بزرگداشت روز مادر در «سوئد»

Anna Jarvis
سنت بزرگداشت روز مادر در «سوئد»، به تاريخ آخرين يکشنبهي ماه مه موکول شدهاست. بزرگداشت چنين روزي فقط به مادراني که در قيد حيات هستند، اختصاص نيافته بلکه در اين روز مردم با شاخهها و گلدانهاي گل بر مزار مردگان خود حاضر ميشوند و آنجا را گلکاري و تزئين ميکنند. بهويژه آنان که مادر و يا مادر بزرگي را از دست دادهاند.
با اين که احترام و عشق به مادر پديدهاي جهاني است و همه بر بزرگداشت آن باوري عميق دارند، اما در کشورهاي گوناگون، روزهاي ويژهاي به آن اختصاص داده شده که معمولا با پديده و يا يادبود ديگري در پيوند است.
در «دانمارک»، بزرگداشت روز مادر را در دومين يکشنبهي ماه مه برگزار ميکنند. در کشور «نروژ»، در دومين يکشنبهي ماه فوريه، در «انگلستان»، سه يکشنبه، پيش از عيد «پاک» و در «سوئد»، آخرين يکشنبه در ماه مه.

کهنترين سند و نوشتهاي که در حال حاضر در مورد برگزاري بزرگداشت روز مادر در دست است، به عهد باستان و کشور «يونان» قديم برميگردد. حدود 250 سال پيش ار ميلاد مسيح، يونانيهاي دورهي باستان همراه با جشن بهاري، براي خداي مادر به نام «Rhea » ، جشني بر پا ميداشته اند. همچنان که روميها براي خداي مادر و يا مادر خدايان روم، به نام «Kybele» اين مراسم را برگزار ميکرده اند.
در فرهنگ انگلوساکسون، در سدهي هفدهي ميلادي، روزي بهعنوان روز بزرگداشت مادر وجود داشتهاست. در چنين روزي، افرادي که دور از خانه و کاشانهي خود ميزيستهاند، يا به عنوان کارگر، دانشجو، پيشهور و يا خدمتگزار در نقطهي ديگري زندگي ميکردهاند، در اين روز مرخصي ميگرفته تا به ديدار ديار و خانوادهي خود بروند. رسم بر اين بوده که براي مادر هديهاي ميخريدهاند و با شيريني و گاه غذاي مخصوص از او پذيرايي ميکردهاند.اجراي مراسم چنين روزي معمولاً در کليسا انجام ميشده است.
چرا روز مادر را جشن ميگيرند؟

برگزاري روز مادر در اروپا، ريشه در تاريخچهي آمريکايي اين سنت دارد. بنيانگذار اين روز، خانم آموزگاري است آمريکايي به نام Anna Jarvis، (1864- 1948) است که در سال 1907 يا 1908 در «فيلادلفيا» اجازه يافت تا مراسم ويژهاي را در کليسا براي مادر خود که او نيز کشيشزاده بوده و در کليسا تدريس ميکرده، اجرا کند.
Anna Jarvis به هزينهي خود تمام کليسا را پر از گلهاي ميخک سفيد کرده بود. زماني که مراسم نيايش در کليسا به پايان رسيد، او به تمام شرکتکنندگان در آنجا گل ميخک سفيدي به رسم سپاس، هديه داد. از آن به بعد، اين گل به چنين روزي اختصاص داده شد. اما بعدها میخکهای رنگي جاي آن را گرفتند و ميخک سفيد تنها در مراسم درگذشت مادر مورد استفاده قرار گرفت.
همان سال، مراسم بزرگداشت روز مادر در تمام آمريکا و حتي کشورهايي چون «مکزيک»، «کانادا»، «چين»، «ژاپن»، «آمريکاي جنوبي» و «آفريقا» برگزار شد. رئيس جمهور آمريکا W.Wilson، در سال 1914، تاريخ برگزاري اين مراسم را، دومين يکشنبهي ماه مه، تعيين کرد.

سوئد جزو اولين کشورهايي بوده که از برگزاري چنين روزي استقبال کرده است. در اينجا نيز تاريخ اين روز توسطCecillia Bååth Holmberg ، که در انجمنهاي فرهنگي ، فرد فعالي بود، تغيير کرد. او با تشکيل کميتهاي، مسئلهي تغيير تاريخ روز مادر را به رسانهها کشاند و با پشتيباني کشيشها، آموزگاران و انجمنهاي گوناگون، زمان برگزاري آن را به آخرين يکشنبهي ماه مه تغيير داد.
دليل اين امر آن بود که طبيعت زيباي سوئد بتواند از خواب زمستاني بيدار شود و جان دوباره اي در پيکرش بدمد. اين تاريخ، مناسبترين زمان براي برگزاري اين مراسم، بيرون از محيط خانه بوده است. نکتهي مهم در اين بزرگداشت آن بوده که مردم پرچم ملي کشور را در خانه هاي خود برميافراشتهاند. درسال 1919 ميلادي که برگزاري اين مراسم به خواست و پيشنهاد Cecillia به آخرين يکشنبهي ماه مه انتقال پيدا کرد، هنوز مردم نميدانستند که اين روز را چگونه برگزار کنند.

در دفترچهي کوچکي که به همين مناسبت و در جهت برگزاري اين روز تهيه و منتشر شده است، به عنوان پيشنهاد، نکاتي را يادآور شده و از جمله توجه به اين موارد را ضروري دانسته اند:
- پرچم سوئد در اين روز در حياط خانه ها به اهتزاز درآيد.
- فرزندان هر خانواده صبح زود با سرود و ترانه بر بالين مادر و به ديدار او بروند.
- پيش از آنکه مادر، صبح زود بستر را ترک کند، از او با قهوه، صبحانه و شيريني ، پذيرايي شود.
- در سيني صبحانه که بر بالين او آورده ميشود، گل و هديهاي نيز گذاشته شود.
- در اين روز، هنگام صرف قهوه در بعد از ظهر و يا وقت شام، پدر نيز رسماً از زحمات مادر سپاسگزاري کند.
- در چنين روزي بايد تلاش شود که مادر از انجام کارهاي خانه دست کم براي يک روز معاف باشد و به جاي او فرزندان خانواده، انجام کارهاي خانه را بهعهده گيرند.

البته براي مادراني که امروزه در بيرون از محيط خانه کار ميکنند، چنين تفکري بسيار مطبوع است . اما به خاطر داشته باشيم که بيشتر مادران، در آن زمان خانهدار بودند و تمام بار انجام کارهاي خانه و پرستاري از فرزندان بر دوش آنها بود. براي آنان نيز معاف بودن از کار، حتي براي يک روز مي توانست بسار دلچسب باشد. کار آنها در خانه، هرگز شامل گرفتن مرخصي و استراحت نميشد. اگر در چنين خانوادهاي، پدر و فرزندان دلسوز، او را همراهي و کمک نميکردند، انجام کارهاي روزانه طاقت فرسا ميشد.
فرزنداني که به دلايلي دور از محيط خانه و زادگاه خود بودند، با نامه، تلگراف، تلفن و يا فرستادن کارت، از مادر خود سپاسگزاري و قدرداني ميکردند.

در بايگاني ويژهي موزهي کشورهاي اسکانديناوي، شرححالي مربوط به سال 1919 و منطقهي «Småland » باقي مانده که توسط دختري با نام«Gertrud»، در چگونگي برگزاري اين روز نوشته شده است. مضمون آن نوشته اين است که او صبح بسيار زود براي چيدن گلهاي تازهي صبحگاهي، خانه را ترک ميکرده تا دستهگلي مناسب براي مادر فراهم آورد. در اين فاصله، پدر نيز سيني صبحانه را آماده ميساخته تا همراه با اين دسته گل، بر بالين مادر حاضر شوند. در طول روز نيز او از انجام هرگونه کاري معاف بوده و به استراحت ميپرداختهاست. روز مادر، روز آزادي او از کار سخت روزانه بودهاست. سنت ديگر در چنين روزي، رفتن بر سر مزار و آرامگاه مادرها و مادر بزرگهايي بوده که ديگر حضور نداشته اند تا از آنها قدرداني شود.

Anna Jarvis، بنيانگذار چنين روزي در سال 1948 درگذشت. او از بهره گيريهاي تجاري جهاني شدن روز مادر نه تنها خشنود نبود بلکه خود را بسيار سرخورده احساس ميکرد. او به اين سرخوردگي در زمان حيات خود نيز اشاره کرده بود. باور و هدف او بر اين بود که عميقاً و آنگونه که شايستهي مادر است از او قدرداني شود. اما پس از مدت کوتاهي بيش از همه، شرکتهاي صنعتي و تجاري با فرستادن کالاهاي گوناگون جهت اين روز، شکل تجاري به آن دادند و ماهيت برگزاري چنين روزي کاملاً دگرگون شد. فروش کارت، هديههاي مختلف، توليد کيکهاي رنگارنگ با رنگ و مزههاي مختلف و انبوه دستههاي گل، به شکل آشکاري جنبهي تجاري اين امر را برجسته کرد و اهميت بنيادين اين روز را دگرگون ساخت.
و اما در کشورهاي غير دمکرات، نامگذاري روز مادر و برگزاري مراسم ويژه براي او، به طور عمده، در خدمت تقويت خاندان قدرت بوده است. هر چند مردم بي توجه به اين ويژگي، اين روز را بهانهاي قرار ميدهند تا به شکلهاي گوناگون از مادران خود، در حد توان و آگاهي خويش، کم يا زياد قدرداني کنند.
در اين که وجود مادر عزيز و بزرگداشت چنين روزي شايسته است، در آن ترديدي نيست. مهم اين است که هر کس به سبک و شيوهي خود آن را به جاي آورد.

بر سر مزار هدايت و ساعدي، «بنويس آزادي» را گوش کنيد.

فرصتي کوتاه دست داد تا گشت و گذاري در تارنماها و رسانههاي گوناگون داشته باشم. در سايت «شهروند»، مطلبي از «سعيد عباسيان» ديدم که که از مسافرتش به «فرانسه» و ديدارش از «پرلاشز» نوشته بود.
«سعيد عباسان» ساکن سوئد است. ده سال و اندي پيش که جرأت بيشتري داشتم و مجري برنامهي نوروزي در شهر خودمان بودم، او صميمانه پيش آمد و خواست که با صداي خوبش، بزم و جشن فرهنگي ما را رونقي بخشد. مسئولين، گروه موزيک و ارکستر نيز فراهم آورده بودند. اما ترانههاي «سعيد عباسيان» در حال و هواي ديگر و از نوع ديگري بود. به جاي رقصيدن و سرگرم شدن، ترا به تفکر واميداشت.
آن سالها آغاز کار او در زمينهي خوانندگي بود. برايش احترام فراواني قائل بوده و هستم. سالهاست که از خودش و فعاليتهاي هنريش بيخبرم. اما ميدانم که دکترايش را گرفت و مشغول به کار شد. البته نه در زمينهي موسيقي بلکه در رشتهاي که سر و کارش بيشتر با مهاجرين است.
ضمن خواندن مطلب او و ديدارش از «پرلاشز»، جايگاه ابدي «صادق هدايت» و «ساعدي»، به ترانه اي از او به نام «بنويس آزادي» نيز گوش کنيد. اين ترانه دستاورد شايد بيش از ده سال پيش اوست.
مطلب سعيد عباسيان را از شهروند در اینجا بخوانید.
ترانه «بنويس آزادي» را با صدای او در اینجا بشنوید.
ضرورت آگاهي فرزندان برونمرز ما،
از پيشينهي فرهنگي کشورمان
زماني که مطلب مربوط به حکيم «عمر خيام» نيشابوري را به مناسبت بزرگداشت او در 18 ماه مه، آماده ميکردم، مقدمهي «محمد موسوي نسل»، دبير انجمن پاسداري از زبان پارسي و فرهنگ ايران بسيار بر دلم نشست. به ويژه اين که من برحسب کارم، با جوانان نيز سر و کار دارم. از اين رو دريغم آمد بخشي را که به اين امر مربوط ميشود در اينجا نياورم. «محمد موسوي نسل» در مقدمهي کتاب «خيام نامه» مينويسد:
«انجمن بر اين باور است که جوانان برونمرز نياز بيشتري به آگاهي از ادب پارسي و فرهنگ ايراني و پيشينهي دانشمندان ايراني در دانشهاي گوناگون دارند تا درونمرزان، زيرا زمينهي آگاهي براي آنان در ايران، فراهمتر از اينان است.
جوانان ايراني برونمرز يا در آموزشگاههاي بيگانه دانشاندوزي ميکنند، که به زباني جز زبان پارسي آموخته ميشوند و يا به کار و پيشهاي سرگرمند که به زبان راوي مردم آن کشور، گفتوگو دارند؛ از اين روي بر سازمانهاي ادبي و فرهنگي و دانشي ايراني و همچنين بر ايرانيانِ آگاه از اين کمبوديها و کاستي ها، بايسته است که چاره انديشند و نگذارند اين گنج مايهي ايراني از دسترس فرزندان ما، در برونمرز بيرون رود و ناآگاه مانند و زماني نه چندان دور به يکبارگي از يادشان برود و به تباهي کشد.
از اينروي، اين انجمن در هر هنگام و روزگاري که دست ميدهد، بهره ميگيرد و ميکوشد که با فراخواني دانشمندان و ادبپژوهان ايراني همگرداييها و همايشهايي بيارايند، تا جوانان و بهويژه دانشجويان ايراني را به پيشينههاي درخشان دانش و ادب و فرهنگ ايراني بياگاهاند و دلبسته کند و با نمونه آوري از کارهاي دانشي ارزندهي دانشمندان ايراني به آنان درياباند که بخشي از نهادههاي بنيادين دانش در اين جهان که به گسترش و پيشرفت دانش در اين روزگار انجاميده، دستاوردهاي دانشمندان و پژوهشگران ايراني چون «ابوريحان بيروني»، «پور سينا»، «زکرياي رازي»، «نصيرالدين توسي»، «عمرخيام نيشابوري» و دهها تن ديگر چون آنان بودهاست، تا فرزندان ما با آگاهي از اين پيشينهها خود را در ميان بيگانگان نبازند و با سرافرازي به ايراني بودن خود با چنان پيشينهي درخشاني از دانش و ادب و فرهنگ، بنازند.
در اين آماج، آنچه ارزشمند است فراهمسازي نوشتارها، سخنراني ها و همايشهايي در آن زمينههايي است که يادآور شديم و بر اين باوريم که گاهي هم اين برنامهها اگر به زبانهاي بيگانه انجام شود، زياني نميرساند و سودي هم سرانجام خواهد داشت. زيرا فرزنداني از ما که پارسي خواندن و نوشتن را نميدانند، با آگاهي از چنان پيشينههايي به زبان مادري خود دلبسته خواهند شد و بيگمان به آموختن آن روي ميآورند و ما به آماج خود رسيدهايم.
بخشي از مقدمهي کتاب «خيامنامه» نوشتهي «محمد موسوي نسل»، دبير «انجمن پاسداري از زبان پارسي و فرهنگ ايراني».
نظر شما چيست؟
گراميداشت حکيم بزرگ نيشايور، «عمر خياّم»

18 ماه مه، زادروز حکيم «عمر خيام» نيشابوري است. شايد موقعيت مناسبي باشد تا ضمن يادآوري اين روز بزرگ، همزمان، از استاد «حسن شهباز»، و پژوهش ارزندهي او در بارهي «فيتزجرالد» و برگردان اشعار «خيام» به انگليسي نيز ياد کنيم که هفتهي پيش درگذشت.
يکي از خدمات بزرگ زندهياد «حسن شهباز»، تهيه و نشر فصلنامهي وزين و پربار «رهآورد» هست که بيست و چهار سال از سالهاي آخر عمر خود را به بهترين شکل، به نشر اين فصلنامه اختصاص داد. شمارهي 74 «رهآورد»، پيش از مرگ او به دست علاقمندان اين نشريه رسيد.
در «رهآورد» شمارهي 46 به بزرگداشت حکيم «عمر خيام» نيشابوري، از سوي سازمان آموزشي، دانشي و فرهنگي (unesco) اشاره شده که سال 97/1996 را سال بزرگداشت اين حکيم بزرگ، رياضيدان، ستارهشناس و شاعر ايراني ناميدهاست.
«انجمن پاسداري از زبان پارسي و فرهنگ ايراني» به همين مناسبت همايشي در مهرماه 1376 برابر با 27 سپتامبر 97 در دانشگاه کاليفرنيا ترتيب داد. در اين همايش استادان، اديبان و دانشمندان بسياري به سخنراني پرداختند. کتابي نيز بانام «خيامنامه» انتشار يافت که دربردارندهي همين سخنرانيها و نوشتههاست. از جمله سخنرانان در اين همايش، زندهياد استاد «حسن شهباز» بود که از پژوهش ارزندهي خود در بارهي «فيتزجرالد» و برگردان انگليسي اشعار خيام از سوي او، سحن گفت:
«... نتيجهي ذوقآزمايي و خدمت پُر ارج «فيتزجرالد» دنيا را با فلسفهي خيام آشنا کرد و نام او را کران تا کران عالم بر سر زبانها انداخت.».
نگاهي به برگردان «فيتزجرالد» از ترانههاي «خيام»

استاد «حسن شهباز» در اين پژوهش خود از چگونگي آشنا شدن «فيتزجرالد» با انديشههاي خيام، ترجمه و نشر اشعار او ياد ميکند و مينويسد که «فيتزجرالد» در سالهايي که در «کمبريج» درس ميخواند، با دوستي آشنا شده بود به نام «ادوارد کاول»، که به ادب و فلسفهي شرق دلبستگي بيحدي داشت و از اينرو، از سالهاي جواني به آموختن زبان فارسي پرداخته بود. دوستي «فيتز جرالد» با اين شخص، سبب شد که او نيز به ادبيات مشرق زمين علاقمند شده و از جمله زبان فارسي را بياموزد.
داستان از اين قرار بوده که «ادوارد کاول» که به غزليات حافظ سخت دلبسته بوده، در دوران اقامتش در «کلکته» به نسخهاي از رباعيات «خيام» دست مييابد و چون انديشهي «خيام» و اشعار او را به تمايلات «فيتزجرالد» نزديک ميبيند، آن را براي او ميفرستد. آنطور که «فيتزجرالد آن را دريافت داشت و ديگر از آن جدا نشد.». ترجمهي ترانههاي «خيام» تمام ذهن و فکر او را مشغول ساخته بود.
فيتزچرالد پيش از آن نيز به ترجمهي آثار «عبدالرحمان جامي» پرداخته بود. اما در ترجمهي اشعار «خيام» دقت و وسواسي عجيب داشت. ميخواست که اصالت کلام و انديشههاي او، در ترجمه حفظ شود.
در تابستان 1858، بود که نسخهي خطي ترجمهي اشعار «خيام» را براي چاپ به دوستش «کواريچ» سپرد. کتاب در دويست نسخه و به بهاي پنج شلينگ به بازار آمد. اما از اين مجموعه، استقبالي نشد و کتابها روي دست فروشنده ماند، طوريکه آن را به حراج گذاشت. هر نسخه به بهاي يک پني.
از ميان افرادي که که اين کتاب را با قيمت ناچيزي در حراج خريدند، اديبان و دانشوران سرشناس نيز بودند که به اهميت اين اشعار پيبردند و همه بر اين باور بودند که اين چهار پارهها، شباهتي با شيوهي تفکر و شعر انگليسي ندارد. هر کدام از رباعيها در نوع خود، شاهکاري بود بينظير.
دومين چاپ، ده سال بعد صورت گرفت. اين بار محبوبيت بيش از حد اشعار «خيام» که توسط «فيتزجرالد» به زبان انگليسي ترجمه شده بود، مکتب «خيام» را بهوجود آورد و دوستدارانش کلام او را از زبان «فيتزجرالد» از بر ميخواندند. شهرت «خيام» به ديگر کشورها نيز رسيد و جهاني شد و اشعارش به بيشتر زبانها ترجمه گرديد.
استاد «حسن شهباز» مينويسد:«... شايد بعد از کتاب مقدس، هيچ کتابي در جهان به اندازهي رباعيات «عمر خيام» نيشابوري انظار جهانيان را به خود مشغول نکردهاست. (برگرفته شده از نوشتهي حسن شهباز در خيامنامه)
نگاهي به زندگي و آثار خيام

«ابوالفتح عمربن ابراهيم، عمر خيام»، از شاعران و دانشمندان بزرگ ايران در دورهي سلجوقي است. زادگاهش نيشابور بوده اما چنان برميآيد که شهرهاي خراسان آن زمان مانند «توس»، «بلخ»، «بخارا» و «مرو» را ديده باشد. حتي به بغداد رفته و به روايتي زيارت حج را نيز بهجاي آوردهاست.
او با پادشاهان و بزرگاني چون «ملکشاه سلجوقي» و «خواجه نظامالملک» و با دانشمنداني همچون «غزالي» مراوده داشتهاست. «خيام» اغلب دانشهاي زمان خود را به کمال ميدانست. چنانکه اصلاح تقويم جلالي را «ملکشاه سلجوقي» به او سپرد. در زمينهي پزشکي، «سنجر»، پسر «ملک شاه» را که آبله داشت، درمان کرد و در زمينهي حکمت نيز با «امام محمد غزالي» مباحثه داشت. با اين همه شهرت او را در سرودن رباعيات و يا چهار پارههاي او ميدانند که گفته ميشود به خاطر افزايش نشاط و شادي خاطر و کاهش بار غم و دشواريهاي زندگي ميسرودهاست.
پدر او «ابراهيم» نام داشت که در مورد چگونگي حرفهاش دو نظريه ابراز شدهاست. گروهي آنان را با توجه به شهرت «عمر» به «خيام» يا «خيامي»، گفتهاند که پدر، يا يکي از نياکانش پيشهي خيمهدوزي يا چادردوزي داشتهاست و گروه دوم بر آنند که پدر «عمر خيام» به امور ديواني مشغول بودهاست.
«ادوارد فيتزجرالد» شاعر و مترجم تواناي انگليسي که رباعيات «خيام» را به انگليسي برگردانده، در پيشگفتار برگردان اين اشعار ، داستان معروف «سه يار دبستاني» را آورده که اشاره به «خواجه نظامالملک»، «حسن صباح» و «عمر خيام» است. همچنين او از پيوند دوستي و قراردادي که بين آنها بوده مينويسد، مبني بر اين که هرکس از ايشان در دورههاي بعدي به مقام والايي در اجتماع برسد، دو ديگر را کمک کند. البته به باور بسياري اين داستان نميتواند واقعيت داشته باشد، زيرا تفاوت سني بسياري ميان «خواجه نظامالملک»، «خيام» و «حسن صباح» وجود دارد. آنچه مسلم است، اينست که «خيام» آموزشهاي مقدماتي را در «نيشابور»گذراند و از استادان و آموزگاران او جز نام «امام موفق نيشابوري»، نام ديگري نيامدهاست.

