ و باشکوه، ميشود نمايندگان فکري همهي اقشار جامعه را باز يافت. از ترک و کرد و عرب و فارس.
باغ زيبايي خاصي دارد. سر سبز و پر از گلهاي گوناگون. هم زيارت و هم سياحت. مردم علاوه بر ديدار از آرامگاه و موزهي «فردوسي»، بساط چاي و نهار را در سايهي درختي و بر چمن باغچهاي پهن ميکنند و ساعتها در آنجا ميمانند. باغ «فردوسي» بيشتر جنبهي توريستي و تفريحي دارد تا فرهنگي. صداي «محمد اصفهاني» فضاي باغ را پرکردهاست. به چه مناسبت؟ نميدانم. شايد براي رضايت زوّار و مردمي که در آنجا هستند.

محوطهي موزه، مرتب پر و خالي ميشود. بليط ورودي آنجا نيز 300 تومان است. گرماي فضاي داخل آن، آرامش را از انسان ميگيرد. هنوز براي خنک کردن هوا کاري نکردهاند. گويا در دست اقدام است. اين مکان، بسيار باشکوه و ديدنياست. درست در کنار عظمت موزهي «فردوسي» و انبوه باز ديدکنندگان، چمني خشک و زميني آجر فرش و سنگ قبري ساده، زينتبخش مزار شاعر بزرگ خراسان، «اخوان» است.
باور کردني نيست. آنچنان غيرعادي مينمايد که باورت ميشود تعمدي در کار است. يک سال از زماني که مطلب «ميراث فرهنگي» را خواندهام، ميگذرد ولي مشاهدات من از آرامگاه اين شاعر، با آنچه «فرزانهابراهيمي» در يک روز سرد آبانماه شاهد بوده فرقي ندارد. در هواي گرم و آفتابي تابستان که گل و سبزه و گياه، باغ را شکوهي بهشتي بخشيده، اطراف سنگ سادهي مزار «اخوان»، همچنان خشک و بيبرگ و گل و سبزه است. دريغ از بوتهي گلي، سايهي درختي، نمايي و تنديسي و چند خطي در معرفي او!
***
گزارش خبرنگار «ميراث فرهنگي» را همراه با صداي شاعر و دو ترانه در اينجا بشنويد.
در بارهي اخوان ثالث، زندگي و اشعارش با صداي خود شاعر به اينجا مراجعه کنيد.
بر بارگاه حکيم بزرگ «توس»
و
«اخوانِ» هميشه در وطن خويش غريب

مدت زيادي است که چيزي ننوشتهام. اينجا با آخرين پست خود به همين حال ماندهاست. سفر، مشغلههاي گوناگون و خرابي کامپيوتر اين تأخير را طولانيتر از آن که بايد، ساخت.
بالاخره صداي دوستان و آشنايان درآمد و جوياي اين وقفهي طولاني شدند. البته مطالب «درسايه روشن کلام» از نوع خبر و يا مسائلي نيست که نياز به نوشتن مرتب و هر روزه و يا هفتهاي داشته باشد، با اين وجود، اين سايت نيز در عمل خوانندگان خاص خود را دارد که جوياي چگونگي آن شدهاند.
دوستي که او نيز در طول تابستان دچار همين غيبت طولاني شده بود، ميگفت خوانندهاي از جمله خوانندگان سايتش براي او نامهاي فرستاده است بدين مضمون: «آقا شما مردهايد؟!»
اين جملهي پرسشي کوتاه چه از سر مهر باشد و چه کين، نشان دهندهي آن است که خواننده، هر بار که سري به سايت زده با همان آخرين مطلبي که ديده روبهرو شدهاست و طبيعتاً خواهان ديدن و يا شنيدن مطالب تازهاي از اوست زيرا اگر علاقمند نبود نيازي به پيگيري نداشت.
حال براي آن که اين آمدن را به گونهاي نشان دهم، چند عکسي را که در سفر تابستان گرفتهام براي ديدن شما نيز ميگذارم.
***
«توس» را يک بار ديگر در سفرهاي پيشين ديده بودم اما اشتياق حضور بر مزار «اخوان» مرا مصمم ساخته بود که در اين سفر بار ديگر به «توس» بروم و بر سر مزار «اخوان» تا از نزديک شاهد آنچه که شنيده و خوانده بودم، باشم.
آژانسي کرايه کردم و راهي «توس» شدم. نيمروز بود و هواي مشهد گرم و تفزده. بيرون از بارگاه حکيم توس، دنيايي است متفاوت از دنياي «رستم» و «اسفنديار» و «سيمرغ» و ماجراهاي دلاوري و حماسهاي و عاشقانهي دنياي انديشههاي «فردوسي». مردم با سختي و به هر شکل ممکن براي گذران زتدگي، پوشاندن داغ ننگ فقر و ادامهي بقا، مبارزه ميکنند. دنياي بيرون از باغ بزرگ «توس»، کم ديدني نيست!

تا چشم کار ميکند بساط کسب و کار به شکلهاي گوناگون گستردهاست. از پفک فروشي، ذرتفروشي، لاتاري، فال تا فروش ميوه و اغذيه و وسايل زينتي و مجسمههاي گوناگون فردوسي. فروشندگان اين بساطها اغلب کودکان هستند بخصوص آنها که تمام سرمايهشان پرندهي کوچکياست در قفس. پرندهي اسير فقر و فلاکت که فال خوشبختي ميگيرد و آيندهنگري ميکند. بين اين کاسبان خردسالِ بازار مکارهي زندگي، انس و الفتي است. آنان از آنجا که فقر را به تساوي دريافتهاند در کمک به يکديگر و حل مسائل خويش نيز بزرگوارند و حس همدردي ميان آنان، شايد به دليل همان ظلمي که به تساوي بر آنها تحميل گرديدهاست، قوي است.
فرزندان بيرون از باغ «فردوسي» از بر و بالاي «رستم» در دوران کودکي هيچ نشاني ندارند که نسبش به «سام نريمان» ميرسد. اينان افسرده و رنج کشيدهاند و نسبشان به فقر ميرسد. در بيرون از باغ «فردوسي» از «سيمرغ» افسانهاي نيز خبري نيست که پرهايش را نزد «زال» و «رودابه» ميگذارد تا به هنگام دشواري، با آتشزدن يکي از آنها، پديدار شود. «سيمرغ» اين کودکان، همان پرندههاي کوچک درون قفسند.
«رستم» قهرمان افسانهاي درون باغ، هرگز کودکي نکرد و در دوران کودکي به جرگهي بزرگسالان پيوست و وارد ميدانهاي نبرد شد. کودکان بيرون از باغ «فردوسي» نيز همچون «رستم»، کودکي نکردهاند و در ميدانهاي سخت زندگي روزانه با جثههاي نحيف و کوچک خود براي زنده ماندن خويش و نه زندگي کردن، در نبردند.

کمي آن طرفتر پيرمردي خراساني با تار يا سهتار خود سعي ميکند به سبک «ستارزاده» خوانندهي ترانههاي خراساني بخواند. او کمتر توجه کسي را به خود جلب ميکند و بيشتر براي دل خودش ميخواند. لهجهي شيرين خراساني پيرمرد براي خراسانيها تازگي ندارد و براي ديگران نيز شايد خيلي قابل فهم نيست. اما آهنگ تار يا سهتار او در فضاي گرم و آفتابي آنجا دلنشين و طربانگيز است و شايد براي لحظاتي فضاي سنگين و تلخ بساط فقر و کودکان کار و بدبختي را رنگي ديگر ميزند.

جز فال پرنده که فروشندگان آن فقط کودکان هستند، بساط لاتاري يا شانسي به گونههاي مختلف برقرار است. فقر و ناگزيري، گاه در همان محدودهي خود بعضي خلاقيتها را نيز به وجود ميآورد از جمله وجود نوعي لاتاري که قبلاًً نديده بودم. صاحب بساط، ليوانهاي گوناگوني رادر يک سيني بزرگ قرار ميدهد که درون بعضي از آنها پول گذاشته شده است. علاقمندان اين بازي، مقداري پول ميپردازند تا بتوانند شيئي يا توپ کوچکي را به طرف ليواني پرتاب کنند که درون آن پول گذاشته شدهاست. متقاضي براي اين نوع لاتاري بسيار زياد است و تعداد تماشاچي نيز فراوان.
***
در بيرون از باغ «فردوسي»، بازديدکنندگان ميتوانند مسيري را با کالسکه يا همان درشکههاي قديمي که شکلي تازه به آن دادهاند، طي کنند. خانوادههاي بچهدار از طرفداران پروپاقرص اين کالسکهها هستند.
دو برادر که دوازده و سيزده ساله مينمايند به جز بساط ذرتفروشي، مجسمههاي گوناگون از جمله تنديسهايي از فردوسي را ميفروشند. اين مجسمهها را گويا کارگاههايي در رابطه با ميراث فرهنگي ميسازند که در مکاني نزديک محل فروش قرار دارد.
گرماي هوا بيداد ميکند. بايد به درون باغ فردوسي رفت و در سايهي درختي و با ليوان آب خنکي از عطش بيرون و درون کاست.
***
اين مختصر را داشته باشيد تا بعد به درون باغ «فردوسي» برويم.
بُعدي ناگفته از زندگي «شمس تبريزي»

«شمس تبريزي» کيست؟ فرشتهاي در هيأت انسان و يا انساني در چهار چوب بستهي تن با همهي ضعفها، حقد و حسدها و پوياييها و شکوفاييها. آيا ميتوان انسان آسماني را در گسترهي خاک سراغ گرفت؟ و اگر سراغ چنين انساني را بگيريم، آيا حکايت از ساده نگري و يکدست انديشي ما ندارد؟ به سراغ «شمس تبريزي» برويم و از درون ادبیات کشورمان شاهد رابطهي نابرابر حقوق او با همسرش «کيميا خاتون» باشیم.
يازدهم تيرماه، بزرگداشت «مولانا جلالالدين محمد بلخي» و در حقيقت برابر با سالروز درگذشت اين شاعر و متفکر بزرگ ايراني است که در سال 604 قمري برابر با 1225 ميلادي در سن 68 سالگي در گذشتهاست.
***
معمولاً آنچه در چنين روزها و يا بزرگداشتهايي گفته ميشود بيشتر در راستاي زندگي و مرگ «مولانا»، رابطهي فکري و عاطفي او با «شمس» و بررسي ويژگيهاي گوناگون فرهنگي و رفتاري در آثار اوست. تا کنون کمتر ديده شده که در پرداخت به زندگي «مولانا» و مراد او «شمس تبريزي» به خصلتهايي پرداخته شود که به طبيعت انسان و يا بهتر بگوئيم، يک انسان زميني نزديکتر است. شايد به اعتقاد گروهي، اين امر، در گسترهي مثنوي يا مولويشناسي و يا انسانهاي وارستهي ديگري از اين دست قرار ندارد.
براي بسياري از ما که «غزليات شمس تبريزي» را خواندهايم، اين نکته در رديف ابتداييترين آموزههاي ادبي است که شخصيتي ارجمند، گمنام و پر از رمز و راز به نام «شمس تبريزي» يا «شمس پرنده»، دريايي از احساس و انديشه را در وجود «مولانا»، در هيأت کتاب «غزليات شمس تبريزي» به جوش و خروش در آورده است. ما در مکتب و مدرسه، در محفلهاي ادبي و دانشگاه، جز اين چهرهي احترام برانگيز، کمتر نکتهي ديگري در مورد زندگي «شمس تبريزي» شنيدهايم.
پرداخت به گوشهاي از زندگي «شمس تبريزي»، نه تنها به معني فراموش کردن «مولانا» نيست بلکه اين پرداخت، چراغي بر مجموعهي زندگي مولاي روم ميتاباند که يکي از چهرههاي عميق ادبيات ماست. پر واضح است که غرض از اين نوشتار غبارآلود کردن چهرهي «شمس تبريزي» و به دنبال آن چهرهي «مولانا» که در برشي از زندگي خود، شيفتهي انديشهها و گفتههاي او شده بود نيست. اگر چنين انديشهاي در ذهن کسي راه يابد، درست به مثابهي آنست که انسان، بر خلاف منطق و شعور انساني بخواهد از اينان چهرههايي بيعيب و نقص، کامل و آسماني ارائه دهد.
بزرگي «مولانا» و مراد او «شمس تبريزي» در آن است که با وجود زميني بودن و با وجود داشتن همهي ضعفهاي انساني، چنان پوينده و چنان بزرگند که تاريخ فکر و ادب ايران و جهان نميتواند زايندگيها و تأثير ژرف انديشههاي آنها را بر نسلهاي انساني نديده بگيرد.