خيام پس از آموزشهاي مقدماتي به «نظاميهينيشابور» ميرود که آن را «دارالعلوم نيشابور» نيز ميناميدهاند. در باب «نظاميه» بايد گفت که «خواجه نظام الملک»، وزير باتدبير و دانشمند ايراني، در زمان خود، دست به تأسيس مدارس عالي در شهرهاي بزرگ ايران زد که در جاي خود يکي از بزرگترين اقدامات فرهنگي بود.
وجود اين «نظاميه» ها در شهرهايي چون «نيشابور»، «بلخ»، «هرات»،«خرگرد» (خواف)، «مرو»، «آمل»، «اصفهان»، «بصره»، «موصل» و «بغداد»، جايگاهي براي آموزش و آموختن دانشمندان و بزرگان بسياري شد. چنان که بزرگترين علماي عصر، چون «ابواسحاق شيرازي» و «امام محمد غزالي» در «نظاميهي بغداد» تدريس ميکردند و نخبگاني چون «انوري»، «ظهير فاريابي» در «نظاميهي نيشابور» و «رشيد وطواط» در «نظاميهي بلخ» و «سعدي» در «نظاميهي بغداد»، تحصيل علم کردند.
پيشرفتگي اين نظاميهها از جمله در اين بود که به سبک کشورهاي پيشرفتهي امروزي، دانشجويان، در طي دوران تحصيل، کمکهزينه دريافت ميکردند تا بتوانند با خيال راحت به تحصيل علم بپردازند.
«خيام» پس از تحصيلات خود، چندي بهعنوان آموزگار خصوصي يا سر خانه به کار مشغول شد که زمان زيادي به درازا نکشيد. در سال 1070 ميلادي در شهر «سمرقند»، در دستگاه «ابوطاهر قاضيالقضات» به خدمت پرداخت. مدتي بعد پس از دريافت دعوتنامهاي از سوي «خواجه نظامالملک»، وزير «ملکشاه سلجوقي»، در رصدخانهي تازهتأسيس اصفهان به کار پرداخت. مدت 18 سال، در آنجا در رشتههاي گوناگون خدمت کرد از جمله در پيشههاي حساسي چون پزشکي دربار، ستارهشناسي، سرپرستي رصدخانهي اصفهان و به عنوان عضو اصلي در تنظيم تقويم جلالي.
«عباس اقبال آشتياني» در تحقيقي که در بارهي احوال خيام کردهاست سال 517 را صحيحترين قول در بارهي سال وفات «خيام» شمردهاست. آرامگاه او در صحن «امامزاده محروق» نيم فرسنگي زادگاهش «نيشابور» واقع است.
آثار خيام
دکتر «فتحالله دولتشاهي» آثار «خيام» را زير پنج عنوان آوردهاست:
رياضيات:
رساله در جبر و مقابله در دو متن مشترک عربي و فرانسه
رسالهي حل مسئلهي جبري با مقاطع مخروطي
رسالهي شرح مااشکل من مصادرات کتاب اقليدس
شرحالمشکل من کتابالموسيقي
رساله پيرامون مشکلات حساب
ستارهشناسي:
زيج ملکشاهي، کار مشترک خيام با منجمان ديگر
مجمعالقوانين نجوم
طبيعيات:
رساله در طبيعيات
رسالهاي به نام لوازمالامکنه، پيرامون تفاوت فصلهاي سال و اختلاف ميان هواي کشورها و سرزمينهاي گوناگون
رسالهي ميزانالحکمه
فلسفي:
رسالهي در وجود
رسالهي در کون و تکليف
ضياءالعقلي، در موضوع علم کلي
ادبيات:
نوروزنامه
ترجمهي خطبةالغرّا اثر شيخ الرئيس ابوعليسينا از عربي به فارسي
شماري اشعار عربي
رباعيات
***
روايت «عروضي سمرقندي»
از استاد خود حکيم «عمر خيام» نيشابوري
«عروضي سمرقندي» نويسنده و چامهسراي سدهي ششم هجري از شاگردان حکيم «عمر خيام» بوده، که از واپسين ديدار خود با استاد و سپس از زيارت تربت «خيام» ميگويد. اصل حکايت از کتاب «چهارمقاله» نوشتهي عروضي سمرقندي چاپ تهران (ص100) نقل شده است:
«در سنهي ستّ و خمس مائه، به شهر بلخ در کوي بردهفروشان در سراي «اميرابوسعيدجره»، «خواجه امام عمر خيامي» و «خواجه امام مظفر اسفزاري» نزول کرده بودند و من بدان خدمت پيوسته بودم. در ميان مجلس عشرت از حجتالحق «عمر» شنيدم که او گفت: «گور من در موضعي باشد که هر بهاري، شمال بر من گل افشان ميکند.»
مرا اين سخن مستحيل نمود و دانستم که چنوني گزاف نگويد. چون در سنهي ثلاثين به «نيشابور» رسيدم، چهار (چند- ن) سال بود تا آن بزرگ روي در نقاب خاک کشيده بود. آدينهاي به زيارت او رفتم و يکي را با خود ببردم که خاک او به من نمايد. مرا به گورستان «حيره» بيرون آورد و بر دست چپ گشتم. در پايين ديوار باغي، خاک او نهاده و درختان اَمرود و زردآلو، سر از باغ بيرون کرده و چندان برگ و شکوفه بر خاک او ريخته بود که خاک او در زير گُل پنهان شده بود و مرا ياد آمد آن حکايت که به شهر «بلخ» از او شنيده بودم. گريه بر من افتاد که در بسيط عالم و اقطار ربع مسکون او را هيچ جاي نظيري نميديدم. ايزد تبارک و تعالي جاي او در جنا کناد بمنّه و کرمه.»
گل سرخ «نيشابور» در گلستان لندن

داستان اين گل، با آنچه که «نظامي عروضي» در کتاب چهارمقاله آورده به شکلي پيوند ميخورد. شيرازهي اين پيوند در اين دو روايت وجودِ گل و بهويژه، گل سرخ است. روايت درست اين مطلب را در جايي از زنده ياد مجتبي مينوي خوانده بودم که بسيار زيبا وصف کرده بود. گويا در مقدمهي «نوروز نامه» آمدهاست. آن کتاب را در دسترس ندارم اما در همين فصلنامهي «رهآورد و در همان شمارهي 46 در باب معرفي کتاب «خيامنامه»، از «محمد موسوي نسل» چنين آمده:
« در سال 1884 ميلادي که برگزيدگان مرزبندي افغانستان به سرپرستي «سرپيتر لمسدِن Sir Peter Lumsden» به بخش خاوري ايران فرستاده شدند، از سوي روزنامهي Illustrated London News، گزارشگري به نام Simpson، همراهشان رفت. وي در گذري که براي ديدار آرامگاه «عمر خيام»به «نيشابور» داشت، در نامهاي به «برنارد کواريچ» Bernard Quaritch، کتابفروشي که برگردان ترانههاي «خيام» را به انگليسي از سوي «فيتز جرالد» چاپ کرده بود، نوشت که:
« نزديک آرامشگاه خيام، چند بوته گل سرخ ديدم. چون هنگام گل، گذشته بود، چند دانه از تخمدان آنها را با گلبرگهاي خشکيدهاي چيدم. آنها را ميفرستم تا در انگلستان کاشته شود، زيرا ميپندارم براي هواخواهان «عمرخيام» ارمغان ارزندهاي باشد. گمان ميکنم اين گل از همان گلي باشد که خيام بسيار دوست ميداشته و در هنگام انديشه و ترانهسرايي به آنها مينگريسته...»
«کواريچ» گلبرگها را به دختر خود داد تا به «انجمن عمر خيام» بفرستد و خود نيز تخم گلها را به «گلستان کيو Kew Garden» در لندن فرستاد.
باغبانان آنها را کاشتند و چند بوته گل سرخ از آنها به دست آمد. دو بوته از آن گلها به درخواست «انجمن خيام» با آيين شايستهاي در آرامگاه «فيتزجرالد» نشانده شد. (هفتم اکتبر 1893).
***
در همين رابطه مطلب جالبي نيز در روزنامهي سوئدي «Göteborgs posten» ديدم که نقل مطلب «گل سرخ نيشابور» بود و اين که در سوئد نيز اين گل به اسم «رُز خيام» به فروش ميرسد:
رياضيداني که «رُز» شد.

گل رُز خیام
«عمر خيام» رياضيدان، شاعر و ستارهشناس، چگونه توانست يک رُز بشود؟
نويسندهي مقاله خانم Karin Johansson، در آغاز مطلب خود ترجمهي سوئدي يک رباعي از «خيام» را ميآورد که مضمون آن به اين رباعي نزديکتر است:
مي خور که به زير گل بسي خواهي خفت
بيمونس و بيرفيق و بيهمدم و جفت
زنهار به کس مگو تو اين راز نهفت:
هر لاله که پژمرد، نخواهد بشکفت.
به احتمال قوي ترجمهي سوئدي اين رباعي بايد از ترجمهي انگليسي آن گرفته شده باشد که «فيتزجرالد» با همهي وسواسي که در ترجمه داشته، از سليقهي او نيز بهدور نماندهاست.
نويسندهي مقاله پس از آوردن رباعي، اين نکته را بيان ميکند که يک روان درماني شاعرانه، اينگونه بايد به فرد افسرده و مريض ارائه شود، اين که زندگي کوتاه است و قبل از اين که دير بشود، از آن بهره برگير و لذت ببر. سپس ضمن معرفي «خيام» و زادگاه و تواناييهاي او در دانشهاي گوناگون همچون رياضي، حکمت، شعر و ستارهشناسي، به شهرت او در غرب (اواسط قرن 18) اشاره ميکند، زماني که اشعارش توسط «فيتزجرالد» به انگليسي ترجمه شد.
پس از اين مختصر، ميرسد به کتابي در مورد گلهاي رُز با نام «گلهاي رُز براي باغ و بوستانهاي کشورهاي شمالي». در اين کتاب از جمله در مورد گل رُزي به نام «خيام»، چنين توضيح ميدهد و ويژگيهاي آن را مينويسد:
گل «عمر خيام»، نوعي رُز هست به رنگ صورتي و صورتي روشن، در اندازهاي متوسط، پر برگ و پهن و صاف. خوشبو و معطر که از اواخر ماه ژوئيه تا پايان ماه جولاي، عطر افشاني ميکند.
گل رز «عمر خيام» را ميتوان از مدارس کشاورزي سوئد که بوتههاي رز قديمي را ميفروشند، تهيه کرد. اين گل از گروه گلهاي پيش از 1867 است. رُز «خيام»، گلي است مقاوم که به راحتي رشد ميکند و کمتر دچار آفتهاي گوناگون ميشود.
متن سوئدي اين مطلب را ميتوانيد در اينجا ببينيد.
بزرگداشت «خيام» در نيشابور

طبق گزارشهاي گوناگون قرار است که خيامشناسان در همايشي به تاريخ 27 و 28 ارديبهشتماه، در نيشابور، زادگاه خيام حضور يابند. برنامههاي روز ملي بزرگداشت حکيم عمر خيام، در روز 27 ارديبهشت ماه با حضور شاعران مطرح کشور در محل «فرهنگسراي سيمرغ نيشابور» زير عنوان «از نيشابور تا توس» برگزار خواهد شد.
28 ارديبهشت ماه نيز زنگ «خيام» در تمام مدارس استان خراسان به صدا درخواهد آمد. در بعد از ظهر همان روز مقبرهي حکيم «عمر خيام» در محل باغ و آرامگاه او، توسط مشتاقان و شيفتگانش گلباران خواهد شد.
***
منابع مورد استفاده:
خيام نامه، انجمن پاسداري اززبان و فرهنگ ايراني
فصلنامهي «رهآورد» شمارهي 46
روزهاي باشکوه پايان تحصيلي

نحستين بار که جشن باشکوه پايان تحصيلي دانشآموزان را در سوئد ديدم، آرزو کردم که کاش در ايران نيز چنين مراسمي براي آغاز و پايان سال تحصيلي برگزار شود.
به ياد دوران درس و مدرسهي خودم افتادم که آغاز و انجام سال تحصيلي براي خانوادهها يکسان و بيتفاوت بود. تنها اتفاقي که در آن زمان و پس از امتحانات ميافتاد، اين بود که فراش مدرسه در اولين فرصت، کارنامهی تحصیلی مرا از مدرسه ميگرفت و پيش پدر ميبرد تا مژدگاني خوبي دريافت کند.
کسي براي ما جشن و جايزه و پاداشي در نظر نميگرفت. ما، پاداشمان را به شکلي بسيار ساده، از خودمان دريافت ميکرديم. از جمله اين که پس از شبهاي طولانی بيدار خوابي و حفظ کردن انبوهي مطالب و آمار و تاريخ - که جز خستگي ذهني و جسمي و گرفتن نمره، ارزشي ديگرنداشت - امتحان را که خوب ميداديم، به تنها قنادي شهر ميرفتيم و در قسمتي از آن که پردهاي باچند صندلي و يکي دوتا ميز آن را از بقيهي مغازه جدا ميساخت، براي خودمان سفارش بستني و پالوده ميداديم که در کنارش ليواني آب خنک نيز گذاشته بودند و دلهاي خسته وتنهاي عطشزده و پر از دلهره و التهابمان را در هواي داغ و آفتابي خردادماه، خنکايي ميبخشيديم و چقدر ميچسبيد. بعد دوباره شب ديگر را تا دمدماي صبح درس ميخوانديم.
درس خواندن وظيفهي ما بود. بايد وظيفه را به خوبي انجام ميداديم. در حقيقت اگر به درستي انجام نميشد، جاي حرف و سرزنش داشت. واي به حال و روز کسي که تجديدي و يا مردودي داشت. نه تنها خود، که همهي فاميل، سرافکنده و خجالتزده بودند.
در اينجا از اين شکنجهي رواني نيز خبري نيست. در نتيجه از همان دوران پيشدبستان، خاطرهي شيرين جشن پايان تحصيلي، صفحهي ذهن را رنگين و خاطرههاي دوران تحصيل را شيرين و دلنشين ميسازد و آن را به روزهاي فراموش نشدني زندگي پيوند ميزند.
***
در سوئد، ماه يوني يا ژوئيه، براي دانشآموزان، ماهي پرخاطره و فراموش نشدني است. ماه برگزاري جشن پايان تحصيلي. اين جشن در همهي سطوح آموزشي، از پيشدبستان تا مراحل بالاي آموزشي، برگزار ميشود و هر کدام سنتها و شيوههاي متناسب خود را دارد.
هواي سوئد در اين زمان، بهترين و مطبوعترين حالت و طبيعت، زيباترين شکل ممکن را دارد. در حقيقت بهشتي عطرآگين است. خورشيد بيشتر روزها، تا ساعت ده شب در آسمان به چشم ميخورد.
روز جشن پايان سال تحصيلي، يکي از بزرگترين و زيباترين روزهاي زندگي هر دانشآموز و دانشپژوهي است. همه با لباسهاي زيباي تابستاني و دستهاي پر از گل، با حضور خانوادههاي خود در اين جشن شرکت ميکنند. برگزاري اين مراسم اجباري است که يا در مدرسه برگزار ميشود و يا در کليسا. مدرسه بايد جشني را ترتيب بدهد که تمام دانشآموزان بتوانند در آن شرکت کنند.
در سالهاي اخير، شکل برگزاري آن در کليسا، که در خلال اجراي مراسم، سرودهاي مذهبي نيز خوانده ميشود، اينجا و آنجا مورد انتقاد قرار گرفته است. از آنجايي که در کشور سوئد، آزادي اديان يکي از ارکان مهم قوانين اين کشور است، خواندن سرودهاي مذهبي با اين امر سر سازگاري ندارد.
هدف و وزنهي سنگين در جشن پايان تحصيلي، اجراي مراسم، بجاآوردن بزرگداشتها و شرکت مشترک و همگاني دانشآموزان است و نه جنبههاي مذهبي آن. به همين دليل مدرسه موظف است که خانوادههاي دانشآموزان را از چگونگي برگزاري جش آگاه سازد تا اگر موردي برخلاف باورهاي خانواده و يا گروهي باشد، با وجود اجباري بودن مراسم، از شرکت در آن خودداري کند.
برگزاري جشن، دورهي پيشدبستان تا پايان دورهي دبيرستان را دربر ميگيرد.
جشن پايانتحصيلي دبيرستان
در سوئد از سال 1968 امتحانات به گونهي شفاهي آن، منتفي اعلام شدهاست، در عوض، دانشآموزان، ديپلم متوسطهي خود را در پايان تحصيلات دبيرستان دريافت ميکنند. اين ديپلم، در بردارندهي نمرههايي است که فرد در امتحانات گوناگون دريافت کرده و ارزشيابي کارهاي پژوهشي که در موارد گوناگون انجام داده است.
روز جشن پايان تحصيلي، بدون شک يکي از بزرگترين روزهاي زندگي هر فرد درسوئد است. دخترها معمولا با لباس سفيد و پسرها با کت و شلوار شرکت ميکنند. در اين روز، آنها براي اولين بار کلاه مخصوص فارغالتحصيلي را ميتوانند بر سر بگذارند. کلاه سفيدي که خود تاريخچهاي دارد که بعدتر خواهد آمد. در محوطهي مدرسه، خانواده، فاميل و دوستان هر دانشپژوه يا محصل با هديه و گل، انتظار فرد مورد نظر خود را ميکشند. آنها پلاکارتي را با خود حمل ميکنند که روي آن عکس دوران کودکي محصل، در قطع بزرگ نصب شدهاست.
***
پس از دريافت ديپلم و سرود و موزيک، خانواده با وسيلهي نقليهي ويژه که براي چنين روزي تهيه و تزيين شده، پس از گشتي در شهر، روانهي خانه ميشوند تا جشن را در آنجا با پذيرايي از مهمانان و خوردن غذا و شيرني، همراه با رقص و موزيک ادامه دهند . وسيلهي نقليه ميتواند شيکترين اتومبيل، تا وانت بار معمولي را در بر گيرد. رايجترين آن کاميون يا وانت بزرگي است که با شاخههاي سبز درخت، بادکنک و گل تزيين شدهاست.
اگر دوست داشتيد در مورد تاريخچهي اين کلاه، که خواندني است و به خواندنش ميارزد، بيشتر بدانيد ميتوانيد به اينجا مراجعه کنيد.
همزباني خويشي و پيوندي است...
با درود و سپاس به دوستاني که در بدو ورود، ندايي دادند و نگذاشتند که اين همسايهي تازه وارد، خودش را در دنياي گستردهي «وبلاگ» و «وبلاگنويسان»، زياد غريب احساس کند. اين، تفاوت چشمگير، بين داشتن «سايت» و «وبلاگ» است. دوست بسيار گرامي و ارجمند، آقاي «عليمحمدي» مشوق من در پيوستن به اين جمع بودهاند، که جاي سپاس فراوان دارد. اما گويا سنتي است که در اولين نوشته بايد از خود گفت و اين که، که هستم و چه ميکنم.
در اين مورد چيز قابل به عرضي ندارم. حدود 27، 28 سالياست که در خارج از ايران زندگي ميکنم. حدود بيست سال آن را با راديو سر و کار داشتهام. داشتن سايت هم از اول بيشتر درراستاي برنامههاي راديويي بودهاست که به مسائل فرهنگي پرداختهام. اما در اين بازار مکارهي خارج از کشور، برنامههاي فرهنگي طرفدار و شنوندهي زيادي ندارد. در کشور «سوئد»، که آن را کشور انجمنها مينامند، به اندازهي وجود هر انجمن، ميتوان راديو داشت. براي نمونه در شهري که زندگي ميکنم، در اين چند سال اخير حدود بيست راديو را فقط ايرانيان اداره ميکنند. البته جز چند نفري که تعدادشان از شمار انگشتان يک دست تجاوز نميکند، بقيه بهيچوجه اين کاره نبودهاند. متأسفانه سطح سواد، آگاهي اجتماعي، تاريخي و فرهنگي دستاندرکاران اين سرگرمي!، بسيار پايين و در اختيار داشتن منابع مطمئن براي تهيهي يک مطلب بسيار اندک بودهاست. امروزه با دسترسي به دنياي اينترنت، وضع متفاوت است، که اين خود نيز مستلزم سواد و دانش کافي براي درک منابع ادبي است..
درچنين بازار مکارهاي که پرداختن به بزرگان ادب و فرهنگ را، مردهپرستي ميخوانند، و مطالب ادبي و فرهنگي را دشوار و خستهکننده، چه جاي پرداختن به «عارف قزويني»، «بهار»، «پروين اعتصامي»، «عطار»، و ديگران است.
محتواي برنامههاي دلخواه بيشتر چنين راديوهايي را، گرفتن فال، ترانههاي درخواستي، جُک و لطيفه و ماسکهاي گوناگون و خواندن کتاب قصههاي کيلويي تشکيل ميدهند، که پخش آگهيهاي تجارتي از قبيل تبليغ رستورانها و قصابيها و اغذيه فروشيها و يا طرزاز بين بردن موهاي زائد بدن و چين و چروکها ي صورت به شيوههاي گوناگون، زينتبخش و چاشني اين برنامههاست. اين آگهيها در لابهلاي برنامههاي باصطلاح ادبي نيز پخش ميشود. از عدم توانايي و کمسوادي بيشترمجريان اين راديوها، ديگر چيزي نميگويم که به درازا ميکشد. زيرا بنا بر آنچه به من توصيه کردهاند، در وبلاگ بايد کوتاه نوشت.
پخش اخبار، از بخشهاي مورد علاقهي شماري از اين شنوندگان است. چندتايي هم راديوي سياسي وجود دارد که طرفداران خاص خود را دارد. هنوز هم بسياري ازهموطنان من در حال و هواي روزي هستند که هر ايراني، يک استوديوي پخش راديويي داشته باشد.
در چنين وضعيتي داشتن علاقه به ادبيات وفرهنگ و زندهنگاهداشتن نام بزرگان گسترهي ادب وهنر، علاقه و انتقال آن در اين غربتسرا به نسل ديگر و عدم علاقه شنونگان به مطالب باصطلاح سنگين، براي من مايهي رنج و تأسف و دريغ بود. پرداختن به مسائل فرهنگي و برنامههاي راديويي را ميشود از طريق نت نيز عملي ساخت. در نتيجه داشتن يک سايت ضروري به نظر ميرسيد و بعد هم تشويق به داشتن يک وبلاگ که بشود با دوستان همدل ديگري نيز به تبادل نظر پرداخت و دانسته و انديشههاي گوناگون را ورز داد.
از دوستاني که مرا به جمع خود پذيرفتند، سپاس فراوان دارم و همدلاني که با پيشنهادات سازندهي خود ياريم ميدهند، بر من منّت ميگذارند.
به ياد «غزاله عليزاده»

21 ارديبشتماه سالروز مرگ غزاله عليزاده
«غزاله عليزاده» در بهمن ماه 1325 در «مشهد» به دنيا آمد. ليسانس علوم سياسي را از دانشگاه تهران گرفت. پس از آن به فرانسه رفت و در دانشگاه «سوربن» پاريس در رشتههاي فلسفه و سينما درس خواند. او کار ادبي خود را از دههي 1340 و با چاپ داستانهايش در مشهد آغاز کرد. نخستين مجموعه داستانش «سفر ناگذشتني» نام دارد که در سال 1356 انتشار يافت. از آثار معروف او ميتوان از رمان دو جلدي«خانهي ادريسيها» و مجموعه داستان «چهاراه» نام برد. آثار ديگر او عبارتند از: دو منظره، تالارها، و شبهاي تهران.
کتاب «خانهي ادريسيها» سه سال پس از مرگ غزاله، جايزهي «بيست سال داستاننويسي» را به خود اختصاص داد.
يک سال پيش از مرگش به دعوت انجمن ايرانيان «والدو مارن» در جنوب پاريس، به آنجا رفت و به خواندن قسمتي از قصهها و داستانهايش پرداخت.
«غزاله عليزاده» يکي از امضاکنندگان بيانيهي 134 نفر بهعنوان «مانويسندهايم» بود.
در يک روز جمعه 21 ارديبهشتماه 75 برابر با 10 ماه مه، چند تن از ساکنان محلي در جنگل اطراف رامسر در روستاي «جواهرده» ، جسد او را يافتند که از درختي حلقآويز شده بود. غزاله دو روز پيش از اين حادثه از مشهد به رامسر رفته بود تا آگاهانه به مرگ بپيوندد.
در سال 1373 کتاب «چهارراه» او بهعنوان بهترين مجموعهي داستان سال 1373 برگزيده شد. مجلهي ادبي «گردون» در آن زمان با او مصاحبهاي ترتيب داده بود که خواندنياست. با ذکر شمارهي اين نشريه(گردون شمارهي 51، مهرماه 1374)، متن اين مصاحبه را در اينجا ميآورم تا خوانندگان بيشتري با انديشههاي اين زن نويسندهي معاصر آشنا شوند. تعدادي از تيترهاي مطلب بعد اضافه شدهاست.
***
ما نسلي بوديم آرمانخواه که به رستگاري اعتقاد داشتيم
«غزاله عليزاده» در شرحي که از چاپ اولين اثر خود «سفر ناگذشتني» تا به آن روزي که جايزهي بهترين داستان سال 1373 را دريافت ميکند، در مورد خود و زندگي و انديشههايش چنين ميگويد:
«دوازده، سيزده ساله بودم، دنيا را نميشناختم. کي دنيا را ميشناسد؟ اين تودهي بيشکل مدام در حال تغيير را که دور خودش ميپيچد و از يک تاريکي ميرود به طرف تاريکي ديگر. در اين فاصله، ما بيش و کم رؤيا ميبافيم، فکر ميکنيم ميشود سرشت انسان را عوض کرد، آن مايهي حيرتانگيز از حيوانيت در خود و ديگران را.
ما نسلي بوديم آرمانخواه. به رستگاري اعتقاد داشتيم. هيچ تأسفي ندارم. از نگاه خالي نوجوانان فارغ از کابوس و رؤيا، حيرت ميکنم. تا اين درجه وابستگي به ماديت، اگر هم نشانهي عقل معيشت باشد، باز حاکي از زوال است.
ما واژههاي مقدس داشتيم: آزادي، وطن، عدالت، فرهنگ، زيبايي و تجلي. تکان هر برگ بر شاخه، معناي نهفتهاي داشت.
***
اغلب دراز ميکشيدم روي چمن مرطوب و خيره ميشدم به آسمان. پارههاي ابر گذر ميکردند، اشتياق و حيرت نوجواني بيقرار ميدميدم به آسمان.
در گلخانه مينشستم، بيوقفه کتاب ميخواندم، نويسندگان و شاعران بزرگ را تا حد تقديس ميستودم. از جهان روزمرگي، تقديس گريخته است و اين بحران جنبهي بومي ندارد. پشت مرزها هم تقديس و آرمانگرايي به انسان پشت کرده و شهرت فصلي، جنسيت و پول گريزنده، اقيانوسهاي عظيم را در حد حوضچههايي تنگ فروکاسته است.
يادم ميآيد سال گذشته در پاريس بودم. براي بزرگداشت «ميتران» شب آزادي در فرانسه را بازسازي کرده بودند. «ميتران عضو نهضت مقاومت بود). تانکها از خيابانهاي تاريک عبور ميکردند، بدلهاي افسران نازي و سپاه هيتلر چراغ قوهها را ميانداختند روي جمعيت.
دختر جوان به هيئت نعشي بيجان، موهاي بور بلند، دور و بر سر پريشان، بر جبين تانک افتاده بود. جايگزينهاي ملت فرانسه در آن دوران فرياد ميزدند:«فرانسهي آزاد»
در تاريخ ملت فرانسه، چنين شبي بايد خيلي ارجمند باشد اما در نگاه جوانان نسل ترقي، هيچ تأثيري ديده نميشد. تاريخ را پشت دودهاي نسيان، گم کرده بودند. «آزادي و فرانسه»، هر دو از فرانسه رفته بود. «ژانپل سارتر»، «آلبرکامو»، «رومن گاري»، آندره مالرو» و نسل شاعران و نقاشان توانمند، هنرپيشههاي بزرگ: «سيمون سينيوره»، «ژان گابن»، «ابو مونتان» و ديگران زير سنگهاي غبار گرفته، خفته بودند. تنها يک جوان ژندهپوش مست، همراه با نمايشگران فرياد ميکشيد: «فرانسهي آزاد» و چند تن از هموطنان نسل ما گريه ميکردند! «در هواي رؤياي آزادي که از آغاز زندگي، همزاد آنها بودهاست.»

جوانان زير بيست سال، خاطرهي قومي ندارند. ديروز را فراموش کردهاند. پنجاه سال پيش که برايشان درهاي است پُرناشدني!
انقطاع تاريخي و فرهنگي نسل امروز ما با گذشتهي حتي نزديک، بسيار بيشتر است. جوانان زير بيست سال، خاطرهي قومي ندارند. ديروز را فراموش کردهاند. پنجاه سال پيش که برايشان درهاي است پُر ناشدني، نسيان بدوي انسان. ميخواهم بدانم اگر براي بزرگداشت کسي يا به هر دليلي، پنجاه سال پيش ايران را در خيابانها بازسازي ميکردند، که چنين تصوري بيشک، محال است. چون ما خانههاي قديمي را هم پشت سر هم خراب ميکنيم و بيقوارهترين برجها را جاي آن ميگذاريم. چهرهي شهر ها به سرعت تغيير ميکند، تهران قديم، محو شدهاست، هم صورت ظاهر و هم خاطرهي تاريخيش. پس فرض را بهانه کنيم:
«باز سازي ملي شدن صنعت نفت»، روزي که ايران از زير بار استعمار اقتصادي و فرهنگي انگلستان بيرون آمد و ما صاحب اختيار ثروتهاي ملي خود شديم. پرچمهاي انگليس را پايين آوردند و به جاي آنها پرچم ايران را گذاشتند. پيشامدي که در تمام کشورهاي جهان سوم، يگانه بود. در برابر اين بازسازي، واکنش ما چه خواهد بود؟
مجلس شوراي ملي آتش گرفت اما همه از قيمت دلار و طلا حرف زدند، يا به دعواي کوچک محفلي سرگرم شدند. ما طوري رفتار ميکنيم که انگار هيچ گذشتهاي نداريم. هر روز متولد ميشويم، هر شب ميميريم. تغيير طبيعي است اما تا اين حد سر به بيماري ميزند.
***
«خليفه عبدالرحمن در زندگي فقط چهارده روز خوشبخت بود، من همينقدر هم خوشبختي به خودم نديدم».
حاشيه رفتم. برگرديم به به تاريخچهي شخصي:
«روي دوچرخه ميپريديم، کوچهها را دور ميزديم، فکر ميکرديم به معضلات انساني و هستي. «چنين گفت زرتشتِ» «نيچه» را به تازگي خوانده بودم. تنها جملهاي که از اين کتاب در آن مقطع زندگي به ياد من مانده، اين است: «من زمين را که در آن، کره و عسل فراوان باشد، دوست ندارم». با اين تعبير ميخواست بگويد از راحتي ميگريزد و به پيشواز خطر ميرود.
در ماه رمضان، شبهاي احيا را کنار بخاري ديواري بيدار ميماندم و «تهوع» «ژانپل سارتر» را تا سپيدهدم ميخواندم. تناقضي که مجبور بودم با آن کنار بيايم.
روزي رگبار شد. زير باران سيلآسا، يکتا پيراهن ايستادم و چشم به افق سربي دوختم. هاي و هوي شيروانيها ذهنم را احاطه کرده بود. دندانهايم، سخت بر هم ميخورد. اساطير يونان باستان را در نظر ميآوردم و جسم حقير فانيام را به جاودانگي پيوند ميدادم. تصميم گرفته بودم براي رسيدن به اين مقصود، شکنجه تحمل کنم. بعدها شکنجه، بيطلب من، پياپي بر سرم باريد. به قول «وهاب» در کتاب «خانهي ادريسيها»:
«خليفه عبدالرحمن در زندگي فقط چهارده روز خوشبخت بود، من همينقدر هم خوشبختي به خودم نديدم».
ميوههاي خواندنم، کال و کرمخورده، کمکم ميرسيد. اولين داستان، همان وقت چاپ شد، در روزنامهي خراسان. چند سال بعد آمدم به پايتخت. پشت هم داستان مينوشتم. با نثري ضعيف، ساختاري سست و نقصهاي ديگر. وقتي تصادفاً آنها را جايي ميبينم، جز رگههايي از يک حريق ناپخته، امتياز ديگري از نظر من ندارند. هرچند بيش و کم، شهرتي زودرس برايم آورده بودند.
يادم ميآيد روزي در حال کتاب خواندن از خيابان ميگذشتم تا وارد دانشگاه شوم. چند پسر سر راهم سبز شدند. سراپايم را نگاه کردند و گفتند: «ميداني به کي شبيه است؟»
انتظار داشتم چهرهاي زيبا را بگويند اما بيترديد، رأي دادند: «سيمون دوبوار».
***
در گورستان «پرلاشز» چند شاخه گل از خرمن گلهاي مزار «هدايت» قرض گرفتم و براي «مارسل پروست» آوردم
چند سال بعد، رفتم فرانسه. ار وقتي يادم ميآيد، بيقرار بودهام. مثل آتشي در اجاق يا هيولايي اسير قفس. ميرفتم لب رود «سن»، معمولاً شبها. آرنجها را ميگذاشتم روي حفاظ پلها و خيره ميشدم به موجها. جاذبهي آب مرا ميکشيد به سمت پايين. دانشکده را به ظاهر، روي سرم ميگذاشتم. شيطنت پشت شيطنت، درگيري با اتباع سفارت، طرفداري از نهضتهاي آزاديبخش، سايهي «ساواک»؛ اما از درون جوشش دل، آرامش نميپذيرفت. احساس غربت، در هر شرايطي تسکينناپذير بود. چه در سرزمين خودم و چه در آن سوي مرزها.
روزي گورستان «پرلاشز» را دور ميزدم. از کنار بناهاي يادبود گرد گرفته و تارعنکبوت بسته ميگذشتم، تا به مزار «صادق هدايت» رسيدم. آن وقتها پُر از شمع و گل بود. همان دور و بر، مزار «مارسل پروست» را کشف کردم. تختهسنگي سياه. به نظر من، ناشناخته و قدر نيافته. سنگ را لمس کردم. «باغ کومبزه و کودکي» «مارسل» را به ياد آوردم، منقلب شدم. برگشتم سر مزار «هدايت» و چند شاخه گل از خرمن گلهاي او قرض گرفتم و براي «مارسل پروست» آوردم.
راهنما، توريستها را ميچرخاند. براي «پروست» يک جمله گفت: «سال تولد و مرگ و نام کتاب». برگشتم سر آرامگاه «هدايت». معرفي نويسندهي بزرگ ايران، تراژدي بود، شوخي جهان پر از وهم. راهنما براي مسافران توضيح داد: «قبر يک نويسندهي عرب که در فرانسه خودکشي کردهاست». نفرت تسکينناپذير «هدايت» را به ياد آوردم.

از خودم چه بگويم؟ بگذاريد زمان قضاوت کند. در گردونهي سوگهاي طنزآميز زندگي، رسيدهام تا اينجا، به انتظار شوخيهايي که در راه هستند، با بود و نبود انسان
متحد نيستيم. اگر حرمتگذار يکديگر باشيم، ميتوانيم جهاني شويم
در مقابل پرسش مصاحبهگر مجلهي ادبي «گردون» که چگونه «غزاله عليزاده» از انتخاب کتاب خود بهعنوان بهترين کتاب سال آگاه شده، او جواب ميدهد:
«اقدام و ابتکار شما را براي برگزيدن کتابهاي سال، ارج ميگذارم. ما در خلأ مينويسيم و رابطهي مستقيمي با خوانندگان بيش و کم آثارمان نداريم (در شرايطي که مردم با مضيقهي مادي و معنوي دست و پنجه نرم ميکنند و فاقد تمرکز لازم براي کتاب خواندناند، براي اين ميزان توجه هم بايد از آنان ممنون باشم). بازتاب صداي خود را کم ميشنويم. از مرحلهي نوشتن تا پخش کتاب، انتظار، تعليق، بيتکليفي و مشکلات ديگري را با صبوري تحمل ميکنيم، ولي ماجرا به همينجا ختم نميشود. متحد نيستيم، تنها خودمان را قبول داريم يا دار و دستهي ستايندگان پراغماض را. در برابر آثار همکاران نيز، يا با رگبار انتقاد، جبههگيرانه ميرويم به پيشواز آنها، يا مطلقاً ساکت ميمانيم، که اين دومي، بدتر است. غافليم از اينکه اگر حرمتگذار يکديگر باشيم، ميتوانيم جهاني شويم.
***
«ادبيات داستاني اين دوران، مثل معدني است با رگههايي از الماس که در تاريکي ماندهاست.
در مقايسهي ادبيات داستاني و سينماي معاصر و اينکه کدام از اين دو پرقوامتر است، «غزاله عليزاده» پاسخ ميدهد که:
«ادبيات داستاني اين دوران، مثل معدني است با رگههايي از الماس که در تاريکي ماندهاست. ما زنداني زبانيم اما تصوير از هر ديواري ميتواند بيرون بپرد. صفهاي طولاني سينماهاي «شانزهليزه» براي ديدن فيلم «زير درختان زيتون» را از ياد نبريم. فرهنگ معاصر ايران به ياري سينما، دور کرهي کوچک زمين ميگردد. ما سازندگان فرهنگ نوشتاري در سايه ماندهايم.
در مصاحبهاي با «کنزابورواوئه»، برندهي جايزهي نوبل، جملهاي خواندم به اين مفهوم: «دهها نويسندهي ديگر در ژاپن هستند که بيش از من شايستگي دريافت اين جايزه را دارند». سرچشمهي واقعبيني و تواضع او از کجاست؟ پيوند با آيين باستاني «ذن بوديسم»، کند و کاو در ژرفاي روح انسان و شناخت جهان، وارستگي از شهوت و خودپرستي؟ به هر حال چنين آدمي با اين خصوصيات، شايستهي صدرنشيني است.
هر هنرمندي تنها در برابر کارش تعهد دارد. چرا بايد رفتاري مثل سوگليهاي حرم براي خوشايند بودن نيرو صرف کند؟
***
«غزاله عليزاده» در پاسخ به اين سؤال مصاحبه کننده که دريافت جايزه چه تأثيري در او پديد آوردهاست، ميگويد:
«هيچ نويسندهي ذاتياي ضمن خلق اثر، نه به جايزه فکر ميکند و نه به مخاطب. کار و ساز آفرينش از ظاهر به عمق ميرود. ژرف است و پيچيده و در قبال هر جملهي به ياد ماندني، زندگي فديه ميگيرد و دست تطاول ميگشايد بر هستي هنرمند. در قبال چيزهايي که از دست ميدهيم، اين جايزه، آذرخش است که در لحظه، ميدرخشد و محو ميشود. با بيان نيما:
اين زبان دلافسردگان است
نه زبان پي نام خيزان
گوي در دل نگيرد کسش، هيچ
ما که در اين جهانيم، سوزان
حرف خود را بگيريم، دنبال
***
ادبيات بنگلادش، ترکيه و مصر، شهرتي به مراتب گستردهتر از رمانهاي معاصر ما در جهان دارند.
ضمناً پيشنهادي در حاشيه، شايد هم در متن به يادم آمد. اميدوارم با گستردگي امکانات، قادر بشويد از هر برنده، داستاني ترجمه کنيد، جُنگي فراهم آوريد و آن را بسپاريد به ناشري نامآور. حتي ادبيات بنگلادش، ترکيه و مصر، شهرتي به مراتب گستردهتر از رمانهاي معاصر ما در جهان دارند.
کارگردان فيلم «بوف کور» که اهل آمريکاي مرکزي است و به دنياي ذهني «صادق هدايت»، بسيار نزديک، در مصاحبهاي نقل ميکند:
«به نظر من کشوري که ميتواند نويسندهاي مثل «هدايت» داشته باشد، حتماً نويسندگان با ارزش ديگري را در ادامهي او پرورش دادهاست. اما ضمن صحبت با اين فرهنگ، مأيوس شدم، چون همه عقيده داشتند «هدايت» در ايران يگانه بود والسلام. شورهزار جاي پروردن هيچ گلي نيست»
دوستان ما بسيار کار کردهاند. دست کم نگاه کنيد به بعضي از آثار «ساعدي» يا «بهرام صادقي». براي ترجمهي نوشتههاي معاصر آماده شويد و مردم جهان را از اين سوء تفاهم بيرون آوريد. فکر ميکنم همراهان بسياري خواهيد داشت، از جنبههاي مادي و معنوي.

«غزاله عليزاده» در مورد برنامههاي آيندهي خود، که پرسش مصاحبهگر است ميگويد:
« « ادگار آلنپو» داستاني دارد به نام « گرداب مالستروم». راوي حکايت، در ساحلي دور به پيرمرد سپيد مويي برميخورد. او ماجراي دست و پنجه نرم کردن خود را با چرخشهاي مهيب گرداب، براي مخاطب خود نقل ميکند. بعد از پيروزي، موهاي او يکسره سپيد شدهاست. او دنيا را در حالتي برزخي، از دور ميبيند. با سپاس از داوران جايزه و بانيان آن، از گرداب گذر، انتظار برنامهريزي برپايهي جايزه نداشته باشيد. دستاويز من براي ادامهي زندگي، ساختن جهاني است منظم، دنياي رمان يا داستان، به اميد گرفتن ضرب هرج و مرج جهان بيرون».
***
غناي آيندهي ادبيات داستاني به همبستگي عميق اصحاب آن بستگي دارد.
آخرين پرسش از «غزالهي عليزاده»، نظر او در بارهي رمان و داستانهاي منتشر شده در دو دههي اخير است و دورنماي ادبيات داستاني ايران (با توجه به تاريخ پرسش)، که چنين پاسخ ميدهد:
«در قسمتهاي گذشته، نظرهايم را بيان کردم. دورههاي گوناگون اوج و فرود فرهنگ را در تمام جهان و ايران به ياد بياوريد. راهگشايان و ادامه دهندگان اين طريق همواره مجموع بودهاند نه پراکنده. بده بستان، مشاورت و حتي رقابت، کيفيت کارها را غني ميکند. رمان روسي قرن نوزدهم با قلههايي چون «گوگول»، «تولستوي»، «داستايوفسکي»، «تورگينف» و «چخوف» به اوج ميرسد.
«فردوسي» از «رودکي» و «شهيد بلخي» نيرو گرفته و همزمان با «فرخي» و «عنصري» و «منوچهري» به سرايش اثر سترگ خود پرداختهاست.
شاعران سوررئاليست، نقاشان امپرسيونيست، فيلمسازان عصر طلايي سينما، همه در اين طيف ميگنجند. غناي آيندهي ادبيات داستاني به همبستگي عميق اصحاب آن بستگي دارد.
نقل از مجلهي ادبي «گردون»شمارهي 51، مهرماه 1374
***
غزاله عليزاده در مصاحبهاي با راديو فرانسه:
غزاله عليزاده در مصاحبهاي که پس از دريافت جايزهي بهترين کتاب داستان سال 1373، با راديو فرانسه داشت، در بارهي نقش ويژهي زنان چنين گفت:
«زنان ايراني تجربههاي خارقالعادهاي مثل انقلاب و بعد از آن، جنگ را پشت سر گذاشتند. انقلاب، تنها انگيزهي من و همکاران زن ديگرم براي نوشتن نبود، اما اين واقعهي تاريخي باعث شد که هرکدام وضعيت جديدي در خودمان کشف کنيم. زن، جنس اعجابآوري براي تحول ژرف و پايداري در برابر آن بود. تکتک زنان ايراني در گرداب اين شرايط، هم جرأت خودشان را نشان دادند و هم صبوري عجين شده با ذات زنان را...اما زير بار زورگويي و ظلم نميروند. نويسندگان زن ما هم شايد به اين دليل که جامعهي مردسالار، آنها را وادار به تحقير ميکند، سعي کردند با نيرويي مضاعف، پرواز کنند. ميلههاي قفس و زنجيرهاي پيرامونشان را بشکنند و خودشان را بهعنوان انسان و نه سوژهي صنفي، در جامعه تثبيت کنند.»
***
مطلب زير آخرين نوشتار چاپ شده از غزاله عليزاده، پيش از مرگ او است، که درماهنامهي«آدينه»، ويژهي نوروز 75 و در پاسخ به سؤال: «سالي را که گذشت چگونه ارزيابي ميکنيد؟» آمدهاست:
رؤياي خانه و کابوس زوال
غزاله عليزاده

زوال که آغاز ميشود، رؤياها راه به کابوس ميبرند، پاي اعتماد بر گردهي اطمينان فرود ميآيد و از ايمان، غباري ميماند سرگردانِ هوا که بر جاي نمينشيند. خوابها تعبير ندارند و درها نه بر پاشنهي خويش، که بر گِرد خود ميچرخند و راهها به ساماني که بايد، نميرسند و حق، اگر هست، همين حياتِ آخرالزماني است، که نيست، براي آنان که هنوز بادهاي مسمومِ مصرف و تخريب را ميگذرانند.
قرني که پيش روست، سالهاست که آغاز شدهاست، مثل جدايي که بسيار پيش از آن که مسجل شود، روي ميدهد؛ اما در زماني صورتِ تثبيت ميپذيرد که ديگر نيرويي براي وصل اصل، نماندهاست. گاهي از بسياري تازگي و شگفتي است که نامي براي ناميدن نيست، گاه از شدت زوال و تباهي. در بياعتباري دورانهاي نام گذار است که همه چيز را ميبايستي از نو تعريف کرد و در اين دورانِ بياعتبار گذار از هزارهاي به هزارهي ديگر، ميراث سنگين اطلاعات بيشمار، غلتيده در مسير درآميختن با اشکال منفي است. همان داستان هميشگي کژي و راستي: سختي راستي و آساني کژي.
هر سال که ميگذرد، مرزهاي گل و ريحان دوزخ و مرزهاي خارستان بهشت، درهمتر ميروند، اشتباه گرفته ميشوند. «سال به سال، دريغ از پارسال». تنها حکم تکرار شونده در صفهاي خوارو بار و اتوبوسهاي دودزا است که قرار است پس از ابتلاي مردم به بيماريهاي ناشناختهي طاق و جفت، فکري به حال سموم فراوانشان بکنند؛ نوشداروي بعد از مرگ سهراب!
ما هميشه دير ميرسيم. رسم داريم که دير برسيم. ملتي ديريايم. به ضيافت فرشتگان نيز اگر دعوت شويم، زماني ميرسيم که بقاياي سرور را، بادهاي مسموم شياطين به اين سو و آن سو ميبرند. بازميگرديم با کاغذهاي شکلات و تهبليطهاي نمايش در جيب و تکههايي از اعلانهاي پاره در دست، تا تار و پود آنچه را که از دست رفته، در رؤيا ببافيم. رؤياهاي بيخريدار.
مردم به يک وعده غذا در رستورانهاي سوگوار، راغبتر پول ميپردازند تا به تجسم رؤياهاي رؤيابينانشان. مقام مقايسه نيست، که در مثل مناقشه نيست. مقايسه، دو سو دارد و ما مردم، يک سو. طاقت ايستادن بر ميان بام، در ما نيست. بايد از يکسو بيافتيم. مثل پرت افتادن از مرکز وجود، که آنقدر از آن دور افتادهايم که بيتعارف ميشود گفت که ديگر وجود نداريم. کافياست که چند صباحي ديگر به همين منوال بگذرد تا باور کنيم که اصلاً نبودهايم!
هفت قرن رفتهاست از زماني که «حافظ» نزد اعما صفت مهر منور نکرد. پس آيا خنده دار نيست که امروز، ما، اخلاف او، از کساني که دست بالا با سيصد، چهارصد کلمه اموراتشان را بيدردسر رتق و فتق ميکنند، انتظار داشته باشيم خواناي رؤياهايي باشند که خود به چندين هزار کلمه ياري ميرسانند؟
تعداد اتاقهاي بيقاعدهاي که بساز و بفروشها در ساختمانهاي بدقوارهشان علم مي کنند چندين برابر خانههاي بيحافظهي مغز آنهاست. شور دلالها، معناي زندگي را با حيوانيت سرشت انسان برابر ميکند. در اين جهان – که بد است براي کسي که نداند دنيا چيست – احمقها اولاند. «پينوشه» هنوز هم در ارتش شيلي شلنگ تخته مياندازد. «آلنده» يکتنه برابر ارتش او ايستاد، بيست و دو سال پيش. دکتر «محمد مصدق» چهارده سال در «احمدآباد» زير غبار تبعيد از نفسهايي ميافتاد که با هر آمد و رفت، دنيا را تکان ميداد. دلالهاي خارجي، خانهي ملي او را به باد دادند. مردم در فرار و تبعيد، کليد خانههايشان را در مشت ميفشارند؛ برگشت هميشه هست؛ در مرگ هست که نيست.
ميگويند مشکلات مالي، آدم را از پا درميآورد. راه دور نميروم؛ «مادام بواري» پيش روي من است. «فلوبر» ميگفت: «مادام بواري منم». حيوانيت دلالها و بيخيالي عشاق و حماقت شوهر به خودکشياش کشاند. اما «فلوبر» ماند با خانهي شاهانهاي در قلب. من در اين خانهي شاهانه را گچ گرفتهام؛ اما اين خانه ويران نشده است.»
خانهي روشن ما از کي به باد رفت؟
خانههاي تزوير و ريا تاريکاند. «ما غلام خانههاي روشنايم». در خانه، رؤيا ميبينيم، در خواب رؤياي خانه و بيخانه، کابوس و در کابوس، زوال که آغازشدهاست.
ماهنامهي آدينه، ويژهي نوروز 1375
***
شعر «داروک» از «نيمايوشيج» را با صداي «غزاله عليزاده» بشنويد.
شعر «ترا من چشم در راهم» از «نيمايوشيج» را با صداي «غزاله عليزاده» بشنويد.
گل «ماه مه» Majblomma