از اين رو وقتي در خبرها ميخوانيم که کتابي به نام «کيميا خاتون» به قلم «سعيده قدس» منتشر ميشود که به بعد ديگري از زندگي «شمس» ميپردازد که جز آن چيزي است که تا بهحال شنيدهايم، سخت دچار ترديد ميشويم. آنچه در اين کتاب ميآيد نه تنها او را به عرش نميبرد بلکه به سختي، او را از جايگاه فرازنشينانهاي که دارد در ذهن انسان برابر طلب امروز فرو ميکشد.
نويسندهي کتاب «کيميا خاتون»، «سعيده قدس» است که اين کتاب را در قالب رمان ارائه دادهاست. من هنوز به اين کتاب دسترسي نيافتهام اما چنانکه در خبرها آمده، کتاب بر اساس متنهاي معتبر تاريخي نوشته شده و به زندگي «کيميا خاتون»، دختر «محمدشاه» و «کراخاتون» ميپردازد. «کراخاتون» مادر «کيميا خاتون»، پس از مرگ شوهر خود «محمدشاه»، بهعنوان همسر دوم «مولانا» به عقد او درمي آيد.
آن چه در خبرها در ارتباط با مطالب کتاب «سعيده قدس» آمده بود، براي من انگيزهاي شد تا در اين زمينه، در جستجوي منابع ديگري برآيم و از طريق تجزيه و تحليل برخي پژوهشگران معتبر و نامآور کشورمان، چند و چون موضوع را در پيرامون رفتار «شمس تبريزي» با همسرش «کيمياخاتون» براي آگاهي خودم بيشتر روشن کنم. اين دو کتاب يکي اثري است از دکتر «عبدالحسين زرينکوب» با نام «پلهپله تا ملاقات خدا» و ديگري «باغ سيز عشق» از دکتر «محمدعلي اسلامي ندوشن».
پس از خواندن دو نوشتار از دو نويسندهي آگاه و شناختهشدهي کشورمان، که در مورد رابطهي «شمس» با همسرش نوشته شده، ابعاد ديگري از شخصيت افرادي همچون «شمس تبريزي» و «مولانا» بر ما روشن ميشود. اگر برخوردي شتابآميز و احساسي به اين شخصيتها که در ذهن ما در اوج هستند، داشته باشيم، به سختي افسرده و سرخورده ميشويم. اما اگر از ديدگاه انسان زميني به آن ويژگيها بنگريم، به اين پديده نگاه طبيعيتري خواهيم داشت.
نخست بايد بر اين نکته باور داشت که از چهار چوب شخصيت اين افراد نيز همان برون تراود که در درون آنهاست. در آن صورت قبول خواهيم کرد که انسانهايي چون «شمس تبريزي» و «مولانا» نيز داراي خصلتهايي همچون حسد، خشم، تندخويي و آزار و اذيت نسبت به زير دستان خود بودهاند. چنانکه با وجود تفاوت سني بسيار زياد ميان «شمس» و دخترک جوان، او «کيمياخاتون» را به همسري ميگيرد و آنگاه پس از مدتي کوتاه، به دليل بدبيني و حسد، او را آزار ميدهد و بنا به رواياتي، باعث مرگ او ميشود.
***
براي روشن شدن مطلب، نخست به کتاب دکتر «عبدالحسين زرينکوب» مراجعه ميکنيم که در سال 1377 خورشيدي منتشر شدهاست. در بخش «غيبت بيبازگشت» در مورد «کيميا خاتون» چنين آمدهاست:

«در گذر شتابآلود و پرهيجان اين سالها بود که «گوهرخاتون» زوجهي «مولانا» درگذشت ( ح640) و او چندي بعد خود را به «تجديد فراش» ناچار يافت.
«کراخاتون» قونوي که از شوهر سابق خود «شاه محمد»، فرزندي به نام «شمسالدين يحيي» نيز داشت، زوجهي جديد «مولانا» بود که در اندک مدت توانست به خانهي خاموشيزدهي خداوندگار، دوباره روشني و گرمي انس و محبت ببخشيد. دختري هم که پروردهي او بود، و ظاهراً او را نيز از شوهر سابق داشت در همين ايام با او به حرم «مولانا» وارد شد. و بهزودي علاقهي پسر کوچک «مولانا»، «علاءالدين محمد» را به خود جلب کرد.
اين دختر «کيميا خاتون» نام داشت و علاقهاي که «علاءالدين» به او پيدا کرد، معصومانه و ناشي از توافق در سن و در احوال روحي بود. با آنکه اين علاقه از هر شائبهاي منزه بود، در داخل خانواده و در بين زنان حرم تصور يک وصلت آينده را هم بين آنها ظاهراً القا کرد. اما اشتغال «علاءالدين» به درس و هيبت و حرمت «مولانا» در خانه، مانع از آن شد که چيزي از اين مقوله در آن ايام به گوش وي برسد. دلمشغوليهاي «مولانا» در خارج از خانه، او را از آنچه در داخل خانه از اينگونه پچوپچهاي بيخگوشي زنانه نقل ميشد، برکنار نگهميداشت...» (دکتر زرينکوب، کتاب «پلهپله تا ملاقات خدا» صفحه 100)
در اثناي اين احوال، مرد تبريزي به «کيميا خاتون» که پروردهي حرم «مولانا» و هممقيم حرمسراي وي بود علاقه پيدا کرد و معلوم شد اولياي حق هم از اسارت در دام عشق جسماني در امان نميمانند.
«شمس» که همهي عمر از هر دامي گريخته بود، به هيچ تعلقي سر فرود نياورده بود، حتي از توفان شور و هيجان روحاني «مولانا» خود را کنار گرفته بود، بالاخره به عشق اين دختر «جميلهي عفيفه» پايبند شد.
پيرمرد سالهاي شصت را پشت سر گذاشته بود، مدتها در آفاق عالم گشته بود و هرگونه تجربه آموخته بود و تا اين هنگام فکر تأهل و انديشهي ترک تجرد به خاطرش رسوخ نيافته بود. تا اين هنگام در هر آنچه به تعلقات جهاني مربوط ميشد نداي دروني، او را از هرگونه پايبندي برحذر داشته بود. ليکن کيست که گهگاه رهائي از خود را که هر تعلقي بدان گره ميخورد، در عشق که لازمهي آن نفي خودي است، جستجو نکند؟
اما «کيميا» که «شمس» در داخل حرم «مولانا» با او برخورد کرده بود، سراسر وجود او را تسخير کرده بود و عشق او که «صنم گريزپاي» مولانا را در کمند آورده بود چنان شوري داشت که پيرمرد را حتي به فکر تأهل هم انداخته بود.
«کيميا خاتون» براي «شمس» که همهي عمر، مجرد زيسته بود و اشتغال دايم به سير و سفر، او را از فکر تأهل دور نگهداشته بود، يک رؤياي زنده يا يک تجربهي روحاني در سلوک کمال بهنظر ميرسيد. تجسم تجربهاي بود که جسم را هم در کنار روح ارضا ميکرد و فکر ازدواج با او ، در وي تا حدي نيز متابعت از سيرهي پيامبر بود و لاجرم مانع از سير در مراتب کمال روحاني به نظر نميآمد.
اگر خود «شمس» بهرغم آن بيتعلقي که در تمام عمر شيمهي او بود انديشهي اين تأهل را در سر نپرورده بود، در محيط خانهي «مولانا» با وجود غلبهاي که او بر احوال «مولانا» داشت، هيچکس نميتوانست او را بدين کار الزام يا حتي تشويق کند. اما وقتي پيشنهاد اين ازدواج در حرم «مولانا» مطرح گشت، بيدرنگ مورد قبول گشت.
با اين حال انعکاس خبر، هم در داخل خانه ناخرسندي «علاءالدين محمد» را که گوشهي چشمي به اين دختر داشت تحريک کرد و هم در خارج خانه، غيرت و ناخرسندي بلفضولان را که پيرمرد تبريزي به نظر آنها «کفو» دختر نميآمد، برانگيخت. اما «شمس» به صحبت «کيميا» خو کرده بود و اين بار خشم و تهديد مخالفان، ديگر او را به ترک «قونيه» وادار نميکرد.
***
در تابخانهي مدرسه که مدخل حرم و در واقع قسمت بيروني آن محسوب ميشد، حجرهاي چند به «شمس» و زوجهاش واگذار شد و بدينگونه، «شمس» در واقع جزو محارم حرم «مولانا» گشت.
بههرحال علاقه به «کيميا»، او را که در عشق زميني هم مثل عشق آسماني پرشور و گرمآهنگ و بيآرام بود، دچار وسوسهي غيرت و حسادت کرد. «علاءالدين محمد» که انس ديرينهي خانوادگي او با «کيميا» از هر شائبهي آلايش، منزه بود آماج اين غيرت و سوءظن عاشقانه شد و عبور دايم وي از حوالي تابخانه که درواقع مدخل حرم «مولانا» بود و پسر جوان در رفت و آمد به خانه ناچار ميبايست از آن حوالي عبور کند، سوءظن عاشق پير را تحريک کرد. چند بار بر اين رفت و آمدِ آزادِ وي اعتراض نمود و حتي يکبار چنانکه از اشارت خود او در طي «مقالات» برميآيد، وي را «تهديد» کرد با منع شديد.
اين منع و تهديد که مثل انس و علاقهي «علاءالدين» نسبت به «کيميا»، از «مولانا» مخفي نگهداشته شد، در خارج حرم بيش از داخل آن انعکاس يافت. شاگردان «علاءالدين» که در مدرسه نسبت به اين مدرس جوان و متشرع، با نظر حرمت مينگريستند و عدهاي از مريدان «مولانا» که سکونت مرد تبريزي را در کنار حرم «مولانا» اهانتي در حق حيثيت خاندان او تلقي ميکردند، زمزمهي ناخرسندي ساز کردند و زير لب غريدند که بيگانهاي درون حرم «مولانا» آمدهاست و فرزند صاحبخانه را از ورود به خانهي پدر منع ميکند!
مخالفتها که رنجش «علاءالدين» از تهديد«شمس» هم مايهي تشديد آن شده بود، اندک اندک بالاگرفت. بدگوئيها و ناخرسنديها، دوباره در خارج از حرم شدت پيدا کرد و «شمس» بار ديگر خود را از جانب مريدان «مولانا» و طالبعلمان مدرسه معروض تهديد يافت. با آنکه يکبار از روي خشم و ناخرسندي به «سلطان ولد» گفته بود که اينبار اگر ناچار به غيبت شود ديگر هرگز بازنخواهد گشت و هيچکس نشان او را نخواهد يافت، عشق «کيميا» او را از اينکه اين تهديد را عملي سازد، مانع آمد.
ترک کردن «قونيه» که لازمهي آن بريدن از حرم «مولانا» و از صحبت «کيميا»ي محبوبش بود، براي او غيرممکن مينمود. ناچار به صبر کوشيد و طعن و خشم مخالفان را تحمل کرد؛ حتي به خلاف گذشته از خشونت پرهيز کرد و تا توانست خود را آرام و مردمآميز نشان داد.
بدينگونه مردي را که تا سنين آن سوي شصتسالگي از هرگونه تعلقي خود را برکنار نگهداشته بود، عشق، به دام و قيد تعلق انداخت و عشق از اين بسيار کردهاست و کند. آنچه را سياحت طولاني در آفاق دور، صحبت با مشايخ و زهاد خشک و سرد و مغرور به او نياموخته بود، عشق «کيميا» به او ياد داد.
«کيميا» او را آرام کرد، مردمآميز کرد و به تعبير صوفيان از مقام «ليمعالله» به عرصهي «کلّميني يا حميرا» درآورد. در عين حال آن بيخيالي و آسايش خاطر را که به اقوال و احوال او رنگ کبريايي ميداد از او بازگرفت.
***
به دنبال اين عشق پيرانهسر، «شمس» ناخودآگاه، اندک اندک دگرگوني يافت. رفت و آمد «کيميا» را به خارج خانه محدود ساخت، از غيبت او دچار دغدغه ميشد، از معاشرت او با زنان ديگر وحشت داشت و مثل هر پيرمردي که زن جوان را در حباله آرد با او دائم ماجراها داشت.
«کيميا» که فاصلهي سني زيادي با او داشت وقتي از صحبت پيرمرد ملول ميشد با زنان همسايه به مسجد يا بازار ميرفت. وقتي با اين زنان جوان به باغ يا مهماني ميرفت و احياناً دير به خانه بازميگشت، «شمس» که قبل از ازدواج از همهي عالم فراغتي داشت از تأخير و درنگ «کيميا» بهشدت دغدغهي خاطر مييافت و در حق زن خشونت ميکرد.
در اين ميان مرگي ناگهاني، بعد از يک بيماري سهروزه و در دنبال مشاجرهاي توفاني که بين زن و شوهر روي داد، به خانهي وي راه يافت و «کيميا» را از وي گرفت. «شمس» بهشدت محزون و متأسف شد و آرام و قرار خود را از دست داد. اينکه مرگ محبوبهاش (شعبان 644) بهدنبال يک کشمکش قهرآميز که از تأخير زن در بازگشت از باغ روي داده بود، اتفاق افتاد، وي را بهشدت از خشونت و قهري که در حق او روا داشته بود، نادم و ناخرسند کرد. زندگي زناشوئي آنها چه کوتاه بود! حتي به يک سال هم نکشيده بود.
«کيميا خاتون» اين بار همراه با مادر بزرگ «سلطان ولد» در صحبت عدهاي از زنان به رسم تفرج به باغ رفته بود و جائي براي سوءظن وجود نداشت. آيا مصاحبت اين پيرزن که جدّهي «علاءالدين محمد» نيز بود، «شمس» را به سوءظن انداخته بود و به اعمال خشونت بيشتري در حق اين زوجهي جوان واداشته بود؟ هرچه بود در بازگشت از باغ و در دنبال مشاجرهاي سخت، «کيميا» بيمار شده بود و سه روز بعد در خانهي شوهر و با ناخرسندي و تأثر بسيار جان داده بود و مرگ او به شدت «شمس» را پريشان خاطر ساخته بود.
از آن پس اقامت در خانهاي که در آن بعد از سالها دربدري و آوارگي، يکچند در سايهي محبت «کيميا خاتون» به آسايش رسيده بود، براي «شمس» غيرممکن شد. «مولانا»، به گمان او، ديگر به وجود وي حاجت نداشت. مقام تبتل را که براي او رهائي از جاه و حشمت فقيهانه بود، پشت سر گذاشته بود و در پلههاي کمال عروج ميکرد. جز انس عاشقانه که ممکن بود براي او حجاب راه شود، هيچ چيز او را به صحبت وي الزام نميکرد.
براي خود وي نيز دوري از «قونيه» رهائي از يک خاطرهي محنتخيز و آزادي از يک تعلق بر باد رفته بود. اکنون که «کيميا»يي وجود نداشت، اکنون که وجود خود او ممکن بود براي «مولانا» هم يک حجاب راه و يک مانع کمال باشد، توقف او «در قونيه» چه ضرورت داشت؟
***
«شمس» در مدت يک هفته در احوال خود و احوال «مولانا» به تأمل پرداخت و استمرار صحبت با وي را ضرورت نديد. «مولانا»يي که که سالها پيش وقتي از مدرسهي پنبهفروشان با آن موکب و آن جاه و حشمت غرورانگيز بيرون ميآمد در قيد جاه فقيهانه بود، اکنون عارف از قيدرستهاي بود. آن روز «مولانا» بيماري بود که در وجود وي به يک طبيب الهي برميخورد، اما امروز اين طبيب الهي، خود به بيماري تعلق دچار گشته بود و نياز به طبيب داشت.
اگر در «قونيه» ميماند و به خاطرهي «کيميا» که هنوز براي او دلبند و وسوسهانگيز و پرجاذبه بود دل ميبست، براي رهائي از اين تعلق بيمارگونه به يک طبيب الهي حاجت داشت. اما خود او ميتوانست صداي اين طبيب الهي را از دل جراحت ديدهي خويش بشنود. براي رهائي از اين بيماري ميبايست از خاطرهي «کيميا» و حتي از حرم «مولانا» و محيط حيات او که يادآور «کيميا» بود، بگريزد. از اينرو بيآنکه «مولانا» را خبر کند شبانه «قونيه» را ترک کرد. شايد هشداري را که پيش از آن بر سبيل تهديد به «سلطان ولد» داده بود براي اعلام اين غيبت بسنده ديده بود. پريشاني، دردمندي و ناخرسندي او بيش از آن بود که قبل از اين فرار، قبل از گريز از «قونيه» و از خاطرهي «کيميا»، با «مولانا»ي خويش خداحافظي کند.
دکتر عبدالحسين زرينکوب، «پلهپله تا ملاقات خدا»، بخش «غيبت بيبازگشت»
دکتر «اسلامي ندوشن» نيز در کتاب «باغ سبز عشق» در مبحث «افول شمس» به «کيميا خاتون» اشاره دارد و زير عنوان «داستان کيميا»، به ماجراي ازدواج، زندگي و مرگ او ميپردازد:

داستان «کيميا»
از ماجراي «کيميا خاتون» که مدت کوتاهي به همسري «شمس» درآمد نيز چيز عمدهاي نميدانيم. چه کسي موجب اين ازدواج نامتناسب گرديد؟
به روايت «سپهسالار»، «شمس» خواستار آن شد و «مولانا» هم از آن استقبال نمود «خداوندگار ملتمس ايشان را به خرمي هرچه تمامتر مبذول فرمودند»(ص134).
در جوار خانهي «مولانا»، خرگاهي ترتيب ميدهند و زوج جديد در آن به «زفاف» و سپس به زندگي ميپردازند. آنگاه «سپهسالار» پاي فرد سومي را به ميان ميآورد که «علاءالدين» پسر دوم «مولانا»ست او مينويسد:
«چلبي علاءالدين که فرزند متوسط مولينا، خداوندگار بود و در حسن و لطافت و علم و فضل نازنين جهان، هرگاه که به دستبوس والد و والده ميآمد (منظور نامادريش کراخاتون بود) و از صحن صُفه عبور ميفرمود و به تابخانه (شبستان) ميرفت، مولانا شمسالدين را غيرت ولايت در جوش ميآمد.
تا چند نوبت بر سبيل شفقت و نصيحت بديشان فرمود: «اي نور ديده هرچند آراسته به آداب ظاهر و باطني اما بايد که بعد از اين در اين خانه تردد به حساب فرمايي.»
اين تذکار خود، انگيزهي بهانهجويي تازه در بارهي «شمس» ميشود. دوستان علاءالدين و مخالفان «شمس» گفتند:
«عجب کاري است. آفاقي (غريبه) آمدهاست و در خانهي خداوندگار درآمده و نور ديدهي صاحبخانه را در خانه نميگذارد.»
«سپهسالار» همين مخالفتهاي مکرر را مشوق غيبت «شمس» از «قونيه» معرفي ميکند. بنا به اين قول، قضيهي «علاءالدين» با «شمس» دستاويزي شدهاست براي فشار مخالفان بر او.
«کيميا خاتون» نادختري «مولانا» بود که پدرش مرده و مادرش «کراخاتون» همسر دوم «خداوندگار» شده بود و او در خانهي آنان زندگي ميکرد. هنگام ازدواج شايد بيست و چند ساله بوده، در حالي که «شمس» از شصت گذشته بوده. آيا دختر با رضايت به اين وصلت تن داده يا هيبت «مولانا» او را به قبول واداشته؟ نميدانيم. ولي احتمال هست که جز «شمس» و «مولانا»، کس ديگري رغبت چنداني به اين ازدواج نداشته و سرانجام هم به فرجام اسفبار پيوست.
«شمس» علاوه بر پيشرفت سن، مردي بدخلق و حسود بوده. خود مينويسد: «با او حکم کردم که روي تو هيچکس نخواهم بيند، الاّ مولانا» (مقالات، اضافات، ص241)
***
ظاهراً پس از چندي ميان زن و شوهر اختلافي بروز ميکند. مينويسد: « در آن احوال کيميا ديدي چه تأني (صبر) کردم... گمان بود که من او را دوست ميدارم و نبود الاّ خداي (يعني که جز خدا کسي را دوست ندارم)». او خود را محق و همسرش را گناهکار ميداند. «همه را حلال کردم و او را حلال کردم» (همان، ص224).
عبارتهاي «شمس» درست روشن نيست، بريده بريده است. اندکي بعد ميگويد: «خبر کرد که بياييد شوي مرا ببينيد. يکي از اينسو سر ميکند، يکي از آن سو و او را خوش ميآيد و آن همه تأني که در باب «کيميا» کردم در مقابل تأني من اندک بود» (همان ص225)
از عبارت «بياييد شوي مرا ببينيد» گويا منظور آن بوده که همسايگان را به کمک طلبيده.
***
ماجراي نهائي از اينجا شروع ميشود که روزي «کيميا» بياجازهي شوهر، به همراه چند زن خانواده براي تفريح به باغ ميرود. «شمس» برميآشوبد و اين عمل بسيار ساده، جريانهاي شومي به دنبال ميآورد.
«افلاکي» مينويسد:
«کيميا خاتون، زني بود جميله و عفيفه، مگر روزي بياجازت او، زنان او را، مصحوب جدّهي سلطان ولد، به رسم تفرج به باغش بردند، از ناگاه مولانا شمسالدين به خانه آمده مذکوره را طلب داشت، گفتند که جدّهي سلطان ولد با خواتين او را به تفرّج بردند. عظيم توليد و به غايت رنجش نمود» (ص641)
چون «کيميا» به خانه بازميگردد «درد گردن» ميگيرد و بعد از سه روز ميميرد» هفت روز بعد «شمس» ناپديد ميشود.
«شمس» که بهزعم خود آن همه در عروج سير ميکرده، نه ميتوانستهاست از ميل جسماني پرهيز داشته باشد و نه از حسدهاي عاميانه. طبع سرکش او اندک مخالفتي را برنميتافنه. بهانهي مشاجره آن بوده که همسر او بياجازهي او به باغ رفته. آيا حساسيتي نسبت به زنان خانوادهي «مولانا» داشته که نميخواسته «کيميا» با آنان جليس شود؟
آنان به احتمالي با اين وصلت نظر مساعدي نداشتند. به هر حال گرهي در کار اين ازدواج بوده. تفاوت سن داماد و عروس، خشونت طبع و غليان «شمس» و نازکطبعي دختر جوان در برابر هم قرار ميگرفتند. رشتهي اتصال «مولانا» بوده که همهي يخها را در آفتاب وجود خود آب ميکرده ولي پارهي ابري هم ميتوانسته اين آفتاب را بپوشاند و جريان باغ پيش آمده. باغ، بهانهاي بيش نبوده.
آيا واکنش تند «شمس» تأثيري در تسريع مرگ زودرس دختر داشته؟ روشن نيست؛ ولي ظاهراً از آن بهانهاي ساخته شده و پاي «علاءالدين» به ميان آمده. از کلمات «شمس» که پيش از آن نقل کرديم، برميآيد که ميان زن و شوهر، نقاري بوده. «شمس» طبيعي نبود که بتواند پايبند خانواده بماند و دختر جوان هم حق داشت که انتظارهاي طبيعي خود را داشته باشد. چگونگي احساس «علاءالدين» که اين زمان بيست و چند ساله است، نسبت به «کيميا» باز دستخوش ابهام است.» ميتوانست احساسي لطيف باشد که ورود «شمس» به صحنه، آن را سرخورده کرد. نيز ميتوانست دستاويزي قرار گيرد براي تشديد مخالفت با پيرمرد تبريزي و يا اندکي از هردو.
محمدعلي اسلامي ندوشن، «باغ سبز عشق»، (ص 71 تا 74)
اطلاعات بیشتر در موردکتاب «کیمیا خاتون» نوشتهی «سعیده قدس» را میتوانید در اینجا و در اینجا بخوانید.
پژوهشگری بر فراز سدهها

28 خردادماه، سالروز درگذشت «ابنسينا» حکيم و دانشمند ايراني است که روش تأثير گذار او بر تفکر علمي و برخورد انديشمندانهاش با عناصر خرافي و ارتجاع ديني عمدهترين سهم او بر ميراث فکري و فرهنگ بشري نسلهاي پس از خود چه در غرب و چه در شرق است.
«ابوعلي عبداللهبنحسين سينا» معروف به «ابن سينا» از سال 980 تا 1307 ميلادي (370 تا 428 هجري قمري) زيستهاست. او در «افشنه» نزديک روستاي «خُرمَيثَن» به دنيا آمد. اين روستا در نزديکي «بخارا» در «ازبکستان» امروز قرار دارد که در آن زمان بخشي از قلمرو سامانيان بودهاست. بنا بر پژوهشهاي انجام شده، مادر «ابوعلي سينا»، «ستاره» اهل «افشنه» بوده و پدر او نيز ايراني و زادگاهش «بلخ» بودهاست.
پدر «ابوعلي سينا» از باورمندان عميق مذهب اسماعيلي بود که به هنگام جواني عزم «بخارا» کرد و در آنجا بهعنوان مأمور دريافت ماليات در دربار «امير نوحبن ساماني» به کار مشغول شد. پس از مدتي امير، او را به «افشنه» فرستاد و در آنجا بود که او با «ستاره» ازدواج کرد. حاصل اين ازدواج، دو پسر بود که «ابوعلي»، پسر بزرگتر آنهاست. اين خانواده زماني که «ابوعلي» پنج ساله بود به «بخارا» مهاجرت کردند.
در مورد استعداد و هوش «ابوعلي سينا» بسيار گفتهاند از جمله اينکه در سن هفتسالگي، قرآن را از حفظ ميخواند و در دهسالگي از يک شخص بقال، رياضيات و فقه اسلامي و شيوهي مباحثات مذهبي را آموخت. زماني که دانش آن بقال ديگر جوابگوي خواستهاي او نبود، «ابوعبدالله ناتلي» که فيلسوف برجستهاي بود، آموزش او را به عهده گرفت.
«ابوعلي» جوان، نزد «ناتلي»، منطق، هندسهي اقليدس و المجسطي را فراگرفت و پس از آن، علوم طبيعي را بدون کمک معلم و استاد آموخت. از آموختن اين علوم که فارغ شد، تصميم به آموختن طب گرفت.
او بيشتر کتابهاي آن زمان را از جمله کتابهاي «حنين» و «زکرياي رازي» را بارها و بارها خواند و بر اين دانش نيز احاطه يافت. چيرگي او بر دانش پزشکي آن زمان تا آن جا بود که در سن شانزدهسالگي، «اميرنوح ساماني» را معالجه کرد و به پاس آن اجازه يافت که از کتابخانهي سلطنتي امير که داراي مجموعهاي غني از کتابهاي نفيس بود راه يابد و به مطالعه بپردازد. مطالعهي چنان کتابهايي براي «ابن سينا» بسيار مغتنم بود چنانکه او بيشتر وقت خود را در آنجا ميگذراند.
«ابوعلي» در شرح حالي كه خود نگاشته است درباره منابع آن كتابخانه ميگويد: « هر کتابي را كه نياز داشتم در آن جا پيدا کردم. گذشته از آن، در آن کتابخانه، كتاب هايي يافتم كه نام آنها به گوش بسياري از مردم نرسيده بود و من نيز پيش از آن نديده بودم و پس از آن هم نديدم . من توانستم آن كتاب ها را بخوانم و از آنها بهره ببرم و چون به سن هجده سالگي رسيدم ، از همه اين دانشها فارغ آمدم .»
اما اين کتابخانه در سال 1000 ميلادي دچار حريق شد و در آتش سوخت. دردناکتر آن که او از جانب افراد مخالف، به آتشزدن کتابخانه متهم شد. همزمان کشمکشهاي گوناگوني در اطراف «بخارا» هر روز در حال شکل گرفتن بود. در اين کشاکشها، افرادي که «ابن سينا» را اسماعيلي ميدانستند، به مخالفت و کارشکني عليه او برخاستند.
«ابوعلی سينا» چندي بعد در سال 1000 ميلادي، پس از درگذشت پدر خویش، به جاي او، به عنوان پيشواي مذهب اسماعيلي به انجام وظيفه پرداخت. اين کار، بسياري را عليه او برانگيخت. علاوه بر اين، عوامل گوناگون ديگري از جمله آشفتگي اوضاع سياسي «بخارا»، او را واداشت که در سن بيست و يک سالگي، به «گرگانج» پايتخت امراء مأمونيهي خوارزم، نقل مکان کند.
در «گرگانج»، شهري در کنار رود سيحون، او با استقبال گرم «ابوالحسن محمد سهيلي» روبهروشد. «ابوالحسن سهيلي» خود از بزرگان و فضلاي عصر بود که وزارت «اميرعلي» را نيز عهدهدار بود. چندي در آن ديار به سر برد و در آرامشي که به دست آورد، توانست برخي از آثار و کتابهاي خود را تأليف کند.
پس از آن در نتيجهي نفوذ «محمودبن سبکتکين» در خوارزم و تعصب و تنگ نظري سلطان محمود، مجبور شد به همراهي «ابوسهل مسيحي» پيش از سال 403 ، « گرگانج » را از راه بيابانهاي «خوارزم» ترک کند و از راه «نسا»، «ابيورد»، «توس»، «سمنان»، «شقاق» و «جاجرم» به «گرگان» برود.