گل «ماه مه» 2006
ماه مه در «سوئد»، ماه گلهاست. ماهي که ميدانها، خيابانها و محلهها مملو از کودکاني است که در جعبههاي مقوايي، گلهاي مصنوعي «ماه مه» را ميفروشند و خريداراني که آگاهانه، نه تنها دست رد به تقاضاي آنها نميزنند، بلکه با رغبت آنها را ميخرند و همانجا يقهي کت و يا لباس خود را به آن مزين ميکنند. زينتي که اهميت آن نه در گراني بلکه در فلسفهي خريد و ارزش معنوي آن است.
فعاليت فروش «گل ماه مه» "Majblomma" از 24 آوريل آغاز ميشود. ملکهي سوئد، «سيلويا»، طي مراسمي ويژه در کاخ سلطنتي «استکهلم»، اولين گل را از دانشآموزان مدارس ميخرد. اين گلها براي فروش، بين دانشآموزان 9 تا 12 سالهي مدارس توزيع ميشود که خود نيز، درصدي از پول فروش آن را دريافت ميکنند.
سال پيش (2005)، حدود 40 ميليون کرون از فروش اين گلها بهدست آمد که بيشترين مبلغي بوده که تا کنون به فروش رسيدهاست. از اين مقدار، حدود 24 ميليون کرون به کودکان و حدود 6/9 ميليون کرون به انجمنهاي گوناگوني که در جنبش «گل ماه مه» فعال هستند، اختصاص داده شدهاست. هر سال رنگ «گل ماه مه»، تغيير ميکند. امسال به رنگ طلايي است.
تاريخچهي جنبش «گل ماه مه»

ابتکار و انديشهي شکل گرفتن جنبش «گل ماه مه»، دستاورد خدمات انساني فردي است به نام Beda Hallberg که در پايان سدهي 18 و آغاز سدهي 19 در شهر «گوتنبرگِ» سوئد و در مرکز خدمات درماني و کمک به تنگدستان، داوطلبانه کار ميکرد. وزنهي سنگين فعاليتهاي او در زمينهي کمک به کودکان و نوجوانان بود. او بهويژه براي بهبود و نجات جان آنها در مقابل شيوع بيماري سل تلاش ميکرد.
در آن زمان قشر تنگدست جامعه و بيماران، زير پوشش خدمات درماني نبودند و از دولت سوئد هيچگونه کمکي دريافت نميکردند. ياری به اينگونه افراد جنبهي شخصي و انساني داشت، که البته بطور يکسان نيز اين کمکها را دريافت نميکردند. در سالهاي پيش از 1907، بيماري سل در همه جا از جمله «سوئد» شيوع يافته بود و بسياري جان خود را از در اثر ابتلا به اين بيماري از دست داده بودند. از هر 5 نفر سوئدي، يک نفر مسلول شده و از بين رفته بود.
Beda Hallberg، که در رابطه با کار خود، ناظر مرگ و مير انسانها بهخصوص کودکان بود، داوطلبانه اقدام به کاري کرد که جنبهي بينالمللي يافته و تا به امروز به بهترين شکل ممکن، بهويژه در کشورهاي اسکانديناويا به اجرا درميآيد. او از سر تصادف به مجموعهاي از گلهاي کوچک مصنوعي دست يافت و فکر کرد جنبشي را بنياد بگذارد که در آينده نيز بازدهي خوبي داشته باشد. او ميخواست که اين کار به دست افراد جامعه و شهروندان آنجا صورت گيرد.
ابتکار عمل او، استفاده از شیوهای بسيار ساده و درعين حال عملي بود. فروش گلهاي مصنوعي کوچک، به بهايي اندک که همهي افراد، قدرت خريد آن را داشته باشند. فروش اين گلها در اصل سمبليک بود. يعني در مقابل کمکي که هر شهروند د به اين سازمان ميکرد، گل مصنوعي کوچکي دريافت ميداشت که به نوعي، رسيدِ پول آنها بود. بهاي هر گل در آن زمان، 10 اوره (يک دهم يک کرون) بود.

Beda Hallberg، شخصاً در فروش اين گلها سهم بسزايي داشت. در جشن اول ماه مه، دربرگزاري کارناوالها شرکت کرد و آنها را به فروش رساند. راه عملي ديگر، تماس گرفتن با مدارس و سازمانهاي پيشآهنگي بود که در فروش گلها همکاري و همياري بسيار داشتند. تمام گلها به فروش رسيد و پول حاصل از آن، صرف کودکان بيمار و مسلول گرديد.
او اين ابتکار انساني خود را از شهر گوتنبرگ، محل سکونت خود آغاز کرد و سپس در تمام کشور گسترش داد. هدفBeda Hallberg اين بود که اين جنبش، بينالمللي شود و البته تلاش او بي ثمر نماند. اين سنت زيبا و انساني به کشورهاي زيادي انتقال يافت و گلهاي زيادي نيز به فروش رسيد، اما با ازبين رفتن بيماري سل در اين کشورها، اين سنت نيز به فراموشي سپرده شد.
از جمله کشورهايي که بطور فعال اين کار را ادامه دادهاند، ميتوان کشورهاي سوئد، نروژ، دانمارک و ايسلند را نام برد.
مدت فروش اين گلها، دو هفته در سال است. اما بقيهي سال را، سازمانهاي دستاندر کار و فعالِ پيوسته به اين جنبش، در جهت پيشبرد کارها، برنامهريزيها و خدمات انساني خود تلاش ميکنند.

نقاشي از Carl Larsson، که در سال 1912، برمبناي اين شعر کشيده شدهاست:
بر جاي پاي گلهاي« ماه مه» است که بهار فرا ميرسد و همه جا را فراميگيرد.
I majblommans spår, spirar vår
***
ازجمله خدمات اين جنبش و يا سازمان ميتوان به موارد زير اشاره کرد:
کمک به کودکان بيمار و تهيهي دارو و نيازمنديهاي ضروري آنها.
کمک به کودکان معلول.
کمک به کودکان عقبماندهي ذهني.
ياري رساندن به خانوادههايي که از نظر اقتصادي، امکان تهيهي مايحتاج زندگي.
فرزندان خود را ندارند.
پرداخت هزينهي گردشهاي دستهجمعي دانشآموزان مدارس.
خريد وسايل ورزشي براي گذراندن اوقات فراغت دانشآموزان.
اختصاص دادن مکانهاي ويژه و تهيهي امکانات تفريحي براي کودکان و نوجوانان سوئدي و گذراندن تعطيلات تابستاني در اين مکانها به طور رايگان.
پرداخت هزينهي پروژههاي پژوهشي در مورد کودکان، جهت بهسازي وضع اجتماعي آنها.
مبارزه با مواد مخدر در بين جوانان و کمک به ترک اعتياد آنها.

بناي يادبود در محل تولد Beda Hallberg، با کودکانی که گل در دست دارند.
بيش از 800 انجمن در کشور سوئد، جزو بزرگترين سازمانهاي ياريرسان و فعال در جهت بهسازي و بهبودي وضع کودکان و کمک به آنها هستند. هر انجمن با مدارس، بهداري و ادارهي خدمات اجتماعي منطقهي خود، همکاري تنگاتنگ دارد.
در يکي از کتابخانههاي شهر گوتنبرگ، اتاقي را به Beda Hallberg اختصاص دادهاند. در اين اتاق از جمله مجموعهاي از گلهاي گوناگون در خلال اين سالها، نامهها، عکسها، صدا، فيلم و آفيشهاي گوناگون مربوط به اين حرکت... جمعاوري شده که ديدن آن براي بازديدکنندگان آزاد است.
سال 2007 صدمين سالي خواهد بود که از فروش اولين گلهاي ماه مه ميگذرد. قرار بر اين است که در بزرگداشت صدمين سال چنين اقدام انساني، جشنهاي باشکوهي برگزار گردد و به بهترين شکل از کارها و انديشههاي انساندوستانهي Beda Hallberg، قدرداني شود.
فيلم کوتاهي را در موردBeda Hallberg ، در اینجا ببينيد
نمونه گلهاي پيشين را در اينجا ببينيد.
«بهار» شاعر و ترانهسرا

در تاريخ ادبيات ايران کم نيستند شاعراني که جز سرودن شعر، ترانهسرا نيز بودهاند. افرادي از اين دست که شعرهاي ترقيخواهانه و عدالت جويانه ميسروده و به صورت ترانه يا ترانهسرود از آنها استفادهميکرده اند، زياد نيستند. شايد مشهورترين آنها «ميرزاده عشقي»، «عارف قزويني» و «ملکالشعراي» بهار باشند.
اين افراد با سرودن ترانه، در راه هدفهاي سياسي و نيز خيزش مردمي به نحو احسن استفاده ميکردهاند. چنانکه استفاده و به کارگيري ترانههاي ملي، در تظاهرات و گردهمآييها، بسيار کارآمد بوده و باعث تهييج احساسات ملي و ميهني مردم ميشدهاست.
در اين بخش به «بهار» ترانهسرا ميپردازيم که در تاريخ ترانهسرايي کشور ما نيز، نام بزرگ او به عنوان يک اديب و شاعر با آرمانهاي سياسي و ميهنياش گره خورده است
***
خاطرات دکتر نیرسینا از «بهار»
دکتر «نيرسينا» سالها استاد دانشگاه بوده و در ترانهسرايي نيز دستي داشته است. او بعد ها، «رياست شوراي شعر راديو» را عهدهدار بوده است. او که در جواني بارها «ملکالشعرا» را از نزديک ملاقات کرده، در اين مورد خاطراتي را در «فصلنامه ره آورد» شماره 9 سال 1364 آوردهاست.
دکتر «نيرسينا» مطلب خود را با شعري از «ملکالشعراي» بهار آغاز ميکند:
بهــار مــژدهي نــــو داد فکــر باده کنيد
ز عمر خويش درين فصل استفاده کنيد
خوريــد باده، مداريد غصهي کم و بيش
که غصه کـــم شود ار باده را زياده کنيد
مناسب است به شکرانهي مقـام رفيع
گـــر التفـــات بـــه ياران اوفتــــــاده کنيــد
به باد رفت سر شمع و همچنان ميگفت
که فکر مردم هستي به باد داده، کنيد
هجوم عام به قتل بهار ، لازم نيست
که خود به قتلگه آيد، اگر ارداه کنيد
وقتي که نوآموز دبستان بودم، اين ابيات را چند بار شنيدم و نخستين دفعه با نام سرايندهي آن «ملکالشعراي بهار» آشنا شدم. پس از آن برخي ترانههاي او همچون «باد صبا بر گل گذر کن»، «بهار دلکش رسيد و دل بجا نباشد»، « اي شکستهدل ز عاشقي حذر کن» و جز اينها که اهل ذوق ميخواندند و زمزمه مي کردند يا از صفحات «گرام» شنيده ميشد و آنها را تصنيف ميگفتند، نام شاعر نامي معاصر را بيشتر به خاطرم ميآورد
. اما فصل شکوفايي صفحههاي گرام يا گرامافون از سوي کمپاني «پوليفون» که به نمايندگي « عَزرا ميرحکاک» با پخش نغمههاي تازه و گوناگون همه جا را پر نغمه و آواز کرده بود، احساس مرا چون همگان به دو تصنيف «ملکالشعراي بهار» و شخصيت او برانگيخت.
يکي از آنها ترانهي «مرغ سحر نالهسرکن» و ديگري تصنيف «عروس گل از باد صبا، شده در جون چهرهگشا» بود که در آن ايام، شور و شوق عجيب همراه با يک نوع شگفتي پرشکوه در مردم پديد آورد و در هر بزم و هر ميهماني، هر جشن و هر خانواده، هر قهوه خانه و رستوران، حتي هر دهکده و هر ايستگاه و منزل سر راه، مايهي نوازش گوشها و تفريح خاطرها بود و به راستي ميتوان گفت نغمهي «مرغ سحر» در عالم ترانهسرايي يکي از بينظيرها يا از آثار هنري کمنظير باشد.
آهنگ اين ترانه در دستگاه ماهور و آن ديگري در دستگاه سهگاه از ساخته هاي استاد تار، «مرتضي نيداوود» است که خود و برادرش، «موسي نيداوود» نوازندهي ويلن، اجراي هر دو ترانه را در صفحات «پوليفون» بهعهده داشتهاند. خوانندهي آنها هم خانم «ملوک ضرابي» است که در همان ايام در اين هنر به اوج شهرت رسيد. اين که خوانندهي ترانهي «مرغ سحر» را روانشاد «قمرالملوک وزيري ميدانند، اشتباه عمومي است.»
***
در آغاز پخش صفحات، ترانهي مرغ سحر محل ايراد واقع نشد با آنکه جنبه ي سياسي و انتقادي آن صريح و روشن است و از قفس و زندان مينالد، از نبودن آزادي و مساوات فرياد ميزند، از آشيان بربادرفته ياد ميکند و صدا ميدهد که:
ظلم ظالم جور صياد آشيانم داده بر باد
اي خدا اي فلک اي طبيعت
شام تاريک مار ار سحر کن
اما در حدود يک ماه پس از انتشار ترانه، اين تصنيف را منع کردند و همين منع و توقيف، انگيزهي ايجاد بازار سياه در مورد اين صفحهي شورانگيز شد و قيمت آن از 15 ريال به 40 تا 50 ريال افزايش يافت.
امروزه نيز از محبوبيت اين تصنيف اندکي کم نشده،گر چه که زماني نزديک به 100 سال از آن ميگذرد. آنچه مسلم است اين تصنيف «بهار»، يادآور دو انقلاب يعني انقلاب مشروطه و انقلاب 57 است. شعري که درحقيقت بازگو کنندهي آرزوها و آرمانهاي آزاديخواهانهي يک ملت است و در آينده نيز همچنان جايگاه ارزشمند خود را حفظ خواهد کرد.

کلام زيبا، روان و آرمانخواهانهي «بهار» از يکسو و توانايي و زيبايي آهنگ «مرتضي نيداوود» بر روي آن از سوي ديگر، از اين تصنيف، تافتهي جدا بافتهاي ساختهاست وگرنه «بهار»، ترانههاي زيباي ديگري نيز ساخته که شهرت و محبوبيت ترانهي «مرغ سحر» را ندارد. از اين دست هستند ترانه هايي همچون:
«شاه من، ماه من»، «مرغ حق و آتش دل»،«عروس گل از باد صبا، شده در چمن چهرهگشا»، «باد صبا بر گل گذر کن»، «بهار دلکش رسيد و دل بجا نباشد»، «اي شکسته دل ز عاشقي حذر کن»، «ز فروردين شد شکفته چمن» يا «پيام فروردين»، «پيشدرآمد اصفهان»و... که هيچيک محبوبيت و شهرت «مرغ سحر» را نيافتند. سرودهاي که بعدها به ترانهي ملي بدل شد.
***
در مورد اولين خوانندهي اين تصنيف، هنوز هم در خاطرهها و باورهاي مردم نام دو نفر ذکر شدهاست:«ملوک ضرابي» و «قمرالملوک وزيري».
بنا برآنچه که در اول اين مطلب نيز آمده و دکتر «نيرسينا» آن را نقل کرده، اولين خوانندهي تصنيف «مرغ سحر»، «ملوک ضرابي» بودهاست. اما در بسياري مطالب ديگر ذکر شده که « قمرالملوک وزيري»، تصنيف «مرغ سحر» را نخستين بار در کنسرتي که در «گراندهتل» برگزار شد، اجرا کرد و پس از آن بر سر زبانها افتاد و تا به امروز که همچنان بازخواني ميشود.
ترانه مرغ سحر
سرودهي: محمد تقي بهار، ملکالشعرا
مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه تر کن
ز آه شرر بار، اين قفس را
برشکن و زير و زبر کن
بلبل پر بسته ز کنج قفس درآ
نغمه آزادي نوع بشر سرا
وز نفسي عرصه اين خاک توده را
پر شرر کن، پر شرر کن
ظلم ظالم، جور صياد
آشيانم داده بر باد
اي خدا، اي فلک، اي طبيعت
شام تاريک ما را سحر کن
اي خدا، اي فلک، اي طبيعت
شام تاريک ما را سحر کن
نو بهار است، گل به بار است
ابر چشم ژاله بار است
اين قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله فکن در قفس اي آه آتشين
دست طبيعت گل عمر مرا مچين
جانب عاشق نگه اي تازه گل از اين
بيشتر کن، بيشتر کن، بيشتر کن
مرغ بي دل ، شرح هجران
مختصر کن مختصر کن مختصر کن!

تصنيف مرغ سحر با صداي خوانندگان گوناگوني بازخواني شده از جمله با صداي:
ملوک ضرابي
محمد رضا شجريان
گلريز
هنگامه اخوان
نادر گلچين
فرهاد مهراد
فاضل جمشيدي
شکيلا
***
ميکس تصنيف «مرغ سحر» را با صداي: ملوک ضرابي، گلريز، شجريان،هنگامه اخوان، فرهاد مهران و شکيلا بشنويد.
***
دکتر «نيرسينا» در خاطراتش از ملکالشعراي بهار ميآورد که:
« خوب به ياد دارم و از شادروان «امير جاهد» و همچنين از «قمرالملوک وزيري» به طور مکرر شنيدم که بيشترين تصنيفهاي مخصوص به اين ستارهي هنر را در دور اول کارهاي «پوليفون»، امير جاهد و در نوبت دوم، مرحوم پژمان بختياري سرودهاند. در همين نوبت وقتي دست «قمرالملوک» در اثر پيشامدي شکسته شدهاست، شادروان «پژمان بختياري بنا بر محبوبيتي که قمر داشت و در آن زمان جمعي از کودکان يتيم را دستگيري و کمک مينمود، اشعاري در وصف وي سروده که مدتها بعد اشتباهاً از ملکالشعرا دانسته و در ديوان او ضبط نمودهاند.
در صورتي که اين اشعاردر همان اوقات همراه با ترانههاي مرحوم «پژمان» از سوي کمپاني «پليفون» در دفتري طبع و انتشار يافت. بهر حال سبک گفتار هم خود گواهي صادق است که آن را پژمان سروده و ربطي به سبک و سليقهي بهار ندارد. اين هم بخشي از مثنوي «پژمان بختياري» در تشويق يک خواننده و نغمهآراي هنري، «قمرالملوک وزيري»:
اي نوگل باغ زندگاني
اي برتر و بهتر از جواني
اي شبنم صبح، در لطافت
اي سبــزهي تازه در نظافت
اي بلبـــتتل نغمــهسنج ايام
اي همچـــو فروغ مـه، دلارام
مام تو چو آفتاب زاده
نامت ز چه رو، قمر نهاده
زحمت به تو دست آسمان داد
لعنت به سرشت آسمان باد
گردون ز ازل نبود گر، دون
دست تو چرا شکست، گردون؟
دستي که به کس جفا نکرده
در عهد کسي خطا نکرده
دستي که کند ز خوش ضميري
ز اطفال يتيم، دستگيري
اي چرخ، ترا اگر چه دين نيست
دستي که شکستنياست، اين نيست
بشکستي اگـــر بـــــه حيلـــهاي دست
دست دگر اين چنين مگر هست؟...