مسير سفرهاي « ابوعلي سينا »
هدف «ابن سينا» از قبول و تحمل رنج سفر آن بود که به دربار «شمسالمعالي قابوس وُشمگير» برسد که شنيده بود حرمت دانشمندان و اهل ادب را ميشناسد. اما در اين ميان خبر رسيد که او را به قتل رساندهاند. از اين رو،
«ابن سينا»، به سوي گرگان رهسپار شد. در آنجا نيز آرامشي به کف آورد و توانست به نوشتن کتاب «قانون»، «رسالهي سرگذشت»، «المبدأ و المعاد»، «ارصادالکلية» و «خلاصةالمجسطي» بپردازد.
او زماني بعد به «همدان» رفت. در اين شهر مدت نه سال ماندگار شد و وزارت «شمسالدوله ابوطاهرشاه خسرو ديلمي» را پذيرفت. در زمان وزارت او بود که سپاهيان «شمسالدوله» عليه او طغيان کردند و برکناري او را از اين شغل خواستار شدند. «ابوعلي» نيز مجبور شد که خود را از اين آشفتگي و خطر دورسازد.
او به مدت چهل روز در خانهي «ابوسعيدبن خدوک» پنهان شد و پس از آن بار ديگر به وزارت «شمسالدوله» منصوب گرديد. البته پرداختن به امر وزارت، او را از کار نوشتن باز نداشت. در همان زمان بود که به تأليف کتاب «الشفا» پرداخت و از تدريس نيز غافل نگرديد. چندي بعد «شمسالدوله» درگذشت و پسر او «سماءالدوله» به سلطنت رسيد که از «ابوعلي» خواست وزارت او را نيز بر عهده گيرد. اما «ابوعلي سينا» نپذيرفت و ترجيح داد تا با فراغت بيشتر به نوشتن آثار خود در زمينههاي گوناگون بپردازد.
نپذيرفتن شغل وزارت «سماءالدوله» بهانهاي شد تا به جرم مکاتبه با «علاءالدوله کاکويه»، او را در قلعهي «فردجان» واقع در ناحيهي «فراهان» کنوني به مدت چهار ماه زنداني سازند. او در مدت بازداشت و اسارت خود در اين نقطه، به نوشتن آثار ديگري چون «کتابالهدايت»، ترجمه و شرح«رسالهي حيبنيقظان»، کتاب «القولنج» و «تدبيرالمنازل» پرداخت.
«ابوعلي سينا» پس از رهايي از زندان، ، درجامهي صوفيان، از همدان گريخت و به اصفهان نزد «علاءالدوله کاکويه» رفت. نزد او، با حرمت پذيرفته شد. اين پادشاه، از «ابن سينا» خواست که او را در سفر و حضر و جنگ و صلح همراهي کند. در يکي از همين سفرها بود که «ابوعلي» به گردآوري جدولهاي نجومي جديدي پرداخت.
«ابنسينا» مدت پانزده سال نيز در اصفهان زندگي کرد. «علاءالدوله» همواره او را گرامي ميداشت و توانائيش را ارج مينهاد. اين پادشاه، جلساتي ترتيب ميداد که در آن مردان مشهور علم و فلسفه در بارهي موضوعات مورد علاقهشان به بحث ميپرداختند. «ابن سينا» در دستگاه حکومتي اصفهان هيچگونه مقام رسمي نداشت و وارد سياست نيز نشد. او تقريباً تمام وقت خود را به نوشتن گذراند. کتاب «شفا» و «قانون» را به اتمام رسانيد و به نوشتن شرحي بر «المجسطي» افلاطون پرداخت و نخستين کتاب خود را به زبان فارسي در بارهي فلسفه تأليف کرد. اين دوران، در حقيقت بهترين دوران زندگي «ابوعلي سينا» بوده است. او به زبان عربي تسلط فراوان داشت.

کتاب قانون
«حميد حميد» در مقالهاي که در فصلنامهي «ايرانشناسي» با عنوان «ابنسينا فرزانه اي متعلق به فرهنگ انساني» مينويسد:
«ابنسينا که عمدهترين سهم خويش را در عرصهي علم، فلسفه و تفکر عقلي تحت چنان شرايط مسلطي ايفا کرد، بر تفکر علمي و فلسفي نسلهاي پس از خود چه در شرق و چه در غرب نفوذ عميقي برجاي نهاد. نيازي به بيان تشريحي اين حقيقت نميبينم که «توماس آگوئيناس Thomas Aguinas» آنچنان از ابنسينا تأثير گرفتهاست که تنها در قسمت اول از کتاب خود بهنام «جامع الهيات» بيشتر از دويست و پنجاه بار براي تأييد مطلب خود از ابنسينا نقل قول ميکند.
فورلاني Furlani تأثير «ابنسينا» را در نخستين مهرهي فلسفهي نوين يعني در دکارت بازمييابد و «ترويلو» به دنبال فلسفهي ابنسينا در نزد «الکساندر دوهالس Alexander de Hales»، «بونا ونتوره Bonaventura»، «روژر بيکن Roger Bacon» و «دونس اسکات Dunas Scotus» ميرود و رستاخيزي آن را در مکتبهاي پادوا و بولونيا و در پيهترو پومپوناتزي در رنسانس مييابد.
فيلسوف معاصر آلمان «ارنست بلوخ Ernest Bloch» تأثير «ابنسينا» را در «داويد دو دينان David de Dinant» ، «پيترو دابانو Pietro d’Abano »، «جئوردانو برونو Giordano Bruno» و «اسپينوزا Spinoza» باز مييابد.
ميراثي با وسعت تأثيري چنين عظيم، خود از آبشخور فرهنگ گستردهاي سيراب شده بود. واقعيت اين که «ابنسينا» در کار عميق و بسيار متنوع خود، از يکسو بر سنن علمي و فرهنگي يونان ناظر بود و از سوي ديگر بر سنن علمي ـ فلسفي و فرهنگي ملل شرق بهويژه ايران زرتشتي و هند و ديگر کشورهاي منطقه نظر داشت.»
در جايي ديگر در همين مقاله، «حميد حميد» بر تأثير فرهنگ شرق و غرب بر تفکرات «ابنسينا» نيز باز هم تاکيد ميکند:
« در ارتباط با دستاوردهاي فلسفي و علمي متفکران ايراني و آثار آنان بايد از ياد نبرد که در آستانهي روئيدن تفکر مستقل فلسفي در ميان فرزانگان مسلمان ايراني، آثار افلاطون، ارسطو، ارشميدس و جالينوس به نحو وسيعي در سراسر منطقهي اسلامي، از آسياي مرکزي و ايران تا شمال آفريقا انتشار يافته بود. همزمان با انتشار ترجمهي نوشتههاي سرياني و يوناني، جذب و دريافت متون مربوط به علوم طبيعي، ادبيات فلسفي و اخلاقي و کلامي هند و ايران نيز عمل گرديد و بهخصوص تأثير آرماني فرهنگ ايراني قبل از اسلام، زرتشتيگري، آيين مهر، زروانيسم ، مانويت و جز اينها چه مستقيم و چه غير مستقيم در تمامي سير تحول فلسفه، کلام و عرفان قرون وسطي محسوس بود.»
ابنسينا و تاريخ داروسازي

«ابنسينا» را در تاريخ پزشکي و داروسازي «ملکالاطباء» خواندهاند. گفته ميشود که در نتيجهي دانش پزشکي او، طب اسلامي در آن زمان به اوج خود رسيد. کتابها و آثار او در اروپاي غربي تا سالها پس از قرن شانزدهم ميلادي تدريس ميشد. آبشخور اين تأثير عظيم، بيشتر ترجمهي کتاب «القانون فيالطب» «ابنسينا»ست که توسط «جراردوس کرموننسين» در قرن دوازدهم به زبان لاتين صورت گرفتهاست.
به دنبال ترجمهي «قانون» به لاتين، اين کتاب توسط «آندره آلپاگو Andrea Alpago» به زبان ايتاليايي ترجمه شد و از اواخر قرن پانزدهم ميلادي، کتاب دانشکدههاي پزشکي مسيحيت در اروپا گرديد. اين کتاب در نيمهي آخر قرن پانزدهم ميلادي، شانزده بار و در قرن شانزدهم ميلادي بيش از بيست بار تجديد چاپ گرديده است.
«ابوعلي سينا» بهعنوان يک پزشک، روشهاي خود را بر اساس روش «جالينوس» و پزشکان يوناني ديگر بنا نهاد که کارشان توسط «حنينبن اسحاق» طبيب نستوري و پزشک مخصوص خليفه متوکل عباسي ترجمه شده بود. او بيشتر تحت تأثير مکتب «رازي» بود که طبق نظر برخي کارشناسان، بزرگترين طبيب دنياي اسلام و يکي از بزرگترين پزشکان همهي اعصار بود.
***
کتاب «قانون» ابنسينا، دايرةالمعارف عظيمي است که بر مبناي دانشهاي پذيرفته شدهي همان عصر بنا شدهاست. کتاب «قانون»، خود شامل پنج کتاب ديگر است که هر کتاب در جاي خود به چند فن، تعليم، و فصل تقسيم شدهاست.
کتاب اول که کتاب اصلي است به چهار فن تقسيم شدهاست:
1 ـ توصيف بدن انسان، تشريح و فيزيولوژي آن همراه با شرحي از اَخلاط و اَمزاج
2 ـ بيماري هاي رايج، علل و عوارض احتمالي آنها
3 ـ بهداشت عمومي که به توصيف مرگ و ضرورت آن منتهي ميگردد
4 ـ درمان بيماريهاي رايج
کتاب دوم در شرح چگونگي داروهاست که 785 دارو را با منشأ حيواني، گياهي و معدني آنها باز ميگويد.
کتاب سوم از 22 فن تشکيل شده که در بارهي بيماريهايي است که نه فقط بر بخش مبتلا به به بيماري، که بر کل بدن اثر ميگذارند. اين کتاب در بارهي جراحي نيز اطلاعاتي بهدست ميدهد.
کتاب چهارم در بارهي بيماريهايي است که ويژهي يک عضو نيست.
کتاب پنجم در بارهي زهرها و پادزهرهاست. همچنين در اين کتاب، دربارهي بيماريهاي پيچيده و درمان آنها صحبت ميکند.
***
کُل آثار «ابوعلي سينا»
آثار «ابوعلي» شامل 238 کتاب و رساله و نامه ميشود. او تنها حکيمي است که تقريباً همهي آثارش باقي مانده و بسياري از آنها به طبع رسيده و برخي به زبانهاي مختلف ترجمه شدهاست.
آثار عرفاني «ابوعلي سينا»
•الاشارات و التنبيهات:
در اصول عقايد عرفا و تعريف زاهد و عارف...
•رسالههاي زير نيز تحقيقاتي در مسائل مربوط به تصوف دارد:
حثّالذکر، ماهيةالحزن، حيبنيقظان، الخلوط، الدعا، الزهد، الصلاة و ماهيتها، رسالةالطير، رسالة فيالعشق، العلماللدنّي، رسالهي سلامان و ابسال، رسالهي في کلماتالصوفيه، في مخاطبات الارواح بعد مفارقةالاشباح، بيانالمعجزات و الکرامات، مواقعالبهام
آثار «ابوعلي سينا» در منطق و حکمت

• الاشارات و تنبيهات:
حاوي مطالبي است در حکمت و نيز در منطق و علم طبيعي و الهي. در يکي از مهمترين بخشهاي اين کتاب، شرح «خواجه نصيرالدين طوسي»، بهنام «حل مشکلاتالاشارات» نيز آمده است.
• الانصاف:
اين کتاب از جملهي بزرگترين کتابهاي شيخ بوده و در آن پس از تحقيق در اقوال مشرقيها يعني شارحان کتابهاي ارسطو در بغداد و ممالک شرقي اسلامي و مغربيها يعني شارحان کتب ارسطو در اسکندريه و ساير مراکز زبان يوناني در شرح حکمت ارسطو، به انصاف از آنها صحبت کده است. از اين کتاب، بخشهايي باقيماندهاست مانند شرح «مقالةاللام» از «کتابالحروف» ارسطو و شرح «اثولوجيا» که آن نيز به ارسطو نسبت داده شده است.
• التعليقات علي حواشي کتابالنفس لارسطاطاليس
•التعليقات يا ابحاث فيالحکمة: شامل منطق و طبيعيات و الهيات.
•رسالةالحدود: شامل هفتاد اصطلاح در اقسام فلسفه
•الحکمةالعروضية:
«ابوعلي سينا» اين کتاب را در بيست و يک سالگي به اسم «ابوالحسن احمد ابنعبداللهالعروض»، همسايهي خود در «بخارا» نوشته است.
•الحکمةالمشرقيه يا الفلسفةالمشرقية:
که منطق آن در دست است و به انضمام مجموعهي اشعار عربي شيخ که در قاهره چاپ شده است.
•کتاب «الشفا»:
کتاب «الشفا»، مهمترين کتاب «ابن سينا» در حکمت است که چهار قسمت را شامل ميشود: منطق، طبيعيات، رياضيات و الهيات. هر يک از اين بخشها خود به فنون و مقالات و فصلهايي ديگر تقسيم ميشود. ترجمهي بخش هايي از اين کتاب به عبري، آلماني، لاتين، فرانسوي و فارسي در دست است.
•عيونالحکمة:
اين کتاب در منطق طبيعي و الهي نوشته شده که «امام فخر رازي» حکيم مشهور قرن ششم و آغاز قرن هفتم آن را شرح کردهاست.
•المباحثات:
اين کتاب مجموعهاي است از جوابهاي شيخ به سؤالاتي که از سوي شاگردان او، «بهمنياربن مرزبان» و «ابومنصوربن زيله» مطرح شده است و به همين سبب در اين کتاب از مطالب متفرق فلسفي سخن به ميان آمده است.
•النجاة:
خلاصهاي است از شفا که به قلم خود او نوشته شده و بدينسبب حاوي نکات جامعي در بارهي منطق و فلسفه است. بخش رياضي اين کتاب را «ابوعبيدعبدالواحدبن محمد جوزجاني» شاگرد شيخ از قسمت رياضي کتاب الشفا خلاصه کرده است.
«احوالالنفس» يا کتاب «حالالمعاد» يا رسالهي «فيعلمالنفس اختلافالناس في امرالنفس»، مقالة فيالنفس»، «فيمعرفةالنفسالناطقه»، «المبدأ الاول»، «حقايقعلم التوحيد»، «سرّالقدر»، «المبدأ و المعاد»، «رسالةالاضحوية في امرالمعاد»، «اثباتالنبوة»، «الاخلاق و الانفعالاتالنفسانية»، «السياسة» نيز از ديگر آثار شيخ هستند.
در باب علوم شرعيه:
«ابوعلي سينا» تفسيرهايي بر بعضي از سورههاي قرآن دارد که در واقع در تطبيق اصول عقايد فلسفي بر مبناي دين اسلام نوشته شده است:
تفسير «ثمّاستوي اليالسماء وهيدخان»، تفسير «سورةالاخلاص» ، تفسير «سورةالاعلي»، تفسير «سورةالفلق» معروف به «المعوذةالاولي»، تفسير «سورةالناس» معروف به «المعوّذةالثانية».
کتابهاي فارسي «ابنسينا»

دکتر «ذبيحالله صفا» کتابهاي فارسي «ابنسينا» را در مجموعهي «تاريخ ادبيات ايران» بدينقرار ذکر ميکند:
از «ابوعلي سينا» فيلسوف بزرگ، چند کتاب به زبان پارسي باقي ماندهاست که بهتر دانستهايم همه را ذيل يک عنوان مذکور داريم. انتساب بعضي از اين کتابها به «ابنسينا» محقق و نسبت برخي ديگر مورد تأمل است چنانکه ميتوان آنها را ترجمههايي از آثار شيخ دانست که غالباً از اختصاصات نثر قرن ششم يا بعد از آنند. از ميان کتابهاي شيخ، نسبت «دانشنامهي علايي» و کتاب «نبض» بدو مسلم است.
• «دانشنامهي علايي»:
اين کتاب را شيخ به خواهش «علاءالدوله کاکويه» نوشته و آن را به قصد تحقيق در منطق و طبيعيات و هيئت و موسيقي و مابعدالطبيعه تصنيف کرد اما جز به تحرير قسمت منطق و الهيات و طبيعيات، توفيق نيافت و بقيه را شاگرد او «ابوعبيد جوزجاني» بهعهده گرفت.
• «رسالهي نبض»:
اين رساله شامل بحث در کيفيت آفرينش عناصر ، مزاجها و طبايع است و نيز و بحثي در نقش خون در بدن و نيز نبض و انواع آن دارد. اين کتاب از جمله نخستين کتابهايي است که در فن طب نگاشته شده و حاوي اصطلاحات علمي متعدد به پارسي است.
• رسالهي معراجيه يا «معراجنامه»:
اين رساله را «ابنسينا» به خواهش يکي از دوستان خود نگاشته و در بارهي پديدهي معراج است و اينکه معراج، قاعدتاً روحاني است نه جسماني.
•«کنوزالمعزّمين»:
شرحي است در باب طلسم و جادوگري.
• «ظفرنامه»:
ترجمهاي است از يک کتاب به زبان پهلوي که منسوب به بزرگمهر حکيم است. «ابوعلي سينا» آن را براي «امير نوحبن ساماني» ترجمه کردهاست.
• «حکمةالموت»:
ترجمهاي است از «حکمةالموت» شيخ به عربي.
• «رسالهي نفس»:
ترجمهاي است از «رسالهي نفس» شيخ به عربي. اصل آن در شانزده فصل و ترجمهي فارسي آن نيز به همان شکل صورت گرفته است.
• «المبدأ والمعاد»:
اصل عربي اين کتاب نيز در دست است. بعيد نيست که اين نسخهي فارسي، ترجمهي آن باشد.
• «اثباتالنبوة»:
يا رسالهي نبوت که اصل آن به زبان عربي بودهاست. از ترجمهي فارسي آن نيز نسخههايي در دست است.
• «علل تسلسل موجودات»:
نسخههايي از آن به نام شيخ در دست است.
• «رسالهي جوديه»:
اين رساله در طب بوده و به نام سلطان «محمود غزنوي» است که بايد در انتساب آن به «ابوعلي سينا» ترديد داشت.
• «معيارالعقول»: در علم جرثقيل
• «علم پيشين و برين»
• «رساله در منطق»
• «رسالهي عشق»:
اين رساله ترجمهاي است از «رسالةالعشق» خود او.
• «رسالهي اکسير»
• «رساله در اقسام نفوس»
• «فيتشريحالاعضاء»
• «رساله در معرفت سموم»
• «حل مشکلات معينه» که گويا منسوب به شيخ است و نه از آن او.
آثار «ابوعلي سينا» در علم رياضي
مهمترين آثار «ابوعلي سينا» را در علوم رياضي بايد در همان کتاب «الشفا (جزء سوم شامل: الارثماطيقي ـ علمالموسيقي ـ علمالهيئة) ديد. با اينحال، «ابوعلي»، رسالات جداگانهاي هم در اصول و فروع علم رياضي دارد مانند:
«الزاوية» يا «تحقيق مباديالهندسة»، «رؤيةالکواکببالليل لابالنهار»، «رسالة فيالموسيقي»، «الفلک والمنازل» يا «المختصر فيعلمالهيئة»، «فيسببقيامالارضفيوسطالسماء»، «ابطال احکامالنجوم»، «فيابعادالظاهرةللاجرامالسماوية».
آرامگاه «ابوعلي سينا»
آرمگاه «ابوعلي سينا» در نزديکي همدان قرار دارد که در سال 1331 خورشيدي افتتاح شده است. البته در بخارا که زادگاه او بوده، براي تهيهي تنديسي از وي، جمجمهي اين دانشمند بزرگ را نزد انسانشناس روسي «گورازيموف» فرستادند تا بر اساس شکل استخوانها، نيمرخي از او تهيه گردد. بعدها يک شخص ديگر روسي به نام«آتاسيکوف»، در آن نيمرخ اصلاحاتي انجام داد. اين تغييرات هماکنون در مجسمهاي که توسط بانوي هنرمندي به نام «سوکولوا» ساخته شده، اعمال گرديده و هم اکنون در بيرون از کتابخانهي «ابوعلي سينا» در «بخارا» کارگذاشته شدهاست.

در ايران، در سال 1331 خورشيدي برابر با 1952 ميلادي، به مناسبت هزارهي تولد او جشني برگزار گرديد که در آن گروهي از دانشمندان جهان شرکت داشتند. به علت آن که «ابوعلي سينا» در «بخارا» به دنيا آمده و در آن جا تحصيل کرده است، مردم کنوني اين بخش ـ که زماني جزو قلمرو سامانيان بوده و اکنون بخشي از جمهوري ازبکستان است ـ او را ازبک و ترک ميدانند.
از طرف ديگر به دليل آنکه «ابن سينا» بخشي از آثار خود را به عربي نوشته است، نه تنها عربزبانها که مردم کشورهاي اروپايي نيز در کتابهاي تاريخي خود، کساني همچون او، «ابوريحان بيروني»، «زکرياي رازي» و بسياري ديگر را عرب ميدانند.
البته آنچه مسلم است در ايراني بودن اين افراد، جاي ترديد نيست. در آن زمان، زبان عربي، زبان رايج و قابل قبول علم بوده است همچون زبان انگليسي که امروز بسياري از پژوهشگران کشورهاي مختلف دنيا که زبان مادري آنان زبان ديگري است، کتابهاي خود را به انگليسي مينويسند. اگر زبان را در اين موردها بخواهيم ملاک مليت آنان قرار دهيم پس همه يا آمريکايي هستند و يا اهل انگستان. اين قانومندي نيز در آن زمان در بارهي انبوهي از دانشمندان ايراني نيز مصداق داشته است.
گزارشي تکميلي در بارهي آرامگاه «ابوعلي سينا»
گزارشي از اولين همايش «ابن سينا» در سال1333
خبرگزاري «مهر» گزارشي را که دکتر «ذبيح الله صفا» براي اولين بزرگداشت «ابن سينا» در ايران (سال 1333) تهيه کرده، در تاريخ اول شهريور ماه 1383، در سايت «خيرگزاري مهر» چنين نقل ميکند:
« بنا بر آنچه گروهي از محققان و مورخان نوشته ان، «ابن سينا» در همدان در گذشته و در زير حصار آن شهر نيز دفن شده است. «البيهقي» ، «ابن خلکان»، «ابن العبري»، «خواند مير» و «قاضي نورالله» نيز نوشته اند که مقبره وي در همدان است.
مقبره «ابن سينا» در دره «مراد بيک» در ضلع غربي خيابان «ابوعلي» همدان يعني خياباني که از مرکز شهر رو به جنوب و کمي مايل به غرب امتداد دارد واقع است و در کنار آن قبر «ابوسعدي دخدوک» قرار گرفته است. «ابوسعيد»، از دوستان «ابن سينا» بوده که بعد از غائله شورش سپاهيان «شمس الدولة ديلمي»، مدت چهل روز در خانه وي پنهان بوده است. محل کنوني آرامگاه «ابن سينا» و «ابوسعيد»، در همان زميني قرار دارد که روزگاري منزل «ابوسعيد» و مدتي نيز مخيفگاه شيخ ما بوده است.
اين محل در آن روزگار، کنار شهر و پشت باروي جنوبي همدان بوده و تا اواخر قرن سيزدهم هجري چهارطاق کوچکي بر روي قبر آن دو قرار داشته است و چون چهار طاق مذکور به تدريج بر اثر فرسودگي رو به ويراني ميرفته است، يکي از شاهزاده خانمهاي دانشدوست قاجار به نام «نگار خانم» دختر «شاهزاده عباس ميرزا» وليعهد «فتحعليشاه» درصدد تجديد بنا و تعمير آن برآمدهاست.
نوشتهاند که «نگار خانم» نخست همسر «عبداللهخان صارمالدوله» از طايفه «حاجيلر» بوده و پس از آن به همسري «مصطفيقليخان اعتماد السلطنه» درآمده است. به دستور اين شاهزاده خانم، به جاي چهارطاق قديم، گنبدي از آجر ساختند و دو سنگ، يکي روي قبر «ابن سينا» و ديگري روي قبر «ابوسعيد دخدوک» نهادند. پس از درست شدن آرامگاه با شکوه جديد، سنگ قبرهاي مذکور را در سرسراي آرامگاه قرار دادهاند.
در شمال آرامگاه، خانههاي مسکوني و در قسمت جنوب آن، حياط آرامگاه قرارداشته است. کتابخانهي آرامگاه که 649 مجلد کتاب داشته به قرائت خانهي «ابوعلي سينا» موسوم بوده است. در داخل آرامگاه، دور دو سنگ قبر «ابوعلي» و «ابوسعيد»، نرده چوبي کوتاهي قراردادهاند.
نظر اعضاء انجمن آثار ملي ايران در مورد بناي جديد آرامگاه بوعلي بر آن بود که اصول معماري قديم و جديد هر دو رعايت شود. با توجه بدين نکته، در خرداد ماه سال 1324 هـ. ش طرح نقشهي آن بين مهندسان و فارغ التحصيلان رشته معماري به مسابقه گذارده شد. از بين طرحهاي متعددي که به انجمن رسيد طرح پيشنهادي آقاي مهندس «هوشنگ سيحون» که با نظر آقايان «آندره گدار» مدير کل فني موزهي باستانشناسي و مهندس «محسن فروغي» تهيه شده بود، مورد قبول قرار گرفت و به عنوان جايزه، اجراء ساختمان بر عهدهي او واگذار گرديد .
طرح مزبور با توجه به سبک معماري قرني که حکيم در آن ميزيسته از روي يکي از قديمترين و عظيمترين بناهاي آن عصر يعني «گنبد قابوس»، که از شاهکارهاي معماري به شمار ميرود اقتباس گرديده است. «گنبد قابوس» به موجب کتيبهي موجود بر روي بنا، به سال 375 شمسي برابر با 397 قمري بنا شده است و بدان جهت، بناي آرامگاهي براي «ابن سينا» بدان سبک و شيوه از هر جهت مناسب مينموده است. جالب آنجاست که گنبد قابوس در قرن پنجم بنا شده است يعني زماني که قسمتي از دوران زندگاني «ابن سينا» در آن سپري شده است.
در نيمه سال(1326 هـ . ش) انجمن آثار ملي، تصميم به اجراي طرح ساختمان آرامگاه گرفت. در آن هنگام مهندس «سيحون» براي تکميل مطالعات خود در پاريس به سر ميبرد. پس از آگاهي از تصميم انجمن در خرداد ماه 1327 خورشيدي، طرحهاي اجرايي آرامگاه را بهعنوان پاياننامه به دانشکده هنرهاي زيباي پاريس تقديم کرد و سپس در تيرماه همان سال، آنها را براي اجرا به انجمن ارسال داشت. در اوائل سال 1328 بين انجمن آثار ملي ايران و شرکت ساختمانهاي کشور (شرکت نسبي مهندس ابتهاج و شرکاء) قرارداد قطعي ساختمان بسته شد و در خرداد ماه همان سال، کار بناي ساختمان آرامگاه آغاز گرديد.
پس از تخريب مقبرهي قديم و گشودن قبر «ابوعلي سينا» و «ابوسعيد»، جمجمه و قسمتي از استخوان هاي ابوعلي و قسمتي از استخوانهاي ابوسعيد که باقي مانده بود با حضور افراد معتمد و موثق، پس از تهيه صورتجلسه، در جعبههاي مخصوص نهاده و مهر و موم شد تا پس از آماده شدن آرامگاه جديد، مجدداً دفن گردد .