«شايد اين که اشعار «پژ مان بحتياري» را به اشتباه به «ملکالشعراي بهار» نسبت ميدهند، شباهت يکي از تصنيفهاي «بهار» باشد که بر روي آهنگ استاد «موسي معروفي» سروده شدهاست.
به دل جز غم آن قمر ندارم خوشم زانکه غم دگر ندارم
در اينجا اشاره به نام قمر در اين نغمه و جملههاي صميمانه و خاطرهانگيزي که در پي آن ميآيد، اين توهم و تصور را پديد ميآورد که شايد شاعر بزرگ ما، ارادت و توجهي دوستانه همانند روانشاد «ايرج ميرزا» که «قمر» را با وصف هاي مبالغهآميز ميستايد، با اين خوانندهي محبوب زمان داشتهاست.
اما محتويات بعدي ترانه با بياني صريح و روشن معلوم ميدارد که کلمهي قمر در اينجا همان تشبيه چهرهي دوست به ماه است که در شعر فارسي معمول و مکرر بودهاست و اشاره به شخص معيني ندارد. ترانه اي که ذکر آن رفت در صفحات کلمبيا به نمايندگي برادران «ارسطوزاده»و با صداي جمال صفوي ضبط شدهاست.
اين ترانه را ملکالشعراي بهار در اهميت مقام زن و مسألهي حجاب سروده که شايسته است در اينجا نيز آورده شود:
بند اول
به دل جز غم آن قمر ندارم
خوشم زانکه غم دگر ندارم
کند داغ دلم هميشه تازه
ازين مطلب تازهتر ندارم
قسم خورده که رخساره نپوشد
بجز با من دلداده نجوشد
هوايي بجز اين به سر ندارم
جمال بشر تويي
زگل تازهتر تويي
که رشک قمر تويي
عزيزم
اي دلبر! جانپرور!
طي شد عمرم در آرزويت
روزم باشد چون تار مويت
که چون تو دلبر
چرا کني سر
به ذلّت و خواري!
خدا نمايد ز ديدهي بد
ترا نگهداري
واي بهارا بهارا!مزن دم خدا را ز راز نهان
واي که ما را که ما را
به عالم مقدر شد اين از جهان
بند دوم
زني کو به جهان هنر ندارد
ز حس بشري خبر ندارد
بناز اي زن با هنر که عالم
گلي از تو شکفتهتر ندارد
زناني که به جهل و به حجابند
ز آداب و هنر بهره نيابند
چنين زن به جهان ثمر ندارند
فرو خوان کتاب را
برافکن حجاب را
ازين بيشتر به گل
مپوش آفتاب را
حبيبم
در عالم، جاي زن
بايد باشد بر روي ديده
زن در زندان يارب که ديده؟
بهجز در ايران
که حال نسوان بود بدينسان زار
تباهکاري و جهل و خواري
بود مدامش کار
واي نگارا نگارا
مده دل خدا را به حرف کسي
واي که گل را گل را
نباشد زياني ز خار و خسي
در اين تصنيف جملهي بهجز در ايران، مورد ايراد شهرباني بوده و به جاي آن «ملکالشعرا»، جملهي «چه شد عزيزان» را گذاشتهاست. برخي اشارات سياسي و انتقادي که در اشعار «بهار» ديده و شنيده ميشد، شهرباني آن زمان را برانگيخت که تا در همگي ترانه ها بهويژه اشعار آن سرايندهي مبارز که در هر مورد به کنايه يا صريح از اوضاع و احوال انتقاد مينمود، بررسي کند و پخش چنين مطالبي را ممنوع سازد.
***
نقل از فصلنامهي رهآورد شماره ي 9، پاييز و زمستان 1364
«محمد تقي، ملک الشعراي بهار»
اول ارديبهشتماه، سالروز درگذشت «محمدتقي، ملکالشعراي بهار»

«محمدتقي بهار»، «ملکالشعرا»، در 18 آذرماه 1265 خورشيدي در محلهي «سرشور» در شهر «مشهد» به دنيا آمد. پدر او، «ميرزا محمدکاظم» متخلص به «صبوري»، ملکالشعراي آستان قدس رضوي بود. خاندان پدري «بهار» که خود را از نسل «ميرزا احمد صبوري کاشاني»، شاعر و قصيدهسراي سرشناس «فتحعليشاه قاجار» مي دانستند، تخلص «صبوري» را يافتهبودند.
مادر او نيز از يک خاندان تجارتپيشه بود که نياکانش از سرشناسان گرجستان و مسيحيان قفقاز بودند که پس از جنگ ايران و روس، توسط «عباس ميرزا» به ايران آمدند و دين اسلام را پذيرفتند.
«محمدتقي بهار» در سن چهار سالگي نزد زن عموي خود تحصيلات ابتدايي را آغاز کرد. سپس به مکتب بزرگسالان رفته و نزد پدر نيز شاهنامهي «فردوسي» را خواند. او اولين شعر خود را در سن هفت سالگي سرود و از دست پدر نيز جايزه دريافت کرد:
تهمتن بپوشيــــــد ببـــر بيان
بيامد به ميدان چو شير ژيان
«بهار» تا سن پانزده سالگي همچنان در گسترهي شعر و ادب و نقاشي طبعآزمايي کرد. در اين سن و سال، پدر همچنان مشوق اوست. اما پدر بر اثر دورانديشي و در نظر گرفتن چشم انداز آيندهي فرزند، به اين باور ميرسد که زمانه، دگرگون شدهاست و امروزه ديگر نميتوان با سرودن شعر و پرداختن به هنرهايي از اين دست، زندگي کرد. پس بايد به دنبال کسب کار و تجارت رفت. چنين است که پدر تحصيل و آموزش او رامتوقف ميکند و به دنبال آموختن کار وحرفه، به مغازهي بلور فروشي دائياش ميفرستد. اما روح شاعر همچنان در دنياي شعر سر ميکند.
در هيجدهمين بهار زندگي شاعر، پدر درميگذرد و مسئوليت خانواده از جمله مادر، خواهر و دو برادر کوچک به عهدهي او محول ميشود. شاعر جوان قصيدهاي براي «مظفر الدينشاه» ميسرايد و به تهران ميفرستد و به پاداش آن، شاه، يکصد تومان صله براي او روانه ميکند و لقب پدر، يعني همان «ملک الشعرايي آستان قدس رضوي» را نيز به او ميدهد.
«بهار»جوان با به دست گرفتن شغل پدر، از غم تأمين معاش رهايي مييابد و بار ديگر به ادامهي تحصيلات ادبي ميپردازد. اصول عالي ادب فارسي و مقدمات عربي را نزد «اديب نيشابوري» و «سيد عليخان درگزي» و ساير فضلاي خراسان فراميگيرد. آنگاه «بهار» جوان، آرزو ميکند که براي ادامهي تحصيل به فرنگ برود اما مسئوليت خانواده از يک سو و آغاز انقلاب مشروطيت که دگرگوني عميقي در باورهاي او به وجود آورده از سوي ديگر، مانع اجراي اين تصميم ميشود.
درسال 1284 مستزاد معروف خود را با مطلع: «با شه ايران ز آزادي سخن گفتن خطاست، کار ايران با خداست» را خطاب به «محمد عليشاه قاجار» ميسرايد. سپس وارد فعاليتهاي سياسي شده و به صف آزاديخواهان و مشروطهطلبان ميپيوندد. در سن بيست سالگي به عضويت انجمن مخفي «سعادت» در مي آيد، دست به نشر اشعار و مقاله هاي تند سياسي و انتقادي عليه مداخلههاي روس و انگليس ميزند، روزنامهي معروف «نوبهار» را در «مشهد» منتشر ميکند و در حزب دموکرات خراسان نيز به فعاليت ميپردازد.

شناخت «بهار» از مرامهاي سياسي جديد در آن زمان و شکل گرفتن باورهاي سياسي او به ميزان قابل توجهي مرهون آشنايي او با «حيدرعمو اوغلي» است. «حيدرخان»، اين انقلابي حرفهاي يا به قول «عارف قزويني»، «چکيدهي انقلاب»، که در مبارزات انقلابي روسيه شرکت کرده و عضو حزب «اجتماعيون عاميون» قفقاز بوده، در سال 1289 خورشيدي به قصد تأسيس شعبهي حزب «دموکرات» به مشهد سفر ميکند و با شاعر جوان که مقالات شورانگيزش را خوانده و دورادور او را ميشناسد، آشنا ميشود. پس از اين ديدار، «بهار» به عنوان عضو کميتهي ايالتي اين حزب در خراسان برگزيده ميشود.
نخستين جلسهي حزب دموکرات مشهد نيز در مسجد «گوهرشاد» برگزار مي گردد. در اين جلسه، او نطق آتشيني ايراد ميکند که طرف خطابش ژنرال کنسول روس تزاري است که شديدآ به وحشت ميافتد. شاعر در همان زمان نخستين قصيدهاش را که بسيار شهرت يافت، ميسرايد. اين قصيده پيامي است خطاب به وزير امور خارجهي انگلستان «سر ادوارد گري».
اين شعر که معروفترين چکامهي سياسي عصر خود ميشود، از طرح تقسيم ايران، بين روسيه و انگليس به سختي انتقاد ميکند. در تظاهرات سراسري که از جمله در تهران و مشهد صورت ميگيرد، زنان روبنده بسته، نخستين تظاهرات سياسي خود را در جلوي مجلس شوراي ملي برپا ميدارند. شاگردان مدارس نيز با فرياد «يا مرگ يا استقلال» در حاليکه پرچم ايران را در دست دارند، دست به تظاهرات ميزنند و تصنيف «عارف قزويني» را ميخوانند.
در همين زمان «ملکالشعراي بهار» يکي از شعرهاي شورانگيز خود را با نام «ايران مال شماست»، منتشر ميکند. هدف او اين است که با اين شعر و سرود، احساسات ملت را برانگيزد و آنها را به جنبش درآورد. به همين منظور از دو اهرم نيرومند آن زمان، يعني «غيرت اسلامي» و «جنبش ملي» مدد ميگيرد:
هان اي ايرانيان، ايران اندر بلاست
مملکت داريوش دستخوش نيکلاست
مرکز ملک کيان، در دهن اژدهاست
غيرت اسلام کو، جنبش ملي کجاست
برادران رشيد، اين همه سستي چراست
ايران مال شماست، ايران مال شماست
به کين اسلام باز، خاسته برپا صليب
خصم شمال و جنوب، داده نداي مهيب
روح تمــدن ـــه لب، آيـــهي اَمَّن يجيب
دين محمد، يتيم، کشور ايران، غريب
بر اين يتيم و غريب، نيکي آئين ماست
ايران مال شماست، ايران مال شماست
«ملکالشعراي بهار» روزنامهي «تازه بهار» را در آذرماه 1290 در مشهد انتشار ميدهد. در بهار سال 1294 در زمان کابينهي «محمد وليخان»، سپهسالار اعظم، شش ماه به «بجنورد» تبعيد ميشود و در سال 1299 نيز در زمان کابينهي «سيد ضياءالدين طباطبائي» مدت سه ماه در «شميران» تحت نظر است.
***
«بهار» انتشار دورهي دوم روزنامهي «نوبهار» را آغاز ميکند که همچنان با مخالفت ژنرال کنسول دولت روس در شهر «مشهد» روبهرو ميگردد. در اين روزنامه دست به انتشار يک رشته مقالات در رابطه با آزادي زنان، زير عنوانهاي «زن مسلمان»، «تجدد و انقلاب» و «روح ديانت» ميزند که به تحريک کنسول روس، موجب برخورد او با برخي زهدفروشان ميگردد و روزنامهي «نوبهار» بار ديگر توقيف شده و شاعر، دستگير ميشود. اما مردم، هوشيارانه و به پاداش مبارزات سياسي او، از شهرهاي «درگز»، «کلات» و «سرخس»، «بهار» را به عنوان نماينده، در مجلس سوم شوراي ملي انتخاب ميکنند. اين انتخاب، آزادي شاعر را تأمين ميکند.
در مجلس سوم، «اعتداليون» و حتي بعضي از سران دموکرات به بهانهي نوشتن مقالاتي در مورد آزادي زنان، با اعتبارنامهاش مخالفت ميکنند تا سرانجام پس از شش ماه به تصويب ميرسد و شاعر پا به عرصهي مبارزات پارلماني ميگذارد و با سلطهي غيرقانوني «رضاخان» سردار سپه، به مقابله برميخيزد.
«رضاخان» حکم قتل «بهار» را صادر ميکند. در بهار سال 1303 پس از ايراد نطق تندي در مجلس، هنگامي که قصد خروج از آنجا را دارد، به اشتباه، به جاي او، «واعظ قزويني»، مدير روزنامهي «رعد» را به دليل شباهت زياد او به «بهار» ترور ميکنند. روز بعد «فرخي يزدي» به خانهي «بهار» ميآيد و به او اطلاع ميدهد که تروريستهاي پليس اشتباهاً به «واعظ قزويني» حمله برده و او را به وضع دردناکي در خيابان سر بريدهاند.
***
بقيهي زندگي «بهار» نيز به سادگي نميگذرد، روزگار او، چه در دنياي سياست و چه در گسترههاي ديگر، دچار حوادث و فراز و نشيبهاي فراواني ميشود. بارها به زندان ميافتد يا دچار بلاياي فراوان ديگري ميگردد اما همچنان سربلند زندگي ميکند و دست به خلق آثار بسياري در زمينهي ادبيات و فرهنگ ميزند.
در مرداد 1308 به مدت يک ماه به زندان ميافتد ولي پيايند آن در مجموع، پنج سال پر اضطراب از عمر او را در بر ميگيرد. بيم و اميد، حس اختناق، تهديد به مرگ و مبارزهي روحي شاعر با خود، براي زنده ماندن و تسليم شدن و يا سرکشي کردن و نابود شدن، فصل درخشاني در کارنامهي شعري او پديد ميآورد. او کاملترين آثارش را در همين زمان خلق کردهاست.
سلولي تاريک، بويناک و آلوده که درست در کنار توالتي قرار گرفته، خوابگاه نخستين شبهاي مرد زنداني است. در شعري که بيان کنندهي وضع چنين سلولي است، او مخاطب خود را «مير شهر» يا شهردار و يا رئيس زندان قرار ميدهد که مسبب اصلي اين اوضاع يعني شاه نيز بينصيب نميماند. بخشي از شعر «حبسيه» را که شاعر به اين وضع اسفناک خود در زندان اشاره دارد در زير بخوانيد:
...راست گر خواهي، گناهم دانش و فضل من است
در قفس ماند بلي چون مــرغ، خوش الحان بود
چاپلوس و دزد و حيز، آزاد و من در حبس و رنج
ز آنکه فکرم را به گرد معرفت جولان بود
گر نه ناداني ازين زندان بتر بودي همي
بنــده کــردي آرزو تا کاشکي نادان بود
مستراح و محبسي با هم دو گام اندر سه گام
کانــدر آن خـوردن همي با ريستن يکسان بود
شستشوي و خورد و خواب و جنبش و کار دگر
جملــه در يک لانــه! کي مستوجب انسان بود
يا کم از حيوان شناســـد مردمان را ميــر شهـــر
يا کــه مير شهر خــــود باري کـــم از حيــوان بود
خاصه همچون من که جرمم حفظ قانون است و بس
کي بــدان جرمـــم سزا، اين کلبـــهي احـــزان بود...
شاعر معتقد است که گناهي مرتکب نشده و تنها جرمش اين است که روزگاري آزاديخواه بوده و شاه آزاديکُش از او کينه به دل دارد. طرفداران و دوستاني که «بهار» در دستگاه حکومتي داشته اين نکته را به او يادآور ميشوند که شعري پوزشخواه بسرايد تا از قيد زندان رهاشود.
شايد وجود نامهاي اين چنين موجب ميشود که دستگاه حکومت او را آزاد کند، از طرف ديگر و يا شايد روزگار هنوز آنقدر مساعد نيست که مردي سرشناس و محترم، چون «ملکالشعراي بهار» را بدون مدرک قانوني به مدت زيادي در زندان نگاه دارند. سرانجام شاعر، آزادي خود را باز مييابد.
دو سه سالي را در عزلت خانه و به کار و مطالعه و چند ساعتي تدريس در هفته ميگذراند تا مدتي بعد که درست در شب عيد سال 1312 خورشيدي براي دومين بار و اين بار، از سر سفرهي هفتسين و از کنار زن و فرزندش او را روانهي زندان ميکنند. «بهار» در شعري که به همين مناسبت سروده، ميگويد که به جاي «هفتسين»، بر سفرهاش «هفت شين» نهادند که شامل شکوا، شيون، شَغَب، شور و شِين و ذکر شه که شريک دعاي سحر شاعر بودهاست:
با اين اميـــد، سال بسر بــــردم، اي دريغ
غافل کـــه بخت، کار من از بــد، بتــر کُنــد
در مــوسمي کــه مــرغ کُنـــد تازه آشيان
شاهـــم ز آشيانِ کهـن، در بــــه در کُنــد
در خانـــه، پنـج طفل و زني رنجديــده را
گــريان ز هجـــــــر شوهـر و ياد پدر کُنــد
شاهــا، روا مــدار که بر جاي هفتسين
با هفتشين، کسي شب نوروز سرکند
شکوا و شيون و شَغَب و شور و شِين را
با ذکــر شـــه، شريک دعاي سحــر کنــد

از سال 1287 که «ملکالشعراي بهار» ترکيببند «ترانهي ملي» و قصيدهي «فتحالفتوح» و از همه مهمتر قصيدهي «جهنم» را ميسرايد، و آن جوان 23 ساله را در قالب يک استاد سخن به جامعهي ادب و سياست معرفي ميکند و «بهار» پرخاشگر و پيکارجو در توفان زندگي معاصر کشورش غوطه ميزند، تا سال 1313 به مدت 26 سال، سخنسرايي است که نبضش با نبض مردم ايران همنوايي دارد. دردهاي آنها را ميشناسد و بازگو ميکند، آرزوهاي آنها را برميشمرد و بارها در کارهاي اجتماعي، چراغداري قوم را ميکند. شاعر تقريباً در تمام رويدادهاي مهم اين 26 سال حضور دارد و اغلب با جبههگيري فعال به سود ارزشهاي آزادي سياسي و حقوق مردمي اقدام ميکند.
مشروطيت، استبداد صغير، جنگ جهاني، اشغال ايران، خطر تجزيهي ايران، مبارزات پارلماني، مبارزه عليه کودتا، عليه جمهوري نمايشي و در آخر مبارزه عليه نظام پهلوي و در پايان سومين دوره، دربند و زندان بودن او، که رهآورد رژيم پهلوي است. در آن حال که بسياري و شايد خود شاعر نيز گمان ميکند که او باز هم به مثابه يک مخالف در سياست دخالت خواهد کرد، در عمل ديگر به صحنه بازنميگردد، مگر در پوشش معلمي، مدرسي، وزيري يا نمايندهي مجلس.
شاعر شايد دلهرهها و دغدغههاي پيشين را به ميزان زيادي ديگر ندارد. چيزي که آبشخور و بنمايهي بسياري از شعرهاي فراموش نشدني اوست. «بهار» خود به اين نکته آگاه بود و اصراري در سرودن شعر نيز نداشت چنانکه تعداد شعرهايش در سالهاي بعد در مقايسه با گذشته، از نصف هم کمتر ميشود
***
بهار در سال 1323 با کمک قوامالسلطنه به عنوان يکي از نمايندگان ايران در جشن بيست و ششمين سالگرد انقلاب شوروي به آن کشور سفر ميکند و نخستين کنگرهي نويسندگان ايران را، در انجمن روابط فرهنگي ايران و شوروي، ميگشايد.
در بيشتر مراسم فرهنگي که بين ايران و يک کشور بيگانه برگزار ميشود، «بهار»، گل سرسبد و سخنگوي اول است. شاعر ميخواهد شنوندگاني داشته باشد. بخصوص مرغ دلش در هواي جوانان پرواز ميکند. از مکتبهاي مورد علاقهي جوانان دفاع ميکند، به جمع آنها ميرود و برايشان حرف مي زند. اما طولي نميکشد که بيماري سل که در زندانهاي هراسناک و در دوران تنهايي و انزوا در جانش ريشه دوانيده، خود مينمايد و به سراغش مي آيد و البته که در دوران پيري دردانگيز تر ميشود.
او که وکيل مجلس است به دليل شدت بيماري، از کار استعفا ميدهد و به توصيهي پزشکان براي معالجه به «سويس» مي رود و چند ماهي در آسايشگاهي در دهکدهي کوهستاني «لزن» بستري ميشود. موضوع بيشترشعرهاي «بهار» در اين دوره از اقامتش در آنجا، وصف دوري و دلتنگي وطن است و يادآوري صحنههاي خوش زندگي خصوصي او در تهران.

عيد نوروز 1327 ملکالشعراي بهار در بيمارستان مسلولين سويس.
دخترش، پروانه بهار بر بالين پدر است.
به ياد وطن
قصيدهي به ياد وطن که به «لزنيه» معروف شدهاست، آخرين قصيدهاي است که «بهار» اين استاد سخن در نهايت زيبايي سرودهاست. او در «لزن Leysin دهکدهي زيبايي در سويس براي معالجهي بيماري سل بستري است. رنجور و تنها و دلمرده از پنجرهي اتاقش درهي زيبا و مه گرفته را در يک روز برفي توصيف مي کند. قسمتي از اين قصيده:
مــه کرد مسخر دره و کــــوه «لزن» را
پر کرد ز سيماب روان دشت و چمن را
گيتي به غبار دمه و ميغ، نهان گشت
گفتي کــه برفتنــد بــه جاروب، لزن را
گـــم شد ز نظـر کنگرهي کوه جنوبي
پوشيـد ز نظارگي آن وجــه حسن را
آن بيشه که چون جعد عروسان حبش بود
افکنــد بـــه ســر مقنعهي بُــــرد يمـــتتن را
برف آمد و بر سلسلهي آلپ کفن دوخت
و آمــد مه و پوشيد به کافــور کفن را
کافور برافشاند کز او زنده شود کوه
کافور شنيدي کــه کند زنده بدن را
من بر زبر کوه نشسته به يکي کاخ
نظارهکنان جلوه گه سرو و سمن را
ناگاه يکي سيل رسي از درهاي ژرف
پوشيد سراپاي در و دشت و دمن را
هر سيل ز بالا به نشيب آيد و اين سيل
از زيـــر بــه بالا کنــد آهيختـــتتته تن را
گفتي ز کمين خاست نهنگي و به ناگاه
بلعيــد لـــزن را و فـــروبست دهـــن را
مرغان دهن از زمزمه بستند، تو گويي
بردنــد در اين تيرگي از ياد، سخن را
خور تافت چنان کز تک دريا به سر آب
کس درنگـــرد تابش سيمينه لگن را
تاريک شد آفاق تو گفتي که به عمداً
يکبــاره زدند آتش، صـــد تل جگن را
گفتي که مگر جهل بپوشيد رخ علم
يا بـــرد سفــه آبــروي دانش و فن را
گم شد ز نظر آن همه زيبايي و آثار
وين حــال فــرا ياد من آورد وطــن را
شــد داغ دلم تازه کــه آورد به يادم
تاريکي و بـــد روزي ايــران کهــن را
آن روز چه شد کايران ز انوار عدالت
چون خلد برين کرد زمين را و زمن را
آن روز که از بيــخ کهنسال فريدون
برخاست منوچهر و بگسترد فنن را
آن روز که گودرز، پي دفع عدو کرد
گلرنگ ز خون پسران دشت پشن را...
***
«بهار» اميد زيادي به زنده ماندن خود و بازگشتش به ايران ندارد، او اگر چه کاملاً درمان نميشود، اما به ايران بازميگردد و دو سه سال قبل از مرگش را به نوشتن مقالات، تصحيح کتابها و سرودن چند قطعه شعر ميگذراند. از بهترين سرودههاي او در اين دوران، قصيدهي «لزنيه» و معروفترين آنها «جغد جنگ» است که آخرين اثر اوست که«جمعيت هواداران صلح» ميخواند و براي آخرين بار، کفزدنهاي پرشور جوانان را ميشنود.
«ملکالشعراي بهار» سرانجام در اول ارديبشتماه 1330 برابر با 21 آوريل 1951 ميلادي درپي بيماري ممتد، زندگي را بدرود گفت. جنازهاش را روز بعد پس از تشييع باشکوهي توسط اهل علم و ادب و بازماندگان او، در باغ آرامگاه «ظهيرالدوله» شميران به خاک سپردند.

منتقدان ادبي، «بهار» را بزرگترين شاعر معاصر شمردهاند. او در زمينهي آفرينش نظم و نثر و نگارش آثار ادبي، مقالات و تصحيح متون ادبي و نسخههاي خطي، از ستارگان درخشان آسمان ادب امروز ميدانند. از جملهي آثار «بهار» ميتوان به موارد زير اشاره کرد:
بهار و ادب فارسي
تصحيح تاريخ بلعمي
ديوان شعر (دو مجلد)
رسالهي زندگي ماني
شرح احوال فردوسي
تصحيح تاريخ سيستان
سبکشناسي (3 جلد)
رسالهي «در آرزوي سعادت»
تصحيح مجملالتواريخ و القصص
ترجمهي شاهنامه گشتاسب يا يادگار زريران
تصحيح«جوامعالحکايات و لوامعالروايات» و ...
***
نميشود از «ملک الشعراي بهار» گفت و از ترانهي ميهني و معروف «مرغ سحر» حرف نزد. آنچه تا به حال خواندهايم و شنيدهايم بيشتر در زمينهي کارهاي ادبي و نثر و نظم او بوده و کمتر به «ملکالشعراي بهار»، بهعنوان غزلسرا و ترانهساز پرداخته شدهاست. در نوشتار بعدي خاطراتي از «بهار» ترانه ساز و غزلسرا، از جمله به قلم دکتر «هدايت نيرسينا»، آورده خواهد شد.
***
براي تهيهي اين مطلب از منابع زير استفاده شدهاست:
گنج سخن: دکتر ذبيحالله صفا
با کاروان حله: دکتر عبدالحسين زرين کوب
چهار شاعر آزادي: محمد علي سپانلو
از بهار تا شهريار: تأليف حسنعلي محمدي
مرغ سحر: پروانه بهار
بزرگداشت شيخ «فريدالدّين عطار» نيشابوري
25 فروردين

«فريدالدّين عطار» کدکني نيشابوري، شاعر و عارف نامآور قرن ششم و آغاز قرن هفتم است. ولادتش درسال 538 و به قولي 513 و به روايتي 512 است. «دولتشاه سمرقندي» محل ولادتش را «شادياخ»، از توابع «نيشابور» ميداند که محل بازسازي شدهي «نيشابور» قديم است. پس از حملهي غزان در سال 548، شهر تاريخي «نيشابور» ويران شد که بعد ها «شادياخ» جاي آن را گرفت. اما بار ديگر اين شهر در تاخت و تازهاي وحشيانهي مغول نابود شد و اين شهر، بارديگر در محل قديم و اوليهي خود بنا گرديد.
جابجايي اين دو محل يعني «شادياخ» و «کدکن» در مورد ذکر محل تولد اين شاعر و عارف بزرگ، بسيار ديده شدهاست. هم «شادياخ» و هم «کدکن» از توابع شهرستان «نيشابور» هستند و «عطار» در هر کدام از اين مناطق بهدنيا آمده باشد، نيشابوري است.
پدر او نيز در محل «شادياخ»، عطاري شناخته شده و صاحب نام بوده است. در مورد واژهي عطار و عطاري بسيار واضح است که مراد، عطر فروشي نيست بلکه شغل عطاري، نوعي داروفروشي و درمان بيماريها و طبابت بودهاست.
«فريدالدين عطار» نيز اين شغل را از پدر به ارث برده و به دارو فروشي و طبابت در داروخانهي خود ميپرداختهاست. او زندگي مادي خود را از همين راه تأمين ميکرده است. او هرگز براي چيزي و يا کسي با انگيزههاي مادي شعر نسرود و هميشه زندگي آرام و زاهدانه اي داشت.
در اين که او نزد چه کسي شيوهي طبابت را آموخته، سندي موجود نيست. به نقل از «هدايت»، او در طب، شاگرد «مجدالدين بغدادي»، پزشک ويژهي سلطان «محمد خوارزمشاه» بودهاست. در همين زمان است که با افکار عرفاني آشنا ميشود و برخي از آثار خود را در همان زمان خلق ميکند. او شعر را از محدودهي تنگ ادبيات درباري و مداحي بيرون کشيد و آن را به زبان مردم عادي نزديک ساخت و بر بستر دردها، خواستها و آرزوهاي آنان به خلق آثار خويش پرداخت.

در آثار «عطار» نزديک به 200 حکايت در مورد ديوانگان عاقل و يا عاقلان ديوانه نما همچون «بهلول» آمدهاست. ديوانگان، نقش ويژهاي در آثار او دارند. هر جا که در تنگناي اجتماعي، فکري، عقيدتي و يا مواردي اين چنين قرار بگيرد، حرفش را از زبان آنان مطرح ميکند زيرا که از سوي جامعه بر اينان حرجي نيست. او بر همين سياق به راحتي از زبان ديوانگان خلفاي عباسي را مورد انتقاد قرار ميداد.
براي نمونه به داستان «بهلول» و شلغم دادن «هارون» به او اشاره ميکينم:
روزي «بهلول» نزد «هارون» ميرود و درخواست مقداري پيه ميکند تا با آن « پيه پياز»، که نوعي غذاي ارزان قيمت براي مردم فقير بوده، فراهم سازد. «هارون» به خدمتکارش مي گويد که مقداري شلغم پوست کنده، نزد او بياورند تا شاهد عکسالعمل او باشند و بيازمايند که آيا او ميتواند ميان پيه و شلغم پوستکنده تمايزي قائل شود.. «بهلول» نگاهي به شلغمها مياندازد، آنها را به زبانش نزديک ميسازد، بو ميکند و بعد ميگويد: «نميدانم چرا از وقتي که تو حاکم مسلمانان شدهاي، چربي هم از دنبه رفتهاست!»
بر زبان آوردن چنين حرفي در حضور «هارون الرشيد» و خطاب به او که خليفهي عباسي و صاحب قدرت و جان و مال مردم بوده است، بسيار جرأت و جسارت ميطلبيده است. در رابطه با خداوند نيز، آنجا که گستاخي در زبان مطرح است، او آنها را از زبان ديوانگان نقل ميکند. مي توان چنين گفت که «عطار» سعي ميکند برجسته ترين مسائل اجتماعي را از زبان ديوانگان بازگويد.
«عطار» را يک ضلع از سه ضلع مثلث شعر عرفاني فارسي مي دانند که دو ضلع ديگر آن را «سنايي» و «مولوي» تشکيل ميدهند. چنانکه «شفيعي کدکني» ميگويد:
«اگر قلمرو شعر فارسي را بهگونهي مثلثي در نظر بگيريم، «عطار» يکي از ضلعهاي اين مثلث است و دو ضلع ديگر عبارتند از «سنائي» و «مولوي». شعر عرفاني به اعتباري از«سنائي» آغاز ميشود، در «عطار» به مرحلهي کمال ميرسد و اوج خود را در آثار «جلالالدين مولوي» مييابد. پس از اين سه بزرگ، آنچه بهعنوان شعر عرفاني وجود دارد، تکرار سخنان آنهاست.»

شعر «عطار» در گسترهي عرفان از سادگي و صداقت ويژهاي برخوردار است که در شعر ديگران کمتر ديده شده است. «مولوي» آثار او را بسيار مطالعه ميکرده و ارادتي خاص به او داشتهاست. در باب همين شيفتگي و نزديکي اين دو شيوهي تفکر است که تذکرهنويسان، داستان معروف مربوط به ديدار «عطار» و «مولوي» را نقل مي کنند. درست يا غلط، اين باور، جايي را در ادبيات ما به خود اختصاص دادهاست:
«ميگويند که زماني «مولوي» که کودکي پنج شش ساله بوده، همراه پدر بر سر راه خود به «مکه» به «نيشابور» وارد ميشوند. آن دو به ديدار «عطار» ميروند. در اين ديدار، «عطار» در وجنات «مولوي» آثاري از نبوغ و معنويت ميبيند و به ميل خود کتاب «اسرانامه» را به او هديه ميکند.»
در اين که «مولوي» شيفتهي «عطار» بوده، ترديدي نيست. تاثيرپذيري او در عرفان و تصوف در حقيقت ادامهي کار «عطار» است.
در احوال و زندگي عرفاني، انقلاب دروني و دگرگوني شخصيت شيخ «فريدالدين عطار»، افسانهاي را نقل ميکنند که بيش و کم شنيده ايم:
«مي گويند روزي «عطار» در دکان عطاري خود مشغول به کار بوده است. درويشي وارد ميشود. چند بار شئِالله ميگويد و از او چيزي ميخواهد. اما «عطار» به درويش توجهي نميکند. درويش ميگويد:
«اي خواجه تو چگونه خواهي مرد؟»
«عطار» جواب ميدهد:
«چنانکه تو خواهي مرد»
درويش ميگويد:
«تو همچون من تواني مرد؟»
«عطار» ميگويد: « بلي»
درويش کاسهاي چوبين بر ميدارد و آن را زير سر مينهد و در دم جان ميسپارد.
گويند «عطار» را، حال متغير شد، دکان برهمزد و به طريقهي درويشان و عُرفا درآمد.»
«دولتشاه» ميگويد که «عطار» پس از مشاهدهي حال درويش فاني، دست از کسب مال به داشت و به صومعهي شيخالشيوخ، «رکنالدين قدس» رفت که در زمان خود عارف و پژوهشگري بنام بود. او نخست از کردههاي خطاي گذشته توبه کرد و سپس به مبارزه با نفس پرداخت. آنگاه به سلک درويشان پيوست و چند سالي را در حلقهي آنان گذراند. سپس سالياني از عمر خويش را نيز چنان که رسم و سنت سالکان طريقت است در سفر گذراند و در طول مسافرت خويش از مکه تا ماوراءالنهر، بسياري از مشايخ را از نزديک ملاقات کرد.

«عطار» مردي پرکار و فعال بود. چه هنگام اشتغال به کار داروسازي و عطاري و چه آن زمان که کار و کسب را به کناري گذاشت و به نظم مثنويهاي ارزشمند، ديوان غزليات، قصايد، رباعيات و تأليف کتاب پرارزش «تذکرةالاولياء» پرداخت.
به گفتهي دولتشاه، نتيجهي اين دوران پرکار و پربار «عطار»، حدود چهل هزار بيت شعر است که از آن جمله، دوازده هزار بيت به رباعي اختصاص داده شدهاست. از کتب طريقت او ميتوان به «تذکرة الاولياء» اشاره داشت. از رسالههاي او که به نظم سروده، ميتوان به «اسرارنامه»، «الهينامه»، «مصيبتنامه»، «جواهرالذات»، «وصيتنامه»، «منطقالطير»، «بلبلنامه»، «حيدرنامه»، «شترنامه»، «مختارنامه» و «شاهنامه» اشاره داشت.
«عطار» را بهحق مي توان از مردان نامآور تاريخ ادبيات ايران و از شاعران بزرگ تصوف ذکر کرد. او با کلامي ساده، گيرا و با شور و اشتياقي سوزان، سالکان راه حقيقت را به سوي منزلگاه مقصود راهبري کردهاست. در اين راه، آوردن کلام بيپيرايه، روان و دور از هرگونه پيچيدگي، آرايش و پيرايش را برگزيده و استادي و مهارت کمنظير خود را در استفاده از چنين واژههايي آشکارا به نمايش گذاشته است.
شايد به دليل همين شيوايي و دلانگيزي کلام اوست که «مولانا جلالالدين بلخي»، «عطار» را، قدوهي عشاق (نمونه، راهنما) نام ميبرد و در زمينهي عرفان او را همچون روح ميدانسته و «سنائي» را به مانند چشم.
عطار روح بود، سنائي دو چشم او ما از پي سنائي و عطار آمديم
در مورد تاريخ وفات «عطار»، روايتهاي گوناگوني وجود دارد. «دولتشاه» تاريخ وفات او را دهم جماديالثاني سال 627 ميداند که به دست يک سرباز مغول کشته شده است. «قاضي نورالله شوشتري» و «هدايت» نيز سال 627 را ذکر ميکنند. «جامي» هم همين سال را سال مرگ او به دست يکي از مهاجمان مغول ذکر کردهاست.
در مورد چگونگي مرگ او «شيخ بهاءالدين» در کتاب معروف خود «کشکول» اين واقعه را چنين تعريف مي کند: «زماني که لشکر تاتار به نيشابور رسيد اهالي اين شهر را بيرحمانه قتل عام کرد. در همان زمان، ضربت شمشيري توسط يکي از مغولان بر دوش شيخ خورد که شيخ با همان ضربت از دنيا رفت» و باز نقل کرده اند که چون خون از زخمش جاري شد شيخ بزرگ دانست که مرگش نزديک است . با خون خود بر ديوار اين رباعي را نوشت :
در کوي تو رسم سرفرازي اين است
مستان تو را کمينه بازي اين است
با اين همه رتبــه هيچ نتوانــم گفت
شايد که تو را بنده نوازي اين است

نمونهي نثر «عطار» از کتاب «تذکرةالاولياء»:
«نقل است که شبي، دزدي به خانهي «جُنيد» رفت. جز پيرهني نيافت. برداشت و برفت. روز ديگر در بازار ميگذشت. پيراهن خود را به دست دلّالي ديد که ميفروخت و خريدار، آشنا ميطلبيد و گواه تا يقين شود که از آن اوست تا بخرد. «جنيد» نزديک رفت و گفت: من گواهي دهم که از آن اوست تا بخريد.»
نمونهي شعر «عطار»:
هــر چيز که آن براي ما خواهد بود
آن چيـز همي بلاي ما خواهد بود
چون تفرقه در بقاي ما خواهد بود
جمعيت مـــا فنـــاي ما خواهد بود
***
صـــد دريا نوش کــرده و انــدر عجبيم
تا چون دريا از چه سبب خشکلبيم
از خشکلبــي هميشــه دريا طلبيم
مــا درياييــم خشکلب از آن سببيم
***
گم شــدم در خود چنان کز خويش ناپيدا شـدم
شبنمي بـــودم ز دريـــا غرقـــه در دريـــا شــدم
سايــهاي بــودم ز اول بـــــر زمين افتـــاده خــوار
راست کان خورشيد پيــدا گشت ناپيــدا شــدم
زآمـــدن بس بينشان و از شدن بس بيخبـــر
گوئيــــا يکدم برآمــــد کآمــــدم من يا شـــــدم
نـــه مپرس از من سخن زيرا که چون پروانــهاي
در فـــــروغ شمـــع روي دوست ناپـــــروا شـــدم
در ره عشقش قــــدم درنــــه اگــــر بادانشــــي
لاجـــرم در عشق هـــم نادان و هم دانا شــدم
چون همه تن ديده ميبايست بود و کور گشت
اين عجــايب بين کـــه چون بيناي نابينا شـــدم
خــــاک بــــر فرقــــــم اگـــر يک ذره دارم آگهــــي
تا کجاست آنجا که من سرگشتهدل آنجا شدم
چون دل عطـــــار بيــرون ديدم از هـــر دو جهان
من ز تأثيـــــــر دل او بيـــــدل و شيـــــدا شــدم

به مناسبت روز ۲۵ فروردين ماه که در تقويم رسمي کشور به نام «عطار» نيشابوري نامگذاري شده، همه ساله مراسم بزرگداشت اين شاعر و عارف نامي در اين شهر برگزار مي شود.
«مهدي تيموري»، كارشناس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي «نيشابور» و مسئول نمايشگاه كتاب اظهار داشت:« امسال براي نخستين سال در حاشيه برگزاري سالروز ملي «عطار» نيشابوري آخرين تازههاي نشر كشور با حدود 7 هزار عنوان كتاب با موضوعات مختلف: مذهبي، ادبي، تاريخي، جغرافيا، فلسفه، روانشناسي، زبان، علمي، علوم اجتماعي و هنر و سرگرمي در محل فرهنگسراي «سيمرغ» نيشابور از 25 تا 27 فروردين ماه در معرض ديد عموم علاقهمندان قرار ميگيرد.»
و بنا به گزارش خبر گزاري «حيات»، همزمان با بزرگداشت روز عطار نيشابوري، تنديس «هلموت ريتر»، عطارشناس آلماني پردهبرداري ميشود. اين خبر عيناً نقل ميشود:
***
همچنين در ديگر رسانهها مي خوانيم که:
همايش علمي بررسي آثار و احوال شيخ «فريدالدين عطار» نيشابوري روز جمعه با حضور شخصيتهاي فرهنگي و اساتيد دانشگاههاي كشور در فرهنگسراي «سيمرغ» نيشابور برگزار شد.
اجراي موسيقي سنتي گروه شادياخ و برپايي نمايشگاه كتاب آثار هنرمندان نيشابوري از ديگر برنامههاي بزرگداشت «عطار» نيشابوري طي اين همايش بود.
تنظیم و تلخیص از منابع گوناگون
کشف راز سر به مُهرِ بتخانهي «سومناتِ» هند
به دست «سعدي»

هنوز به اول ارديبهشت ماه که روز بزرگداشت حکيم خردمند و صاحب سخن، «سعدي» است، چند روزي مانده است. فرصتي است تا پس از مطلب پيشين که در مورد بينش والاي او در مورد نيازهاي زنانه و شناخت و احترام به اين نيازها بود، يکي از هزاران ماجراي سفر و حضر او را نيز بخوانيد.
***
جالبترين رويدادي که «سعدي» از مسافرتهاي خود در «بوستان» آورده، سير و سياحت و کنجکاوي او در «بتخانهي سومنات» بوده که تفصيل آن طي هشتاد بيت در باب هشتم «بوستان» آمدهاست و با اين بيت آغاز ميشود:
«بُتي ديدم از عاج، در سومنات مرصّع چو در جاهليت منات»
«سعدي» ميبيند که در اين بتخانه، گروهي کثير از راههاي دور ميآيند و با زاري و تضرّع از بُتِ موجود در آنجا، حاجت ميخواهند. او شگفتزده ميشود که چگونه آدميان، موجود بيروح و جامدي را ميپرستند و مي گويد «فرو ماندم از کشف اين ماجرا»
«سعدي» نخست اين تعجب خود را با دوستي از کارکنان آن بتخانه درميان مينهد. اما آن دوست بهجاي پاسخ درست، به خشم درميآيد:
«بر اين گفتم آن دوست، دشمن گرفت چو آتش شد از خشم و در من گرفت مغـــان را خبر کــرد و پيـــــران دِيـــــــــر نديـــــدم در آن انجمن، روي خيـــــــر
فــروماندم از چـــاره، همچـون غـــــريق بـرون از مــــدارا، نديـــــدم طـــريق»
از اين رو، با رئيس خادمانِ بتخانه، بناي خوشگويي را ميگذارد و مي افزايد که من نيز از قامت رعنا و صورت زيبا و نقش و نگار اين بت خوشم ميآيد:
«مرا نيز با نقش اين بت خوشست که شکلي خوش و قامتي دلکش است»
ولي در اين ديار غريبم و نيک و بدِ اينگونه امور را کمتر ميشناسم. تو که همهکارهي اين بقعه هستي به من بفهمان در صورت اين بُت چه رازي نهفته است، تا من نيز از پرستندگان آن بشوم.
«چه معني است در صورتِ اين صنم؟ کــــه اول پــــرستندگانش منـــــــم»
رئيس خادمان بتکده از اين گفتار شاد ميشود و مي گويد اگر ميخواهي حقيقت اين بت را دريابي، امشب در بتخانه بمان تا فردا در سپيدهدم صبح، خود ببيني که اين بت دستهاي خود را براي برآوردن نياز پرستندگانش، به سوي يزدان، بلند مي کند!
«سعدي» آن شب را با ناراحتي بسيار در بتخانه يه صبح مي آورد، در حالي که شاهد و ناظر کارها و مراسم بت پرستان، از جمله کارکنان آنجاست. همين که صبح فراميرسد، انبوهي از جمعيت، مرد و زن، در بتخانه گردميآيند. طوريکه «در آن بتکده، جاي ارزن نماند» و زماني که زاري و طلب و حاجت خواهي زائران به اوج ميرسد، دست هاي بُت به حرکت درميآيد و به سوي آسمان بلند ميشود.
***
«چــو بتخانــه خالي شد از انجمن برهمن نگــه کرد خنـــدان به من»
سعدي وقتي که اين درجه جهالت و گمراهي را در او ميبيند، تدبير تازه اي ميانديشد:
«زماني به سالوس، گريان شــدم که من زانچه گفتم، پشيمان شدم»
خادمان بتخانه وقتي اين حالت سعدي را ميبينند، دور او را ميگيرند و سپس با عزت و احترام به سوي بت ميبرند:
«شدم عذرگويان بر شخص عاج»
و در جايي ديگر :
«بُتک را يکي بوسه دادم به دست»
وقتي که با ايفا و اجراي چنين نقش هايي، اعتماد آنان را جلب ميکند و امين بتکده ميشود، در دِير ميماند و به جستجو و وارسي اطراف و جوانب بُت ميپردازد. «سعدي» متوجه ميشود که خادمي از خادمان بتکده، در پس پردهاي نشسته و سر ريسماني را در دست دارد که وقتي آن را ميکشد، از آنجايي که سر ديگر ريسمان به دستهاي بُت بسته شده، در اثر کشيده شدن، دستهاي بُـت نيز به طرف بالا حرکت ميکند. برهمن بتکده، بر اين راز و کشف «سعدي»، پيميبرد و شرمسارانه فرار مي کند.
«برهمن شد از روي من شرمسار»
ولي سعدي درپي او ميدود و چنان که خود ميگويد:
«نگونش بـــه چاهي درانداختــــم»
«سعدي» سرانجام کار را چنين وصف ميکند:
«بــه هند آمــــدم بعد از آن رستخيز وز آنجــــا به راه يَمـــن تا حَجيــــز
از آنجمله سختي که بر من گذشت دهانم،جز امروز شيرين نگشت»
***
بخشي از مقالهي دکتر «حسين فرهودي» با نام «سعدي در اقاليم غربت» که در آبانماه 1367، در «تورنتو» نوشتهشده و در فصلنامهي «رهآورد» شمارهي22، زمستان 1367 آمده است.
اول ارديبهشت
روز جهاني گراميداشت استاد سخن، سعدي شيرازي