تنديس «ابوعلي سِنا» در ازبکستان
طراح بنا، طرح خود را به نحوي پيش بيني کرده بود که هم يادآور يکي از مقابر عصر زندگي «ابن سينا» و هم نشانه اي از تکامل فن معماري جديد باشد. اين است که معمار بنا در قسمت زيرين، روحيهي بناهاي مصر، ايران و يونان قديم را با تمام عظمت و جلال آنها نشان ميدهد و در قسمت زبرين، روش معماري مقبرهي «قابوس» رعايت شده است.
بدين ترتيب، طراح ساختمان نشان داده است که «ابن سينا» يک فيلسوف و متفکر بزرگ اسلامي است که بناي افکارش بر علوم و اطلاعاتي که ازملل قديمه رسيده، قرار دارد. سنگهاي خشني که با ابعاد نسبتاً بزرگ در قسمتهاي زيرين بنا به کار رفته، روحيهي استحکام و قدرت را ظاهر مي سازد و ظرافت آميخته با عظمتي که در برج و پايههاي آن ديده مي شود، تفاوت آنها را با سنگهاي خشن نشان ميدهد.
باغچه ها و چشمههايي که در حياط ورودي ساختمان کارسازي شده، نمونهي کوچکي از باغهاي معلق «بابل» همراه با طراوتي مشرق زمينانه است. زمين محوطه و زير بناي آرامگاه جمعاً سه هزار و نود متر مربع بوده است. که اکنون به هفت هزار افزايش يافته است.
ساختمان آرامگاه در سال 1330 به پايان رسيد و در بهمن ماه همان سال به نمايندگان انجمن آثار ملي تحويل گرديد. در روز پنجشنبه يازدهم ارديبهشت ماه سال (1331 هــ . ش) با حضور آقايان جهانسوز فرماندار همدان، ابطحي رئيس فرهنگ، ايزديار بازرس فني، رئيس شهرباني، نماينده انجمن آثار ملي و برخي از روحانيان پس از معاينه و بازديد، لاک و مهر جعبههاي محتوي استخوانهاي «ابوعلي» و «ابوسعيد دخدوک» استخوانها با دقت کامل و رعايت موازين شرع و آداب و رسوم معمول، کفن و دفن گرديد. قبر «ابوعلي سينا» در سمت راست مدخل آرامگاه و در سمت چپ او، قبر «ابوسعيد دخدوک» قرار گرفته است .
در حياط شرقي آرامگاه، روبروي در ورودي، در مقابل خيابان «بوعلي»، قبر شاعر ملي ايران «ابوالقاسم عارف قزويني» قرار داد و بر روي سکويي مربع که هر ضلع آن حدود يک متر است سنگ مرمري است که با خط نستعليق زيب، مطالبي با اين مضمون آمده است:
«تصويري که از بن سينا در نسخه هاي کهن، در کتابخانه ها وکليساها، در نسخه هاي قديم کتابهاي اروپايي و ترجمه هاي لاتين آثار او موجود است اصالت ندارد و بيشتر بر حدس و گمان متکي بوده است. از اين رو انجمن آثار ملي تصميم گرفت مجسمهاي از او تهيه کند. به همين دليل لازم بود بر اساس مآخذ و مدارک موجود، تصويري از او فراهم آيد.
از اين رو، کميسيونهاي متعددي از دانشمنداني که با آثار شيخ و شرح حال او آشنايي داشتند تشکيل گرديد و با توجه به اطلاعاتي که دربارهي او به قلم خود وي و نيز شاگردش «ابوعبيد» و همچنين نوشتهي «بيهقي» در تتمهي «صوان الحکمة» بهدست آمده است، تصميم گرفته شد که تصويري از او به وسيلهي پيکر تراش معتبر، آقاي «ابوالحسن صديقي» تهيه گردد.»
استاد «صديقي»، در ارديبهشت ماه سال خورشيدي، تصويري تمام چهره به قلم سياه تهيه کرد که در بيست و يکمين جلسه هيأت مؤسسين انجمن آثار ملي، مورد تصويب واقع گرديد. قرار برآن شد که همين تصوير، مبناي تهيهي مجسمهي ابن سينا نيز قرار گيرد. سرانجام، در ديماه 1328 خورشيدي، نيمرخي از چهرهي او تهيه گرديد.
چندي بعد از طرف انجمن آثار ملي به استاد «ابوالحسن صديقي» مأموريت داده شد تا با توجه به تصوير تمام رخ ابن سينا، مجسمهي ايستاده اي از شيخ بسازد تا در ميدان «بوعلي» در شهر همدان نصب گردد. اين کار نيز به عهدهي استاد صديقي گذاشته شد. حاصل کار، مجسمهاي شد به ارتفاع سه متر و ده سانتي متر و عرض 90 سانتيمتر و به وزن تقريبي چهارتُن. نيمي از اين تنديس، از سنگ يکپارچهي مرمر سفيد قم تهيه شده و هم اکنون بر روي پايهاي در ميدان «بوعلي» در انتهاي خيابان «بوعلي» همدان قرار دارد.

از کارهاي ديگري که کميتهي جشن هزارهي «ابوعلي سينا» براي بزرگداشت او لازم دانسته بود، تأسيس کتابخانهاي بود در جوار آرامگاه وي. در اين باره نظر اعضاء انجمن اين بود که چون «ابن سينا» فيلسوف و دانشمندي جهاني است، لازم است که همهي محافل علمي جهان در تأسيس کتابخانهي او شرکت داشته باشند. از اين رو در سال 1329 خورشيدي، با تهيهي يک اطلاعيه به زبانهاي فارسي ، عربي، فرانسه و انگليسي، از همهي مؤلفان، مؤسسات فرهنگي و ناشران ايراني و خارجي درخواست شد که کتابهايي به انجمن آثار ملي ارسال دارند.
در نتيجه، کتابهاي گوناگون علمي، تاريخي، ادبي و همچنين کتابهايي که درباره «ابن سينا» يا از آثار آن بزرگمرد بود، از کشورهاي مختلف به انجمن آثار ملي ارسال گرديد. هم اکنون چهارهزار و سيصد و چهل و دو جلد کتاب فارسي و عربي در کتابخانهي ابن سينا موجود است که سي مجلد آنها از کتابهاي خطي است و برخي از آنها بسيار نفيس و قابل توجه است. ضمناً پانصد و نود مجلد کتاب به زبانهاي فرانسه، انگليسي، آلماني و غيره نيز در کتابخانه وجود دارد .
***
براي تهيهي اين مطلب از منابع زير استفاده شدهاست:
گنج و گنجينه: دکتر «ذبيحاله صفا»
تاريخ ادبيات در ايران، جلد اول: دکتر «ذبيحالله صفا»
ابن سينا، فرزانهاي متعلق به فرهنگ انساني: «حميد حميد»، مجلهي ايرانشناسي، سال سوم
ماهنامهي «پر»، شمارهي 102، نوشتهي «اي.جي.شلارد»، ترجمهي «محمدرضا توکلي صابري»
«صادق چوبک» و «مهپاره»

سالگشت درگذشت «صادق چوبک»، بهانهاي است تا اندکي به او و کارهايش و از جمله ترجمهي ارزنده و هنرمندانهي او از داستان «مهپاره» که يکي از زيباترين افسانههاي هندي است بپردازيم.
اين گفتار را به سه بخش تقسيم کردهايم:
• بخش نخست آن، پرداختي است به زندگي «صادق چوبک» و بررسي کارها و آثار وي.
• بخش دوّم، پرداختي است به محتواي «مهپاره» و ترجمهاي که «چوبک» از آن به عمل آورده است.
• بخش سوم که يک بخش آوايي ـ شنيداري است، داستانهاي بيستگانهي «مهپاره»، به صورت بخشهاي مستقل اما در عمل به هم پيوسته، در اختيار علاقهمندان اين داستان تفکر برانگيز، بسيار لطيف و زيباي هندي قرار ميگيرد.
***
«صادق چوبک»، در سال 1295 هجري خورشيدي در بوشهر بهدنيا آمد. پدرش تاجر بود، اما او به دنبال شغل پدر نرفت و به کتاب روي آورد. در بوشهر و شيراز درس خواند و دورهي کالج آمريکايي تهران را نيز به پايان آورد.
در سال 1316 به استخدام وزارت فرهنگ درآمد. اولين مجموعه داستانش را با نام «خيمه شب بازي» در سال 1324 منتشر کرد. «صادق چوبک» در اين اثر و در داستان «چرا دريا توفاني شد» (1328) بيشتر به توصيف مناظر ميپردازد. در عين حال، او شخصيتهاي داستان و روابط و روحيات آنها را نيز به تصوير ميکشاند.
وي نخستين اثر خود را نيز که حاوي سه داستان و يک نمايشنامه بود، تحت عنوان «انتري که لوطيش مرده بود» به چاپ سپرد. از آثار ديگر چوبک که برايش شهرت فراوان به ارمغان آورد، رمانهاي «تنگسير» و «سنگ صبور» بودند.
کتاب «تنگسير» تا کنون به 18 زبان ترجمه شده است. «امير نادري»، فيلمساز ايراني، در سال 1352 بر اساس اين کتاب، فيلمي به همين نام ساختهاست.
در «سنگ صبور» جريان سيّال ذهني روايت و بيان داستان، از زبان افراد مختلف بهکار گرفته شده است. اين اثر بحث زيادي را در محافل ادبي آن زمان برانگيخت. ديگر آثار داستاني چوبک عبارتند از:
«چراغ آخر»، (مجموعه هشت داستان کوتاه)و «روز اول قبر» (مجموعه ده داستان کوتاه).
***
«چوبک» به زبان انگليسي مسلط بود و دستي نيز در کار ترجمه داشت. وي قصه معروف «پينوکيو» را با نام «آدمک چوبي» به فارسي برگرداند. شعر «غُراب» اثر «ادگار آلن پو» نيز به همت وي ترجمه شد. آخرين اثر منتشرشدهاش هم ترجمهي حکايت هندي عاشقانهاي به نام «مهپاره» بود که در زمستان 1370 منتشر گرديد.
«چوبک» از اولين کوتاه نويسان قصهي فارسي است و پس از «محمدعلي جمالزاده» و «صادق هدايت» ميتوان از او به عنوان يکي از پيشروان قصهنويسي جديد ايران نام برد. فرم قصههاي «جمالزاده» بيشتر حکايتگونه و شبيه نويسندگان فرانسوي قرن نوزدهم بود.
قصه هاي «صادق هدايت» فراز و نشيب بسيار دارد. گاهي از نظر ساختار، کاملاً استوار و بر اساس معيارهاي قصه نويسي جديد نوشتهشدهاست و گاهي در واقع همان حکايتنويسي تلقي ميشود که به چاشني طنز آميخته است.
در «سنگ صبور» قصه را از زبان شخصيتهاي مختلف ميخوانيم. نحوهي بياني که در آن زمان در قصهنويسي نوپاي ايران کاملا تازگي داشت. وي براي بيان افکار ذهني هرکدام از شخصيتها، ناگزير بود به زبان هر يک از آنها بنويسد و اين امر موجب تغيير فضاي نثر در طول داستان ميشود که نسبت به کارهاي ديگران پيشرفتي جدي محسوب ميشد.
در آثار «چوبک» هر شخصيت داستان به زبان خود، زبان متناسب با فرهنگ و خانواده و سن و سال خويش سخن ميگويد. کودک، کودکانه ميانديشد و کودکانه هم حرف ميزند. زن، زنانه فکر ميکند و زنانه هم حرف ميزند و بدين ترتيب هر يک از شخصيتها به بهترين وجه شکل ميگيرند و شخصيتپردازي موفقي ايجاد ميشود که در بستر حوادث داستان، زيبايي و عمق خوشايندي به داستان ميدهد.
وي در توصيف واقعيتهاي زندگي نيز وسواس زيادي دارد و اين نيز از ويژگيهاي آثار وي است. «چوبک» را به سبب همين دقت نظر در جزئي نگريها و درونبينيها، رئاليست افراطي وگاهي حتي ناتوراليست خواندهاند.
آثار «چوبک» از سالها پيش مورد نقد و بررسي جدي قرارگرفته و در کتابهاي مختلفي از جمله «قصه نويسي» (رضا براهني)، «نويسندگان پيشرو ايران» (محمد علي سپانلو) و «نويسندگان پيشگام در قصه نويسي امروز ايران» (علي اکبر کسمايي)، نوشته هايش تحليل شده اند.
«صادق چوبک» در اواخر عمر بينايياش را از دست داد و در اوايل تابستان 1377، در آمريکا درگذشت. بنا به وصيتش يادداشتهاي منتشر نشده اش را سوزاندند.
سالشمار زندگي صادق چوبک

تولد: تيرماه 1295 در بوشهر. فرزند آقا اسماعيل بازرگان
همسر: قدسي(1296).
فرزندان: روزبه (1323 ش.) و بابک (1326 ش.)
آموزش ابتدايي: تا کلاس سوم در مدرسه سعادت بوشهر (1303)
نقل مکان به شيراز، تحصيل در مدارس شفاعيه، باقريه، سلطانيه و حيات شيراز و کالج آمريکايي در تهران
در سال 1316، ازدواج با قدسي، استخدام در وزارت فرهنگ و آغاز تدريس در مدرسهي شرافت خرمشهر، سال تحصيلي 17-1316
احضار به خدمت سربازي. سال اول با عنوان سرباز خدمت ميکند، اما در سال دوم، به دليل تسلط به زبان انگليسي بهعنوان مترجم خدمتش را در ستاد ارتش به پايان ميآورد (1319).
در سال 1324 شمسي، چاپ اولين کتاب با عنوان «خيمهشببازي»، حاوي 11 قصه. بهعلت قصهي «اسائه ادب» ده سالي از انتشار اين کتاب جلوگيري ميشود. در اين مجموعه «اسائه ادب» به صادق هدايت و «بعدازظهر آخر پائيز» به مسعود فرزاد هديه شدهاست.
در سال 1328 شمسي، انتشار دومين مجموعه قصه با عنوان «انتري که لوطيش مرده بود» حاوي سه قصه و يک نمايشنامه.
در سال 1329 شمسي، چاپ قصه ها در نشريات مختلف و از نخستين دوره مجله سخن به بعد.
در سال 1334 شمسي، انتشار چاپ دوم «خيمهشببازي» پس از ممنوعيت ده ساله. در اين چاپ «اسائه ادب» حذف و به جاي آن «آه انسان» آمده بود. سفر به آمريکا براي شرکت در سميناري در دانشگاه هاروارد، سفر به مسکو، سمرقند، بخارا و تاجيکستان به دعوت کانون نويسندگان شوروي و ترجمهي «پينوکيو» اثر «کارلو کولودي» به نام «آدمک چوبي».
در سال 1336 شمسي، ترجمهي «انتري که لوطيش مرده بود» توسط «پيتر لوري» و چاپ آن در مجلهي «دنياي جديد نويسندگي» شماره 11.
در سال 1338 شمسي، ترجمه شعر «غرابِ» «ادگار آلن پو» در نشريهي «کاوش»
در سال 1341 شمسي، تهيهي فيلم «دريا» بر اساس قصهي «چرا دريا توفاني شده بود»، از مجموعه «انتري که لوطيش مرده بود» به وسيلهي «ابراهيم گلستان» و با شرکت «فروغ فرخزاد»، که ناتمام ماند.
در سال 1342 شمسي، چاپ رمان «تنگسير» که به همسرش قدسي، هديه کردهاست. اين رمان به زبان هاي مختلف ترجمه شده است.
در سال 1344 شمسي، چاپ کتاب «چراغ آخر» که حاوي 8 داستان کوتاه و يک شعر است. انتشار کتاب «روز اول قبر» که حاوي ده قصه و يک نمايشنامه به نام «هفتخط» است. اين کتاب به «روزبه چوبک» هديه شده است. نمايشنامهي «هفتخط» توسط دانشجويان ژاپني دانشگاه شيراز به روي صحنه رفته است.
در سال 1345 شمسي، انتشار رمان «سنگ صبور» که آن را به زادگاهش بوشهر هديه کرده است.
در سال 1346 شمسي، مصاحبه «صدرالدين الهي» با «پرويز ناتل خانلري» ( درباره چوبک )
در سال 1348 شمسي، چاپ نوشتهاي از «نصرت رحماني» با عنوان «درازناي سه شب پرگو» در روزنامه آيندگان.
در سال 1349 شمسي، تدريس در دانشگاه «يوتا» به مدت يک سال به عنوان استاد مهمان.
در سال 1351 شمسي، قبول دعوت براي شرکت در کنفرانس نويسندگان آسيايي و آفريقايي در آلماتا، قزاقستان شوروي. چاپ برگزيده آثار چوبک به زبان روسي در مسکو توسط «کميساروف» و بانو «عثمانووا». انتشار ضميمهاي در روزنامهي اطلاعات با عنوان «ويژهي صادق چوبک».
در سال 1353 شمسي، نمايش فيلم سينمايي «تنگسير» به کارگرداني «امير نادري» بر اساس نوشتهي «چوبک»، ترجمه «مسيو ايلاس» توسط پروفسور «ويليام هناوي»، استاد زبان فارسي دانشگاه پنسيلوانيا. «چوبک» در اين سال خود را بازنشسته ميکند؛ بعد از مدتي راهي انگلستان ميشود و سپس به آمريکا ميرود. «آقا اسماعيل» پدر «چوبک» در سن 79 سالگي در لندن فوت ميکند.
در سال 1358 شمسي، ترجمهي «سنگ صبور» به انگليسي توسط «محمدرضا قانونپرور». اين ترجمه در سال 1368 به وسيله انتشارات مزدا در کاليفرنيا انتشار يافت.
تر جمهي «روز اول قبر» در سال 1359
در سال 1361 شمسي، ترجمهي برگزيدهاي از آثار «چوبک».
در سال 1369 شمسي، بزرگداشت «چوبک» در دانشگاه کاليفرنيا(برکلي)، (19 فروردين برابر با 8 آوريل).
در سال 1370 شمسي، انتشار کتاب «مهپاره» (ترجمه)، انتشارات نيلوفر، تهران.
در سال 1371 شمسي، اختصاص نشستي در کنفرانس مطالعات خاور ميانه در شهر پورتلند آمريکا، به قصهنويسي «چوبک». سخنرانان: محمدرضا قانونپرور، فريدون فرخ، و محمدمهدي خرمي.
در سال 1373 شمسي، اختصاص بخشي از مجلهي ايرانشناسي به «صادق چوبک».
در سال 1377 شمسي، خاموشي در بيمارستاني در شهر «برکلي» کاليفرنيا در 13 تيرماه 1377.
بخش بالا عمدتاً از سايت «فرهنگسرا» برگرفته شدهاست.
***
«صادق چوبک» از معدود نويسندههايي است که مصرانه بر آن بود که به هيچ مصاحبهاي تن ندهد. ميگويند که خبرنگار بسيار سمجي به ديدار او رفت و موضوع مصاحبه را طرح کرد. «چوبک» از او پرسيد براي اين مصاحبه چقدر حقالزحمه ميگيري؟ خبرنگار گفت: هزار تومان.
چوبک يک چک پنج هزار توماني کف دست او گذاشت و گفت: اين حقالتحريرت. يک کلمه از حرفهايم را ننويس.
اما بالاخره کسي بود که براي اولين بار موفق شد تا با اين نويسنده مصاحبهاي داشته باشد. آن هم نه به رسم مصاحبه، بل گفتگويي دوستانه. اين فرد دکتر «صدرالدين الهي» است که گفتگويي مطيوعاتي را با «صادق چوبک» انجام داد.
دکتر «صدرالدين الهي» کسي است که در بخشي از کارنامهي روزنامهنگاري خود گفتگوهاي مهم و مفصلي نيز با «پرويز ناتل خانلري» و «سيد ضياءالدين طباطبائي» داشتهاست.
دکتر «صدرالدين الهي» با ترفندهاي استادانهاي حاصل ديدارها و گفتگوهاي چند سالهاش را طوري تنظيم کرده که شکل مصاحبه نداشت، اما بهتر از هر مصاحبهاي، مطالب خواندني را از زبان «چوبک» نقل کردهاست.
***
• نخست نوشتهی دکتر «صدرالدین الهی» را بخوانید،
• سپس بخشهایی از همان گفتگوی دوستانهی او و «صادق چوبک» را،
• پس از آن حکایت جالب و شورانگیز «مهپاره» را از زبان مترجمان آن بخوانید،
• در پایان، اگر حوصلهای باقی ماند، به تدریج به بیست حکایت این داستان شورانگیز در بخش «گفتار گويا» گوش کنید.
با «صادق چوبک»، در باغ يادها