اولين روز ماه ارديبهشت را به بزرگداشت و گراميداشت استاد سخن فارسي، «سعدي» اختصاص دادهاند که به حق، او را «افصحالمتکلمين»، يعني فصيحترين گوينده و شاعر ناميدهاند. «سعدي» بدون ترديد يکي از پنج شاعر طراز اول زبان فارسي است که چهار تن ديگر را کساني همچون «فردوسي»، «نظامي گنجوي»، «مولوي» و «حافظ» تشکيل ميدهند. برخي ديگر، او را بزرگ ترين شاعر ايران ميدانند که فصاحت و زيبايي کلام او را مانندي نيست و شيوايي آن در نظم و نثر، زبانزد همگان است.
«سعدي» شايد تنها شاعري باشد که کلامش را سهل و ممتنع ميدانند، زيرا سخن منظوم او بهقدري شيوا و بي تکلف است که به نثري روان و ساده نزديک است. کساني که بخواهند کار او را در نثر تقليد کنند درميمانند و در ضمن کار، به دشواري آن پي ميبرند. چنانکه «جامي» در کتاب «بهارستان»، «مجد خوافي» در «روضهي خلد»، «قاآني شيرازي» در «پريشان»، «ميرزا ابراهيم خان تفرشي» در «مُلستان» و «حکيم قاسمي کرماني» در «خارستان»، کار او را در «گلستان» تقليد کردند اما هيچکدام، آن نشد که «سعدي» آفريده بود.
همچنان است در سرودن غزل و بيان اخلاق و عرفان عملي. جز «حافظ» که پس از «سعدي» نام آورترين شعرا در سرايش غزل است، هنوز شاعري نتوانسته به سبک و شيوهي «سعدي» غزل بسرايد. در زمينهي اخلاق و عرفان عملي نيز کتابي نوشته نشده که همپاي «بوستان» باشد.
زندگينامهي «سعدي»
شيخ مصلحالدين مشرفبن عبدالله، مشهور به «سعدي» شيرازي در سال 600 هجري قمري يا در نيمهي نخست قرن ششم هجري در شيراز ديده به جهان گشود. در مورد تاريخ دقيق زادروز او ترديد هست. گفته ميشود که او در سالهاي بين 610 تا 615 به دنيا آمدهاست. به نظر چند تن از استادان و پژوهشگران زبان فارسي، همچون «ذبيحالله صفا»، «مجتبي مينوي» و ديگران، سال ولادت «سعدي»، سال 606 است.
پدر او در دستگاه ديواني «اتابک سعدبن زنگي»، فرمانرواي فارس، کار ميکرد. آنچه مسلم است اين است که او از خاندان علم و دانش بوده چناکه گفتهاست «همه قبيلهي من، عالمان دين بودند».
«سعدي» نوجوان بود که پدر خود را از دست داد و سپس به توصيهي اتابک فارس براي ادامهي تحصيل به بغداد رفته و در نظاميه و مراکز علمي ديگر آنجا، دانش آموخت و از حجرهي مدرسه و کمک هزينهي تحصيلي که مديران مدرسهي «نظاميه» ميپرداختند، بهرهي بسيار برد و بيشتر اوقات خود را به درس و بحث گذراند. او به هنگام اقامت در بغداد، از محضر استاداني چون «شيخ ابوالفرج جوزي» و «شيخ شهابالدين سهروردي» بهره برد. در آن زمان، زادگاه «سعدي»، شيراز، که از تيررس حملهي مغولان و ويراني تاتارها بدور مانده بود، اندکي بعد دستخوش هرج و مرج، ناامني و ترکتازي قبايل شمال شرقي ايران گرديد، چنان که خود او ميگويد:«جهان درهم افتاده چون موي زنگي».
«سعدي» پس از فراغت از تحصيل به سفر پرداخت و راهي سرزمينهاي ديگر گشت و به قول خود، در اقاليم غربت سالياني بسر برد. اين سير و سفر، نزديک سي سال به طول انجاميد، از جمله از هندوستان و مغرب و روم ديدن کرد.
اگر در «کليات» سعدي که شامل «بوستان» و «گلستان» است، دقت کنيم، ردپا و مکانهايي را که به آنجا سفر داشتهاست، ميتوان ديد. از جملهاين مکانها در کتاب «گلستان» ميتوان به:
سفر به حجاز و مکه، دمشق، بيابان قدس و طرابلس و حلب، بصره، اسکندريه، کوفه، جزيرهي کيش، کاشغر، ديار بکر، ديار مغرب، بلخ و باميان، اشاره داشت.
همچنين از سفرهاي او در کتاب «بوستان» ميتوان به موارد زير اشاره کرد:
دمشق، روم شرقي (ترکيه امروز)، شهر صنعا واقع در يمن، و ديدار از «سومنات» هند. در اين جهانگرديها، «سعدي» براي تهيهي مخارج سفر و گذران زندگي خويش، در طول راه و هنگام اقامت در شهرها، از دانش خود در آموزش ديني، وعظ در مساجد و تدريس بهره ميبردهاست. سرانجام پس از چهل سال سير آفاق و انفس، با انباني ارزشمند از تجربه و دانش به شيراز برميگردد و حاصل معنوي، اخلاقي، احوال روحي و اجتماعي، انديشهها و جهانبيني خود را در سال 655 در قالب کتاب «بوستان» و در سال 656، در کتاب «گلستان» ميريزد.
اين دو کتاب که نتيجهي عمري جهانگردي و تجربه اندوزي و مشاهدات «سعدي» بوده، گنجينهي ارزشمندياست از نکتههاي اجتماعي و اخلاقي و راه و روش بهتر زيستن. در کتاب «گلستان»، سعدي با زيباترين شکل و در نهايت متانت و استواري، کلام را با شوخي و مزاح در همآميخته، چنانکه خود او ميگويد: «داروي تلخ نصيحت، به شهد رأفت برآميخته تا طبع ملول از دولت قبول، محروم نماند».
***
کتاب«گلستان» که شاهکار نثر فارسي و سرآمد همهي آثار منثور فارسي است، در يک ديباچه و هشت باب به نثر مسجّع نوشته شدهاست. غالب نوشتهها، کوتاه و داستانگونه و مملو از پندهاي اخلاقي است. «سعدي» نثر مسجع را از نظر زيبايي و کوتاهي کلام به اوج خود رسانده است و هنوز کسي نتوانسته با او در اين مورد برابري کند. واژهي «مسجّع» به معناي آواز بال کبوتر است و در صنعت ادبي به نثري گفته ميشود که شبيه شعر است و داراي وزن.
ديباچه
باب اول_ در سيرت پادشاهان
باب دوم _ در اخلاق درويشان
باب سوم _در فضيلت قناعت
باب چهارم _در فوائد خاموشي
باب پنجم _در عشق و جواني
باب ششم _در ضعف و پيري
باب هفتم _در تأثير تربيت
باب هشتم _در آداب صحبت
از ويژگيهاي کار «سعدي» اين است که بسيار آگاهانه به بزرگان و حاکمان پند و اندرز ميدهد، چنانکه هيچکس به اندازهي او، پادشاهان، حاکمان، صاحبان قدرت و زر و زور را به مهرباني و رعيتنوازي دعوت نکرده و به وظيفهي خويش آگاه نساختهاست. سفرهاي فراوان به ديگر نقاط، ديد او را به جهان و جهانيان گستردهترساخت، به گونهاي که فقط به مردم فارس و يا ايران نميانديشد، بلکه جهاني را مد نظرداشت. بر همين مبناست که نظريهي بشردوستي و انساني او در ترجمهي بيت « بنيآدم اعضاي يکديگرند/ که در آفرينش ز يک گوهرند» بر سردر تالار جامعهي ملل در «ژنو» نقش بستهاست.

عالم مطلوب «سعدي» بر اساس عدالت و دادگستري نهاده شده . او پيشرفت هر حکومتي را در پيوند با مردم و طريقت را نيز در خدمت به خلق ميداند و با زيرکي و هوشياري، خردمندانه ميکوشد پادشاه را قبل از هر فرد ديگر به وظيفهي رعيتپروري و مردمداري خويش آگاه سازد.
***
دکتر غلامحسين يوسفي در مقالهي «جهان مطلوب سعدي» که در تصحيح و توضيح بوستان آورده، از جمله موارد زير را در جرگهي آيين کشورداري مي آورد:
آزمودن کسان، قبل از به کار گماردن آنان،
سود جستن از رأي و تجربهي پيران و نيروي جوانان،
سخن صاحبغرضان در حق درستکاران نشنيدن،
شناختن کهتران و تماس داشتن با مردم،
درشتي و نرمي بههم داشتن،
شفقت با مردم و رعايت احوال دردمندان،
رازداري،
کيفردادن ظالم و دزد و خيانتکار،
نواختن سپاهيان و آسوده داشتن آنان،
توجه به اهل شمشير و قلم،
حقير نشمردن دشمن خُرد،
تدبير و مدارا با دشمن،
هشياري و بيداري در صلح و جنگ،
فرستادن دليران به ميدان رزم،
زنهار دادن دشمن پناهنده،
در اقليم دشمن نراندن، خاصه در شب و از کمينگاهها برحذر بودن و شهرهاي تسخير شده را نيازردن،
درنگ کردن در کشتن اسيران جنگ و اعتماد نکردن بر سپاهيان عاصي خصم.
***

کتاب «بوستان» داراي ده باب است:
باب اول _ در عدل و تدبير و راي
باب دوم _در احسان
باب سوم _در عشق و مستي و شور
باب چهارم _در تواضع
باب پنجم _در رضا
باب ششم _در قناعت
باب هفتم _در عالم تربيت
باب هشتم _در شکر بر عافيت
باب نهم _در توبه و راه صواب
باب دهم _در مناجات و ختم کتاب
***
راز محبوبيت «سعدي» در سادگي و شيوايي کلام اوست. او انديشهي خود را با زباني بسيار ساده و روان، اما موزون و هنرمندانه به نظم کشيده است. بدون ترديد، اين خود يکي از بزرگترين عواملي بوده که زبان فارسي به همت و شيوهي پسنديده و استوار او، در خلال دست کم هفت سده، دگرگوني نيافته و بهمان اندازه قابل فهم و درک و کمنظير و برگزيده است.
«سعدي» پس از نگارش «بوستان» که در سال 656 بود، تا زمان درگذشت خويش، يعني زماني نزديک به کمتر از چهل سال، به خلق آثار ديگري در زمينهي نظم و نثر پرداخت. در نظم، به سرودن غزليات، قصايد و ترجيعات و در زمينهي نثر، به نوشتن آثاري چون «مجالس پنجگانه»، «نصيحةالملوک»، «رسالهي عقل و عشق» و «تقريرات ثلاثه» همت گماشت.
«عبدالعلي دستغيب» منتقد ادبي بر اين باور است که:« اروپا، ادبيات فارسي را با شعر «سعدي» شناخت. بعد از آغاز دورهي رنسانس، اروپاييها به شعر «سعدي» توجه کردند و آثار او به زبانهاي اروپايي ترجمه شد. کساني چون «لافونتن»، جنبه هاي داستاني آثار او را در کارهاي خود تأثير دادند و افرادي چون «مونتسکيو»، «لامارتين» و حتي «ويکتورهوگو» به جنبه هاي شعر «سعدي» توجه کردند. «گلستانِ» «سعدي» زماني که به فرانسه ترجمه شد، نهضت رمانتيسم فرانسه و بعد اروپا را تحت تأثير قرار داد. شعرايي چون «پوشکين» در روسيه و «امرسون» در آمريکا نيز تحت تأثير اشعار «سعدي» بوده اند.»
***
اينک نمونههايي را در زمينهي بهار از نظم و نثر «سعدي» ميآوريم:
«فراش باد صبا را گفته تا فرش زمرّدين بگسترد و دايهي ابر بهاري را فرموده تا بناتِ نبات در مهد زمين بپرورد. درختان را به خلعت نوروزي، قباي سبز ورق دربرگرفته و اطفالِ شاخ را به قدومِ موسمِ [ربيع]، کلاه شکوفه برسرنهاده. عصارهي تاکي به قدرت او شهدِ فايق شده و تخمِ خرمايي به تربيتش، نخل باسق گشته.»
بـرآمد باد صبـح و بوي نـوروز
به کام دوستان و بخت پيروز
مبارک بادت اين سال و همه سال
همايـون بادت اين روز و همه روز
چـو آتش در درخت افکنــد گلنــار
دگــر منقل منــه، آتش ميفـــــروز
چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست
حســد گـــــــو دشمنان را ديـــده بــــردوز
بهـــاري خـــــرمست اي گـــــل کجــايي
کــه بيني بلبــــــلان را نالــه و ســـوز
جهان بي ما بسي بـودست و باشد
بـــــرادر جــــز نکــــو نامي مينـــــدوز
نکويي کن که دولت بيني از بخت
مبــــر فـرمــــــان بـدگوي بدآمـــوز
منه دل بر سراي عمر، سعدي
که بر گنبد نخواهد ماند اين گوز
دريغا عيش اگر مرگش نبـودي
دريـغ آهو اگر بگذاشتي يوز
***
در اينجا مطلبي جالب و خواندني را از فصلنامهي «ايران شناسي»، سال پنجم، از «جلال خالقي مطلق» ميآورم با نام: «تو را که دست بلرزد، گهر چه داني سُفت!» اين نوشته يا مقاله را «جلال خالقي مطلق» به استاد «جعفر محجوب» تقديم کردهاست.تمام مقاله، بدون تغيير و يا کم و کاست خواهد آمد که بررسي و اهميت نيروي جنسي در زندگي زناشويي از ديد «سعدي» است.
تو را که دست بلرزد، گهر چه داني سُفت!
(اهميت نيروي جنسي در زندگي زناشويي از ديدِ سعدي)

به استاد جعفر محجوب:
تنت درست و دلت شـــاد باد، ايـــــدون باد!
ادب زکشت تـــــو آبــاد بـــــاد، ايــــدون باد!
هميشه تا که جهان را روش فراموشيست
ز رنـــج تو بــــه جهــان ياد باد ، ايــدون باد!
اگر چه «سعدي»، «گلستان» را به هشت و «بوستان» را به ده باب تقسيم کردهاست، ولي بيشتر حکايات اين دو کتاب را ميتوان زير سه عنوان کلي دستهبندي کرد:
• يکي حکاياتي ک در خويشتنشناسي و تهذيب اخلاق فردي نگارش يافتهاند.
• دوم، دستهاي که موضوع آنها تدبير منزل و بهويژه تعيين وظيفهي اعضاي خانواده نسبت به يکديگر است.
• سوم، آنهايي که در بارهي سياست مُدُن، چه شيوهي برخورد افراد جامعه با يکديگر و چه آيين کشورداري و وظيفهي دستگاه دولت (فرمانروا و کارگزاران او) نسبت به کشور و مردم، نوشته شدهاند.
در ميان حکايات دستهي دوم، چند حکايت نيز هست که موضوع آنها، رابطهي جنسي زن و مرد است. از ديد «سعدي» يکي از مهمترين رشتههاي پيوند زندگي زناشويي، وظيفهي شوهر در رفع نياز جنسي زن است:
منجّمي به خانه درآمد. مردي بيگانه ديد با زن او بههمنشسته. دشنام داد و سقط گفت و درهمافتادند و فتنه و آشوب برخاست. صاحبدلي بر آن واقف شد، گفت:
تو بر اوج فلک چه داني چيست که نداني که در سراي تو کيست! 1
اين حکايت مثَل مرديست که آنچنان به کار خود سرگرم است که ديگر وقتي براي زن خود ندارد و در نتيجه زن او آنچه را که از شوهر نمييابد، در مردي ديگر ميجويد. البته اين حکايت را بدينگونه نيز ميتوان تعبير کرد که آنچه زن از شوهر خود نمييابد، الزاماً عمل جنسي نيست، بلکه چشمداشت همنشيني و مهربانيست، چنانکه در حکايتي از «بوستان» آمدهاست:
شکـايت کنــــد نـوعروسي جــــوان بـــه پيــــري ز دامــــاد نـــامهــــربان
کـه«مپسند چندين که با اين پسر بــــه تلخي رود روزگـــارم بــهســـــر
کساني کـــه با مـا در اين منزلنـــد نبينـــم کـه چـون من پريشان دلنـد
زن و مــرد با هــم چنان دوستنــــد کــه گـويي دو مغـــز و يکي پوستند
نديــدم در اين مــدت از شــوي من کــه باري بخنـــديــــــد در روي من»
شنيد اين سخن پيــــر فرخنـده فال - سخنــدان بود مــرد ديرينــه سال-
يکي پاسخش داد شيـرين و خَوش کــه «گـر خـوبـرويست بارش بکش
دريــــغ است روي از کسي تافتــن کـــه ديگـــر نشايــــد چنـــو يافتــــن
چرا سرکشي زان که گــر سرکشد بــه حـــرفِ وجـودت قلــم درکشــد»
يکـــم روز بـــر بنـدهاي دل بسوخت که ميگفتوفرماندهشميفروخت:
«تو را بنــده از من بــه افتــد بسي مـــرا چـون تو ديگـــر نيفتد کسي» 2
پنج بيت نخستين اين حکايت، نخست حدسي را که در بارهي حکايت مرد منجّم زديم تأييد ميکند، ولي سپس پاسخ پير به زن جوان، روشن مي کند که اين دو حکايت ارتباطي با يکديگر ندارند.
حکايت «بوستان» جزو باب سوم اين کتاب است با عنوان «در عشق و مستي و شور» و موضوع حکايات اين باب بيشتر شرح همان عشقهاي افلاطونيست که عاشق بيچاره ميسوزد و معشوق زيبا که جلوهاي از پرتو حق است ناز ميفروشد. از اين رو، در حکايت مرد منجم، سخني از زشترويي شوهر يا خوبرويي مرد بيگانه يا حتي بدخويي و خوشخويي آنها نيست که سبب خيانت زن به شوهر خود شده باشد، بلکه سخن از اين است که مرد منجم همهي وقتش در آسمان به دنبال «زهره» و «زحل» ميگذرد.
ولي در «بوستان»، در باب هفتم که عنوان آن «درعالم تربيت» است، حکايت ديگر هم هست که هم به موضوع مورد بحث ما نزديکتر است و هم به جهان «سعدي» که فرزانهايست در انديشهي نيکبختي فرد و خانواده و جامعه و از اين رو با هر دو پاي استوار، روي زمين واقعيتها ايستادهاست. اين حکايت نيز مانند حکايت عروس نوجوان با شکايت از بدخويي زن آغاز ميگردد، ولي نتيجهگيري ديگري دارد:
جـــوانـــي ز نــاســـــازگـــاري جفت بــر پيـــرمــردي بناليـــــد و گفت:
«گـــرانباري از دست اين خصم چير چنان ميبــرم کآسيا سنگ زير»
«بهسختيبنه،گفتش،ايخواجه دل کس از صبــرکــــردن نگردد خجــل
به شب سنگ بالايي اي خانهسـوز چرا سنگ زيــرين نباشي به روز؟
چو از گُلبني ديــده باشي خــوشي روا باشــد ار بـــار خــارَش کشي
درختي کــه پيوسته بارش خــــوري تحمل کن آنگهکه خارش خوري» 3
همانگونه که در حکايت عروس نو جوان به زن توصيه شده بود که با بدخويي مرد خود بسازد، در اين حکايت نيز به مرد، توصيه ميشود که با بدخويي زن خود بسازد، ولي برخلاف حکايت پيشين نه به خاطر خوبرويي همسر، بلکه به خاطر لذت جنسي که از او ميبَرد. بنابراين در حکايت مرد منجّم نيز آنچه که زن را به خيانت به شوهر خود واداشته است، بدخويي يا زشترويي شوهر نيست، بلکه اين که مرد منجّم چنان سرگرم آسمان است که فراموش ميکند شبها سنگ بالاي آسياب باشد.
با اين حال سعدي صِرف خُفت و خيز را نيز که از آن رضايت از عمل جنسي بهدست نيايد بياهميت ميداند:
«پيري حکايت کند که دختري خواسته بودم و حجره به گل آراسته و به خلوت نشسته و ديده و دل بر او بسته، شبهاي دراز نخفتمي و بذلهها و لطيفهها گفتمي، باشد که مؤانست پذيرد و وحشت نگيرد. از جمله شبي همي گفتم:
«بخت بلندت يار بود و چشم دولتت بيدار که به صحبت پيري افتادي پخته، پرورده، جهانديده، آرميده، گرم و سرد چشيده، نيک و بد آزموده که حقوق صحبت بداند و شروط مودّت بجاي آورد. مشفق و مهربان و خوش طبع و شيرينزبان.
تا تــوانم دلت بـــهدستآرم
ور بيـــــازاريـــم، نيــــــازارم
ور چو طوطي، شکر بود خورشت
جان شيرين فــــداي پـــــــرورشت
نه گرفتار آمدي بهدست جواني مُعجَب، خيرهراي، سرتيز، سبکپاي، که هر دم هوسي پزد و هر لحظه رايي زند و هرشب جايي خسبد و هر روز ياري گيرد.
جوانان خرّمنـــد و خوبرخسار
وليکن در وفا با کس نپـــاينـــد
وفاداري مــدار از بلبلان چشم
که هر دم بر گلي ديگر سرايند
خلاف پيران که به عقل و ادب زندگاني کنند، نه به مقتضاي جهل و جواني.
زخود بهتري جوي و فرصتشمار که با چون خودي گم کني روزگار»
گفت:«چندان بر اين نَمَط بگفتم که گمان بردم که دلش در قيد من آمد و صيد من شد. ناگه نفسي سرد از درونِ پُر درد برآورد و گفت : چندين سخن که بگفتي، در ترازوي عقل من وزن آن يک سخن ندارد که وقتي شنيدهام از قابلهي خويش که گفت: زن جوان را اگر تيري در پهلو نشيند به که پيري!
زن کــز بـــر مـــرد بيرضـــا برخيـــزد
بس فتنه و جنگ از آن ســـرا برخيزد
پيري که زجاي خويش نتواند خاست
الاّ به عصــــا، کِيش عصــــا بــرخيــزد
فيالجمله امکان موافقت نبود. به مفارقت انجاميد. چون مدت عدّت برآمد، عقد نکاحش بستند با جواني تند، ترشروي، تهيدست، بدخوي، جور و جفا ميديد و رنج و عَنا ميکشيد و شکر نعمت حق همچنان ميگفت که الحمدالله که از آن عذاب اليم برهيدم و بدين نعيم مقيم برسيدم.
[با اين همــه جور و تنــدخويي بارت بکشـــــم کـــه خـــوبــــرويـي]
با تو مـرا سوختن انــدر عــذاب بــه کــه شدن با دگــــري در بهشت
بـوي پيـــــاز از دهن خوبـــــروي به بهحقيقت که گل از دست زشت 4
در برخي از دستنويسهاي گلستان، به جاي بيتي که مصحح در ميان چنگک نهاده است و يا پس از این بيت، دو بيت زير آمدهاست:
روي زيبـــا و جامــــهي ديبـــا عرق و عود و رنگ و بوي و هوس
اين همـــــه زينت زنان باشد مــــــــرد را ... و ... زينت بس 5
حتي بدون اين دو بيت و با وجود بيتي که در چنگک نهاده شده، روشن است که در اين حکايت «خوبرويي» فرع قضيه است و آنچه واقعاً امتياز آن جوانِ «تندِ ترشروي تهيدست»، بر آن پير «جهانديدهي مهربان شيرينزبان» است، اين است که برخلاف آن پير، از نيروي جنسي کافي برخوردار است.
البته «سعدي» براي آن که اهميت نيروي جنسي را در زندگي زناشويي نشان بدهد، ناچار است چنان که شيوهي حکايتسازيست، مطلب را کمي حاد و مبالغه آميز بيان کند، ولي اين بدان معني نيست که «سعدي» نکات ديگر آداب همزيستي را به کلي بياهميت گرفته باشد. براي مثال در همين حکايت، به شيوهي غلوّ ميگويد که بوي پياز از دهان خوبروي، بهتر از گل از دست زشتروي است. ولي در حکايت ديگري در «بوستان»، تا «مأمون» بوي ناخوش دهان خود را درمان نميکند، کنيزک تن به هماغوشي با او نميدهد6 و يا نکوهش رفتار خشن در بوس و کنار، در حکايت آن مرد کفشدوز که در شب زفاف، لب دختر را چنان وحشيانه گاز ميگيرد که گويي جوالدوز به جوال ميزند7. ولي از ديد «سعدي» در هر حال مسألهي خُفت و خيز که با توانايي جنسي مرد همراه باشد، يک رشتهي مهم پيوند زندگي زناشوييست .