دکتر صدرالدين الهي
« حالا چند سالي است که من آقاي «صادق چوبک» را ميشناسم. انقلاب اسلامي اگر لطفي در حق من کرده، همين بودهاست وبس. در تهران هرگز نه او را ديده بودم و نه از احوالش چيزي ميدانستم. اما اينجا هفتهاي و گاه ماهي يک بار به ديدنش ميروم. سلامي ميکنم و در کنار او و آشفتگيهاي کاغذ و کتاب اتاقش، به آرامشهاي گمشدهام باز ميگردم. مرد مطبوع، مؤدب و مهرباني است. نان و شرابش را با گشادهدستي و گشادهروئي با مهمان قسمت ميکند و تنها و يکتنه است. به اين جهت ميتوان به او اطمينان کرد و تکيه داد.
در هفتادسالگي بيپروائي هفدهسالگي را دارد. عاشق روي خوش و موي دلکش و مي بيغش است. بيدار و دلآگاه، تيزهوش و نکتهبين و نکتهسنج است و چون اينهمه را درهم بريزي، من در تعريفي وام گرفته از «حافظ»، او را «رندعالمسوز» ميخوانم.
اگر در احوال اهل دل دقيق شده باشي پس از مدتي مصاحبت با «چوبک»، او را جامع جميع تعاريفي ميبيني که از کلمهي «رند» در ذهن هر ايراني جاي دارد.
مثل هر رند عالمسوزي اهل مصلحت بيني نيست؛ مثل هر رندي مريد طاعت بيگانگان نيست و معاشر رندان آشنا هست. مثل هر رندي براي رواي حاجت به سراغ مِيفروش ميرود و به بخشيدن گنه و دفع بلا چندان پايبند نيست. مثل هر رندي از سرزنش مدعي در انديشه نيست و شيوهي رندي و مستي را به سرزنشي از کف نمينهد. همچنانکه عيب کس به مستي و رندي نميکند. در محضر اين رند عالمسوز، ياد ميگيري که با مردم زمانه، سلامي و والسلام.
در کنارش بايد با حوصله بود. با مدارا. چرا که گاه سخت تنگحوصله است و پرخاشجوي. گاهي چون کودکي بهانهگير و لجوج و گاه چون دريايي پر از بيم موج، با موجخندي زهرآگين به سبکباران ساحلها.
نه تنها گردن او، که گردن همهي دست در سفرهبُردگان خانهي او، زير بار همت بانويي صبور و بردبار که شريک زندگي اوست، خم است. تحمل وسواسها و بدخلقيهاي مردي چون او، بهراستي خلقي «قدسي» لازم دارد و اين کار از طايران کمحوصله برنميآيد. مبالغه نيست. گاه تا روزي ده ساعت براي ذهن سيال او خواندن و خواندن و ملامتهاي او را بر تلفظ غلط يا صحيح يک کلمه تحمل کردن و دنبال معني صحيح يک لغت، نه تنها فرهنگ «معين» که «برهان قاطع» و فرهنگ «نفيسي» و «آنندراج» را ورق زدن.
«چوبک» اهل مصاحبه نيست و به موعظهي «پير مِيفروش» از «مصاحبت ناجنس» احتراز ميکند. به اين جهت من از او اجازه گرفتم تا آنچه را که در طول اين ده پانزده سال در کنار او، از دهان او، چه بهصورت نقل خاطره و چه به شکل نظرشخصي شنيدهام، جسته و گريخته گردآورم و به تأييد خود او برسانم و چاپ کنم. با رندي عالمسوز چون او جز اين نميتوان کرد.
صدرالدين الهي ـ برکلي ـ تابستان 1372
***
• بيماري چشم سخت آزارش ميدهد. به زحمت، يکهشتم از تمام بينايي را حفظ کردهاست. روزي در يک فروشگاه بزرگ مقابل انبوه دفترهاي سفيد و کاغذهاي يادداشت، آستين مرا گرفت و کشيد و گفت:
«الهي، اين همه دفتر و کاغذ سفيد حالم را بد ميکند. از اين که نميتوانم سياهشان کنم. فکرها و قصههايي در سرم ميجوشد، خيلي قشنگ و وقتي نميتوانم بنويسم از اين ناتواني عصباني ميشوم.» و بعد به طنز و جد افزود:
«اينها را ميبينم ياد قصهي «عُبيد» ميافتم و آن مخنث و مار خفته و آن جملهي مخنث که: «دريغا مردي و سنگي»
به لحن غمگيني ميگويد:
«هنوز باور نميکنم که نميبينم. هر روز صبح که از خواب بلند ميشوم، فکر ميکنم که بينائيم را بازيافتهام» و دريغ...
***
• افسوس بسيار دارد براي بستهي بزرگي از يادداشتها و نامههايي که از تهران برايش پست شده و هرگز به آمريکا نرسيدهاست. نامههايي از «هدايت»، «خانلري»، «ذبيح بهروز» و ديگران و قصهها و طرح قصهها و ترجمههايي که بايد به آنها ميرسيده و حالا از دست رفتهاست.
***
• از اينکه رودست خورده و صحبتهاي خودمانياش بهعنوان مصاحبه در يک روزنامه چاپ شده، سخت دلخور و پکر است. هنوز بعد از سالها «نصرت رحماني» شاعر را نميبخشد که شبي بيمقدمه به سراغ او رفته و با وي از هر دري سخن گفته و بعد دو شب ديگر هم پاي صحبت او نشسته و در دود و غبار کنار بخاري هيزمي او گمشده، تا به اينجا که شب را در خانهي او بيتوته کرده و بعد سر از «آيندگان» درآورده، با سه مقالهي پيدرپي که عنوان مصاحبه بر آن گذاشته بودهاست.
به يادش ميآورم که آن حرفها در زمان خود سر و صداي بسياري کرد. بر اين نکته تأکيد ميورزم که «نصرت رحماني» در کار خود شاعري يگانه بوده و هست و او تصديقکنان ميگويد: «ازش خوشم آمد که نشستم حرفهايم را با وي در ميان نهادم. اما قرار نبود اينها چاپ شود. من اهل مصاحبه نيستم.» و تأکيد ميکند که: «شعرهاي رحماني را خوانده بودم. پسنديده بودم. به اين جهت به خلوت خود راهش دادم ولي چرا اين کار را کرد؟ چرا؟» نويسنده هنوز از شاعري که «سايهاش زير پايش له شده» گلهمند است.
***
• گاه ساعتها با دفترهاي جالبي که از روزگار گذشته دارد خلوت ميکند. گاه تکهاي از آن را براي محرمي فرو ميخواند. «چوبک» شايد اولين و تنها نويسندهي ايراني است که روزنامهي خاطرات نوشته، به طريق دقيق روزانه. تني چند از ما اين دفترها را ديدهايم. وقتي اوقاتش تلخ است ميگويد: « ميخواهم آتششان بزنم»
وقتي ملامتش ميکني، ميگويد: «براي کي چاپ کنم؟ اين دفترها را من در شرايط دشوار تهران مينوشتم. داده بودم از آهن سفيد صندوقي برايم درست کرده بودند، توي حياط خانه چال کرده بودم و با اين همه، شب از ترس اين که اگر بيايند و اينها را پيدا کنند و مرا آزار بدهند، خوابم نميبرد. به هزار حقه آنها را آوردهام اينجا و حالا وقتي به آنها برميگردم، به ايران برميگردم، دلم تنگ ميشود و حالم بد».
***
• پيرمرد دلش براي خانهي «دروس» و حياط و باغچه و دفترش تنگ شده و ساعتهاي سختي را در خيال خانه ميگذراند. چونان همهي ما. و چرا برنميگردد؟ کتابهايش ممنوعالانتشار است مگر «تنگسير» و «مهپاره». چرا؟ زيرا که او مانند ديگر همفکران عصر خود چون «هدايت»، «بهروز» و ديگران، ايران را بيش و پيش از اسلام دوست ميدارد. فقط با داستان «چراغ آخر» کافيست که جان او در خطر بيفتد. در تهران کتابهايش را خمير کردهاند. برود آنجا چکار؟
***
• خوشحال است که هيچ وقت آنچه را که مردم ميخواستهاند، ننوشته که به دستشان بدهد. ميگويد: «شيللر شاعر آلماني معتقد است، به مردم آنچه را که ميخواهند، ندهيد. بلکه آنچه را که لازم دارند، بدهيد.»
• از مردم آسان پسند، بيزار است و معتقد است آدمهايي که کارهاي ساده و آسان را دوست دارند، حق ندارند آثار او را بخوانند. ميگويد: «به ظاهر کارهاي من نگاه نکنيد. اين کارها را بايد باحوصله و با توجه به زماني که نوشته شده، خواند».
***
• در مورد اشتباهکاري اشخاص بهخصوص در زمينهي ادب، بيبخشش و سختگير است. شلختگي و سرهمبندي را اصلاً نميبخشد و حتي مواظب تلفظ صحيح لغات است. وسواس او در حق واژهها چيزي در حد آن است که «علامهي قزويني» گفته بود: «من اگر بخواهم سورهي الحمد را بنويسم حتماً قرآن را باز ميکنم و از روي آن مينويسم». به اينجهت است که وقتي جوانها در راديو يا تلويزيون محلي واژهاي را غلط تلفظ ميکنند دادش به آسمان ميرود و آنها را عامي و بيسواد ميخواند.
***
• معتقد است که نويسنده بايد بخواند، زياد بخواند، دائماً بخواند و مصالح کار خود را با خواندن، فکر کردن، بهيادآوردن و منظم ساختن آنها آماده کند. از شبهايي حرف ميزند که با مدادهاي تراشيده ساعتها روي صفحهاي مينوشته و پاک ميکرده و دوباره مينوشته تا صورت مطلوب کار را پيدا ميکرده است.
• معتقد است نويسنده مثل يک بنّا بايد با کمک مداد و ترديدش مرتب کار تراز و شاغول را دنبال کند تا پِي ديوار اثر، کج گذاشته نشود و ناگزير تا ثريا کج نرود.
• از «هدايت» همواره بهعنوان دوست بزرگتر و مشوق و راهنماي جوانترها ياد ميکند. آدمهاي دور و بر «هدايت» را که به ياد ميآورد، افسوس ميخورد. معتقد است که آن دورههاي شبانه و گشت و گذارها، هم ثمر ادبي داشت و هم معني دوستي را نشان ميداد.
***
• با سياست و بازيهاي آن دشمني آشتيناپذير دارد. از درافتادن به تلهي سياست سخت ميهراسد و در حقيقت آن ماهي عاقل است در برکهي روزگار. در جواب «عبدالحسين نوشين» که وعدهي اهداي مدال «ماکسيم گورکي» را در ازاي پيوستن به جنبش تودهاي به او ميدهد، ميگويد: نه. و در برابر اعتراض او که «صادقخان» را طرفدار مکتب هنر براي هنر ميخواند، پاسخ ميدهد که : «مگر تولستوي، رمان جنگ و صلح را براي حزب کمونيست نوشتهاست؟»
مشابه همين جواب را براي «رسول پرويزي» دارد که از طرف «عَلم»، رياست لژيون خدمتگزاران بشر را به او پيشنهاد کرده بود.
• او براي «احسان طبري» و استعدادش که لگدمال «اوامر حزبي» شد، سخت متأسف است. با اينهمه، قضاوت «احسان طبري» در مورد او خواندنيست. رونوشت نامهاي را که «طبري» در جواب ارسال کتاب «تنگسير» توسط «فهيمه راستکار»، به اين خانم نوشتهاست به من ميدهد که بخوانم و ميخواهد که بلند بخوانم.
«طبري» در نامه نوشتهاست:
«تنگسير»، نخستين رمان ايراني است که نه فقط فانتزي نويسندگي در آن، آن هم به حد جدي وجود دارد، بلکه داراي تکنيک صحيح و مدرن نويسندگيست. برخلاف «شوهر آهوخانم» که بايد اعتراف کنم نتوانستم جز کمتر از ثلث آن را بخوانم. «تنگسير» بهعلت صحت تکنيک و مبتکرانه بودن زبان و کُنکرت بودن محاورهها... احساسها و واکنشهاي انساني، چهرهها و غيره براي من نيروي جاذبهي واقعي داشت.
روشن است که «چوبک» نويسندهي پختهاي است و يکي از بهترين پروردگان مکتب «هدايت» (ولي بدون شک با مختصات و ويژگيهاي original خود.)
«تنگسير» در ادبيات معاصر ما منزلگاهيست ...روح اجتماعي «تنگسير»، طغيان مرد غولپيکري مانند «محمد» بر ضد پليديهاي ثبت است. رمان، درخور آن است که در بارهاش يک اتود وسيع نوشته شود و جوهر زمان در زبان nuancee و کُنکرت آن است که شايد گاه به سوي اَنورمالي ميرود، ولي خيلي بهندرت. ولي هميشه به حد شگرفي، بليغ، کوتاه، تصويرانگيز و کوبنده است و مانند مشتي ريگ خشک و براق با جسميت و حجم روشن و معين روحم را صدا ميکند».
و «چوبک» به خنده ميگويد: « همين «طبري»، «هدايت» و مرا Esthete Decadent يا «روشنفکر مأيوس» خطاب ميکرد و از راه ادب معناي واقعي آن يعني زيباييپرستِ منحط را در حد ما روا نميداشت و همهي اينها به دليل اين بود که ما به حزب توده نپيوسته بوديم. من معتقدم آنها که تودهاي بودند، به نحوي بيمار بودند و هزار افسوس بر «طبري» که بيمار بود با آن زبان صاف و قشنگ و آن استعداد بيمانند».
***
• حکايت ميکند که دکتر «خانلري» را براي اولين بار در 1314 در تهران ديده و با معرفي او، با «مسعود فرزاد» آشنا شدهاست. در فروردينماه 1317 دکتر «خانلري» در معيت «علياصغر حکمت»، وزير فرهنگ وقت به خوزستان ميرود. «چوبک» در دبيرستان شرافت خرمشهر معلم بودهاست و خانلري به سايقهي آشنايي تهران به خانهي او وارد ميشود و پنج شش شبانهروز با هم بهسر ميبرند. او معتقد است که اين ديدار دوران جواني به آشنايي عميق آن دو منجر ميگردد و سالها ادامه مييابد.
«خانلري» به هنگام انتشار «انتري که لوطيش مرده بود» در پاريس بهسر ميبردهاست (سالهاي 1328-1329). «چوبک» از نامهي بلند و تحسينآميز «خانلري» در بارهي کتاب ياد ميکند و افسوس ميخورد که اين نامهي چند صفحهاي در تهران ماندهاست و شايد هرگز بازيافته نشود.
• معتقد است که دکتر «غلامحسين يوسفي» جالبترين و کاملترين نقدها را بر «تنگسير» نوشتهاست. هنگام انتشار آن نقد، اين دو يکديگر را نديده بودند. «چوبک» خوشحال است که دکتر «يوسفي» چند سالي پيش از آن که روي در نقاب خاک کشد به برکلي آمد و اين دو يکديگر را در خانهي «چوبک» ديدند و «يوسفي» شبي تا صبح با او به صحبت نشست و بيشتر با او خو گرفت.
• «چوبک» از خلق و سيرهي پسنديدهي دکتر «يوسفي» به همان احترامي ياد ميکند که از مراتب دانش او. از اين که با همهي ورع و زهد واقعي، چون به ديدن «چوبک» آمده، مشروب گرانقيمتي برايش آورده که نويسنده به ياد او هرگز آن را نگشوده و چون يادگار نگهداشتهاست. و به ياد ميآورد که دکتر «يوسفي» تمام شب، بيآنکه شريک جام او باشد در مجلس وي نشسته و مستمع نقطهنظرهاي خاص «چوبک» در بارهي مذهب و دين بوده و با بزرگواري گوش دادهاست. او دکتر «يوسفي» را از صاحبنظران نقد ادبي ميداند.
***
بخشي از نوشتهي دکتر «صدرالدين الهي» در بارهي «صادق چوبک»، با عنوان
«با صادق چوبک در باغ يادها»
برگرفته از ايرانشناسي، شمارهي 2 سال 1372 ، چاپ ايران که در دفتر هنر سال دوم، شمارهي سوم، اسفندماه 1373 آمدهاست.
***
• کتاب «مهپاره» را که شامل بيست داستان از افسانههاي زيباي هندي است، «صادق چوبک» با توانايي، دقت و وسواس بسيارترجمه کردهاست. چگونگي اين داستانها را به قلم مترجم انگليسي آن و «صادق چوبک» که به فارسي ترجمه کرده در اينجا بخوانيد.
• بيست داستان زيباي «مهپاره» را در بخش گفتار گويا بشنويد.