«سعدي» در يک حکايت ديگر نيز به اين موضوع پرداختهاست:
پيرمردي را گفتند چرا زن نکني؟
گفت: «با پيرزنانم عيشي نباشد.»
گفتند: «جواني بخواه، چون مکنت داري.»
گفت: «مرا که پيرم با پيرزنان الفت نيست، پس او را که جوان باشد، با من که پيرم، چه دوستي صورت بندد؟»
زور بايــد نـــه زر، کــــه بانــــو را گزَري دوستتر که ده من گوشت 8
***
و باز در حکايتي ديگر:
شنيــــدهام کــــه در اين روزهـــا کهــنپيــــري
خيال بست بــــه پيــرانهســر کــه گيـــرد جفت
بخــــواست دختـــرکي خوبـــــروي، گـوهــرنام
چـو دُرج گوهــرش از چشم همگنـــان بنهفت
چنــان کــــه رســـم عروسي بود، تماشــا بود
ولي بــــه حملــهي اول، عصـــاي شيخ بخفت
کمـــان کشيد و نزد بر هـدف، که نتوان دوخت
مگــر بــه ســوزن فــولاد، جـــامــــهي هنگفت
بــه دوستان گلــــه آغاز کـــرد و حجت ساخت
که خانو مان من اين شــوخ ديــده پاک بـرُفت
ميان شوهر و زن، جنگ و فتنه خاست، چنان
کهسربهشحنه و قاضيکشيد و سعدي گفت:
پس از خلافت و شُنعت، گنـــاه دختـــر نيست
تــــو را که دست بلرزد، گهــر چه داني سُفت! 9
اين که «سعدي» در اين حکايات براي نشان دادن اختلافي که از ضعف نيروي جنسي مرد در زندگي زناشويي برميخيزد، غالباً از پيرمردان مثال ميزند، از اين روست که معتقد بودند که جوان، درخور با طبيعت جواني، از نيروي جنسي کافي برخوردار است، مگر آنکه مانند آن مرد منجّم همهي وقتش به کار ديگري بگذرد و يا گرفتار بيماريهاي رواني، مثلاً شرم بيش از اندازه باشد، که قابل درمان است. مانند حکايت جوان کفشگر در شاهنامه که در شب زفاف، نايژهاش سست است. ولي خلاف گمانِ زنِ او، اين سستي نه از خود رُستي، که از شرم است. مادر باتجربهي جوان که ميداند «کُلنگ از نمد کي کند کان سنگ»، سه جام مِي به جوان ميخوراند و از پس آن رخسار جوان گل انداخت و پردهي شرم او دريد و «نمد سر برآورد و گشت استخوان». 10
***
در عين حال، «سعدي» با مثال پيرمرد در اين حکايات به يکي از مسائل مهم جامعه، يعني ازدواج ميان مردِ پير و زنِ جوان، انگشت ميگذارد. يک چنين ازدواجي موضوع اصلي داستان «ويس» و «رامين» است.
در ادب فارسي، موضوع آثاري چون «سندبادنامه»، «مرزباننامه»، «طوطينامه» و مانند آنها و نيز بخشي از نوشتههاي برخي از بزرگان شريعت و طريقت، در اين بحث است که اصولاً زن، موجوديست بدگوهر و بيوفا، نيرنگساز و خيانتکار که تنها سود وجود او در اين است که مرد از او تمتع برگيرد و کار بقاي نسل، تعطيل نماند. اکنون وقتي از اين زاويه به «ويس» و «رامين» مينگريم، درمييابيم که اين داستان، گذشته از زيبائيهاي ادبي آن، نوعي ادبيات اعتراض است. اعتراض يک زن بر رسم ازدواج مرد پبر با زن جوان و تبليغ برابري زن و مرد، حتي در نياز جنسي.
از اين رو شگفت نيست که در گذشته، در جامعهي «مردانه»ي ما، اين داستان از جمله کتب ضاله بشمار ميرفت. چون مردان بيم داشتند که زنان با خواندن چنين داستاني از راه اخلاق، يعني آن اخلاقي که مردان ساخته و به زنان تحميل کرده بودند، منحرف گردند و يا چنان که «عبيد زاکاني» به شيوهي خود گفتهاست «از خاتوني که قصهي «ويس» و «رامين» خواند، مستوري توقع مداريد.» 11
با اين حال ما در کنار «ويس» زيباي افسانهاي، يک «ويس» زيباي تاريخي نيز داريم که دنبالهي اعتراض او را گرفته و او «مهستي گنجهاي»ست :
ما را به دَم پير نگه نتوان داشت در حجرهي دلگير نگه نتوان داشت
آن را که ســر زلف چو زنجير بود در خانه به زنجير نگـه نتوان داشت 12
و يا:
شــوي زن نوجوان اگر پيـــر بود تا پيـــر شود هميشـــه دلگير بود
آري مثل است اين که گويند زنان: در پهلوي زن، تير بـــه از پيــر بود 13
از بخت بد از اشعار اين زن پيشتاز، مانند اشعار ديگر زنان شاعر روزگاران پيش، جز اندکي برجاي نماندهاست و اگر در ميان رباعيهاي او نمونههايي چون: «قاضي چو زنش حامله شد...»14 و يا: «من مهستيام...» 15به دست ما رسيده است، بيشتر به خاطر لذتيست که برخي مردان از خواندن الفاظ رکيک ميبردهاند و نه پيامي که در اين اشعار نهفتهاست که شايد آن را اصلاً درنيافته بودند. «مهستي» در اين اشعار، گذشته از اعتراض به رسم ازدواج مردپير با زن جوان و درخواست حق ترک خانه و شرکت در اجتماع براي زنان، با مخاطب ساختن شوهر خود، پسر خطيب گنجه، به مردان گوشزد ميکند که وظيفهي مرد، تنها تهيهي نان و گوشت نيست، بلکه برآوردن نياز جنسي زن خود نيز هست.
در فرهنگ ما، «سعدي» جزو مردان نادريست که در اين مبارزه به کمک زنان شتافتهاست و همسخن با «مهستي» گفتهاست: «زن جوان را اگر تيري در پهلو نشيند، به که پيري!» 16
بيگمان هرچه «سعدي» در «گلستان» و «بوستان» در بارهي زن گفتهاست، امروز همه بر پسند ما نيست17. ولي در مجموع بينش والاي او در بارهي زن، بهويژه شناخت و پذيرفت اين نکته که زن، تنها براي فرمانبرداري از مرد و تمتع جنسي او آفريده نشدهاست، بلکه او نيز داراي نيازها و از جمله نياز جنسيست که بايد از سوي مرد برآورده گردد، دليلي بر ديد پيشتاز و رشادت بيان اين آموزگار خردمند است.
بخش تاريخ و فرهنگ خاور نزديک، دانشگاه هامبورگ
جلال خالقي مطلق
فصلنامهي ايرانشناسي، شمارهي 1، بهار 1372
-------------------------------------------------------------------------------------------
يادداشتها:
1- سعدي، گلستان، به تصحيح غلامحسين يوسفي، تهران1368،ص 131.
2- سعدي، بوستان،به تصحيح غلامحسين يوسفي، چاپ دوم،تهران،1363،ص 106.
3- بوستان، ص 164.
4- گلستان، ص 150-151.
5- گلستان، ص 668.
6- بوستان، ص 69-70.
7- گلستان، ص 196.
8- گلستان، ص 153. گزر به معني «زردک» و ذر اينجا کنايه است.
9- گلستان، ص 153. در بيت آخر خلافت و شنعت به معني «احمقي و رسوايي» است.
سعدي به پيرمرد ميگويد: بگذريم از اين احمقي که نشان دادي و اين رسوايي که به راه انداختي، دختر چه گناهي دارد...
10- شاهنامه، چاپ مسکو 7/323/314 به جلو.
11- عبيد زاکاني، کليات، به تصحيح پرويز اتابکي، چاپ دوم، تهران، 1343، ص 207.
12- (F.Marie,Die schöne Mahsati, Wiesbaden 1963,S. 178,Nr.50)، عنوان کتاب: «مهستي زيبا».
13- «مهستي زيبا»، ص 238، شماره 112، اين رباعي را به «مهري هروي» شاعر صدهي نهم نسبت دادهاند.
14- «مهستي زيبا»، ص 174، شمارهي 45:
قاضي چو زنش حامله شد، زار گريست
گفتا زسر کينه که اين واقعه چيست؟
من پيرم و ...من نميخيزد هيچ
اين قحبه نه مريم است، اين بچه زکيست؟
15- «مهستي زيبا»، ص 270،شمارهي 155:
من مهستيام، بر همه خوبان شده طاق مشهــور به حسن در خـــراسان و عراق
اي پـــــــور خطيب گنجــــه ... چـــو رواق نان بايد و گوشت و ...، ورنه سه طلاق
چاپ ديگر : مهستي گنجوي، به تصحيح طاهري شهاب، چاپ دوم، تهران 1336.
16- شايد سعدي در بيت: زور بايد نه زر... نيز توجه به اين بيت مهستي داشتهاست: اي پور خطيب گنجه...
17- از آن ميان برخي سخنان او در بوستان (ص 163-164) در بارهي پرورش زنان.
آبشخور بسياري از جش هاي جهان
از جمله عيد پاک(Påsk)

نوشتهي زير ترجمه و برداشتياست از منابع گوناگون سوئدي که ضمن اشارات علمي و تاريخي به پيدايش عيد «پاک»، تلاش ميکند تا ريشههاي مشترک برخي از آداب و رسوم ملل از جمله «نوروز» و عيد «پاک» را بازگو کند.
***
عيد پاک، يکي از عيدهاي بزرگ مذهبي است که در رابطه با زمان برگزاري و چگونگي فلسفهي وجودي آن، که در اول بهار اتفاق ميافتد ، اهميت فراواني دارد. ميگويند که ، حضور اين عيد در اين بُرش زماني به معني پيروزي زندگي و عشق بر مرگ و نفرت و بدي است. در زبان سوئـدي به عيد «پاک»، «Påsk، پُسک»،
مي گويند.
واژهي «Påsk»، يک واژهي عبري است و در حقيقت شکلي از کلمهي لاتين «Pasach» است، که «Paska» تلفظ ميشده. در «يونان» و «روسيه» نيز همين واژه را مورد استفاده قرار ميدهند. در زبان انگليسي چندين کلمه را بهکار ميبرند که باز هم ريشه در لغت «Pasach» دارد، مانند «Paschal» و «Passover».
در کشورهاي ديگر رايجترين واژه،Easter»» و در زبان آلماني، «Ostern» است که باز هم ريشه در زبان عبري دارد. واژهي اخير،«Ostern» که در زبان آلماني استفاده ميشود، به نام خدايبانوي «Ostra» برميگردد.

واژهي«Pasach» که ريشهي همهي اين واژه هاست، در زبان فارسي نيز به صورت «پاساژ» و به معني محل عبورکردن و گذشتن مي آيد. در رابطه با عيد «پاک» داستاني وجود دارد که به اين شکل نقل ميشود:
در زمانهاي بسيار دور و قبل از تولد عيسي مسيح، قوم يهود، به دليل خشکسالي و کمبود غذا، به کشور مصر که کشوري ثروتمند بوده مهاجرت ميکند. آنان که براي گذران زندگي و رهايي از درد و رنج فقر بدان جا رفته بودند، مورد استقبال چنداني قرار نمي گيرند. از اين رو، سختترين و بدترين کارها با دستمزدي بسيار ناچيز به آنها واگذار ميشود. کارفرمايان با آنها مانند برده رفتار ميکردند و با شلاق و شکنجه از آنها کار ميکشيدند. گفته ميشود که بيشتر بناهاي سنگين و تاريخي مصر، مانند «اهرام ثلاثه» و غيره به همين صورت ساخته شدهاست.
نقل است که «موسي»، پيغمبر و رهبر يهوديان، نزد «فرعون» مصر ميرود و از او ميخواهد که قوم يهود را آزاد سازد. «فرعون» بدين امر راضي نميشود و به همين جهت، مورد خشم خداوند قرار ميگيرد و بلاهاي بسيار بر او و بر کشور مصر نازل ميشود تا آنجا که «فرعون» مجبور ميگردد يهوديان را آزاد سازد. از آن زمان به بعد چنان شبي را، «شب آزادي» نام نهادهاند. چنان که پيداست، عيد «پاک» هميشه در آغاز بهار اتفاق ميافتد. درست زماني که طبيعت رو به گرما و نور ميرود، زمين نفس ميکشد و زندگي دوبارهي طبيعت آغاز ميگردد.
با توجه به روايتي که نقل شد اهميت عيد «پاک» براي يهوديان تنها پيروزي گرما و روشنايي بر سرما و ظلمت نيست بلکه يادآور آزادي اين قوم است از زنجيرهاي اسارت و بردگي.
نکته قابل تأمل آن است که در شب آزادي يهوديان، آنان براي گريز از نابودي و مرگ، بر آن شدند که هر خانواده، يک گوسفند يا برّه تهيه کند و در تاريک و روشناي غروب، با قرباني آن حيوان و علامتگذاري بر درِب خانهي خود با خون او، از دست فرشتهي مرگ رهايي يابد. باور يهوديان بر آن بود که اگر «عزرائيل» از جلو خانهي آنان بگذرد و آثار خون را بر آن جا ببيند، آسيبي به آنان وارد نمي سازد. گفته میشود که يهوديان در واقع، در شب عيد «پاک» مصر را ترک کردند و از طريق درياي سرخ به صحراي «سينا» و سپس به کشور «غنا» رفتند.
نکتهي برجسته در اين داستان که به واژهي «پاساژ» گره ميخورد آنست که هم عبور فرشتهي مرگ را از جلوي خانههاي يهوديان برساند و هم اين که از کنار آنها بگذرد و از انديشهي آسيب رساندن به اين قوم صرفنظر کند
با این که مراسم عید «پاک» به یهودیان اختصاص داشته اما بعدها با بر صلیب کشیده شدن حضرت مسیح، نوعی درهمآمیزی میان آنها راه یافته است. در عمل، همین نکته موجب شده که مسیحیان و از جمله سوئدیها و کشورهای دیگر اروپایی، مراسم عید پاک را به شکل امروز برگزار کنند.

زمان عيد «پاک» معمولا در فاصلهي 22 مارس تا 25 آوريل است. بايد گفت که در سال 325 ميلادي، مراسم عيد «پاک» مسيحي از مراسم يهودي جدا شد و زمان مشخصي را به خود اختصاص داد. اين زمان، دقيقاً پس از اول فروردين، 20 يا 21 ماه مارس است که با اعتدال ربيعي که برابري روز با شب است، انطباق پيدا ميکند. پس از اين روز است که منتظران عيد «پاک» در اولين يکشنبهي پس از ديدن ماه کامل و يا «بدر»، مراسم عيد «پاک» را به جا مي آورند. به همين دليل است که تاريخ برگزاري اين عيد متغير است.
در رابطه با مراسم «کريسمس» که هميشه ثابت است، عيد «پاک» ميتواند با نخستين يکشنبهي 22 ماه مارس برابر باشد که در سال 1818 اتفاق افتاده است. همچنين ممکن است که در 25 آوريل اتفاق بيفتد که چنين زماني در سال 2285 ميلادي خواهد بود. از نظر زماني قابل توجه است که در سال 1943 ميلادي نيز عيد «پاک» در 25 ماه آوريل برگزار شده و نوبت بعد در سال 2038 ميلادي خواهد بود.
در سوئد و کشورهاي اروپاي شمالي، پيش از گرايش به دين مسيح، مردم، خدايان خاص خود را پرستش ميکردهاند و جشنهايي هم که در اين کشورها از جمله سوئد برگزار ميشده، در رابطه با تغيير فصلها و دگرگوني طبيعت و يا کشت و برداشت محصول بوده است.
موضوع تأمل انگيز آنست که در اين کشورها نيز جشني بزرگ و باشکوه در آغاز بهار و درست زماني که طول روز و شب برابر ميشده و طبيعت رو به نور و گرما ميرفته، برگزار ميشده است. مردم براي کشت بهتر و پربارتر محصولات خود، معمولاً حيواني را قرباني ميکردهاند. برگزاري اين سنت شباهت بسياري با مراسم فديه دادن ايرانيان قديم به خداي باران و باروري دارد. حتي مراسم سيزده بدر که با رفتن به صحرا و انداختن سبزه در آب توأم است، ريشه در همين باور دارد.

در اروپا اين سنت و برخي سنتهاي ديگر، همه به جشن عيد «پاک» منتقل گرديد. اينکه زندگي دوبارهي طبيعت، همزمان با بازگشت مسيح باشد، انتخاب زماني بسيار مناسبي بوده است.
***
مردم سوئد پس از رواج دين مسيح در اين کشور، طرفدار مذهب کاتوليک شدند و مراسم گوناگون سنتي خود رابر مبناي باورهاي مذهب کاتوليک برگزار ميکردند. اما در حدود 1500 ميلادي، Gustav Vasa«گوستاو واسا»، پادشاه قدرتمند اين کشور، مذهب رسمي کشور را از کاتوليک به پروتستان تغيير داد. پس از اين تغيير، بسياري از سنتها و مراسم مذهب کاتوليک خود به خود از ميان رفت. در نتيجه براي کشور کوچکي مانند سوئد، گذار از اينهمه دگرگوني و به فراموشي سپردن سنتها و مراسم آباء و اجدادي، آسان نمينمود. البته درست نيز آن بود که فراموش نشود. همچنانکه عادتها و باورهاي مردم تا به امروز نيز باقي ماندهاست.
بسياري از مردم سوئد بر اين باور هستند که در درون هر يک از آنها يک «وايکينگ» زندگي ميکند که هنوز هم پيروزي نور را برتاريکي طولاني اين سرزمين و پيروزي گرما را بر سرماي استخوان سوز آن، جشن ميگيرد. هر چند ميان اين باور هاي سنتي و آئينهاي مذهبي تمايز معيني وجود دارد. مهم آنست که مردم با باورها و اعتقادات گوناگون مذهبي در اين مراسم شرکت ميکنند. علت آن نيز اين است که سنتهاي کشور سوئد آميزهاي است از آموزههاي دين يهود، مذهب کاتوليک، پرتستان و آنچه که از باورهاي اسطورهاي آنان در اين سرزمين وجود داشته است.
در کشور سوئد، عيد پاک، يک هفته به درازا ميکشد و هر روز آن نام ويژهاي دارد که پرداختن به فلسفهي نامگذاري و آداب و رسوم ويژهي هر روز، مطلب را به درازا ميکشاند. اما شايد لازم باشد به برخي از آنها اشارهاي داشتهباشيم.
***
از روز چهارشنبهي هفتهي عيد «پاک» تا روزي که حضرت مسيح را به صليب ميکشند، نکاتي هست که بايد از سوي معتقدان اين دين رعايت شود و گرنه ممکن است انسان، گرفتار بلا يا مصيبتي گردد. از جملهي آنها ميتوان به اين موردها اشاره کرد:
در همه جا بايد سکوت حاکم باشد و حتي زنگ هيچ کليسايي نیز به صدا در نيايد.
تمام وسايلي که داراي چرخ هستند و يا گرد و مدوّرند، نبايد مورد استفاده قرار گيرند. مانند چرخ نخ ريسي، آسياب دستي، راندن گاري و وسايل چرخدار. آهنگري و هيزمشکني و نظاير آن نیز ممنوع است.

چنين باوري ريشه در اين مسئله داشت که در اين روزها جادوگران به طرف محلي به نام«Blåkulla »، (تپهي آبي رنگ)، در پروازند تا جشن بزرگ خود را بر پا دارند و تا صبح روز عيد «پاک» به خانه برنميگردند. در اين زمان، تأثير جادو و جنبل بر انسان از هر وقت ديگربيشتر است. به همين مناسبت در آن شب، آتش فراوان روشن ميکردند و ترقه ميزدند تا به اين وسيله آنها را بترسانند.
مردم هرگز نبايد جارو و يا هر چه را که دستهي بلند داشته باشد بيرون از خانه بگذارند. زيرا که جادوگران آن را برميدارند و بر آن پرواز ميکنند.
ميبينيم که در اين بخش از مراسم عيد«پاک» نيز چه باور ها و مراسم مشترکي با مراسم شب «يلدا»ي ما ايرانيان وجود دارد. ما نيز در این طولانيترين شب سال که تاريک و سرد است و جايگاه فعاليت نيروهاي اهريمني و بدي، آتش مي افروزيم تا اين نيروها نتوانند به دليل تاريکي و طولاني بودن آن شب، فرصت و شانس پيروزي در نبرد با روشنايي را بيابند. علاوه بر آن، افروختن آتش در آغاز فصل بهار و طليعهي نور و گرما در مراسم چهارشنبه سوري از جملهي آنهاست.
در مورد روز عيد «پاک» در انجيل چنين آمده:
« سرانجام روشنايي و نور بر تاريکي پيروز گرديد و قدرت سحر ساحران و جادوي جادوگران گارگر نيفتاد. با آمدن روشنايي و نور، ديگر آنها توانايي آسيب رساني پيشين را ندارند. همهي انسانها براي ظهور عیسی مسيح شادماني ميکنند.»
جمعهي طولاني، در هفتهي عيد «پاک» به روزي گفته ميشود که عيسي مسيح به صليب کشيده شده است. در چنين روزي، مردم براي همدردي با پيامبر خود روزه ميگرفتند و يا بسيار کم ميخوردند.
جادوگران

امروزه افراد زيادي نيستند که ترس و وحشتي را که مردم در دوران کهن، در سرزمين هاي اروپاي شمالي از جادوگران داشتند به خاطر داشته باشند. به ويژه زماني که فرزندانشان در اين دوره، به تقليد از جادوگران آن زمان، خود را به صورت عجوزه يا جادوگر عيد پاک «Påskkäring» در ميآورند و با دسته جارو، کتري و يا قهوهجوشي در دست و صورتهاي نقاشي شده، خوشحال و شادمان در راهروها و کوچهها ميدوند و از خانههاي مردم تقاضاي ميوه، شيريني و شکلات ميکنند.
در همينجا لازم است تشابه فراوان اين سنت را، با سنت «قاشقزني» در مراسم «چهارشنبهسوري» يادآور شويم که در هر دو کشور، فرد، يا روي خود را ميپوشاند و يا مانند کشورهاي اروپايي و مناطق ديگر دنيا، صورت خود را نقاشي ميکند و روسري نيز ميبندد تا شناسايي نشود.
بايد اين نکته را ذکر کرد که باور به جادوگران عيد «پاک» به زماني برميگردد که مردم عميقاً به وجود آنها اعتقاد داشتند و از آسيبي که ممکن بود به آنها برسد، دچار هراس بودند. بر اساس باور آنان، جادوگران به راحتي ميتوانستند به انسانها و حيوانها صدمه بزنند. شايد طبيعت اين سرزمينها، با زمستان هاي سرد و طولاني و وجود جنگل هاي فراوان، حضور چنين موجوداتي را نيز در دوران گذشته، بيشتر تقويت ميکرده است.
با چنين پيشزمينهاي بايد گفت که مردم هميشه در فکر مبارزه با اين موجودات بودهاند. به ويژه در دوران عيد «پاک» که شيطان، تمام جادوگران خود را در محلي به نام «Blåkulla »، جمع ميکرد و تا صبح روز عيد «پاک» با آنان به جشن و پايکوبي ميپرداخت. اين محل در جايي بسيار دور، شايد در دورترين تپه اي که در ميان مه ديده مي شده، قرار داشته است.

ترس از جادو و جادوگران در خلال سالهاي 1668 تا 1676 در برخي از مناطق سوئد، به صورت يک بيماري همهگير گسترش يافته بود تا آنجا که اگر فردي، کوچک ترين سوء گمان به کسي داشت بايد گزارش ميداد. در همين رابطه، صد البته شايعهها و خيالپردازيها در مورد کارهاي اين جادوگران نيز بيشتر و بيشتر ميشد. بد نيست گفته شود که در همان زمان، بيش از 300 نفر که مظنون به جادوگري بودند، به مرگ محکوم شدند. عدهاي را گردن زدند و شماري را نيز در آتش انداختند.
براي مردم روز چهارشنبهای که جادوگران به محل جشن، ميرفتند تاشيطان را ملاقات کنند و به شادماني بگذرانند، لحظات خطرناکي به شمار ميآمد. به باور مردم، آنها ميتوانستند هرگونه آسيبي را به رهگذران و مسافران وارد آورند. مردم هميشه گوش به زنگ بودند که خود را از آسيب آنها در امان بدارند. به اين منظور بر روي همهي درها و وسايل خود، علامت صليب را ميچسباندند يا نقاشي ميکردند و مهمتر از همه آنکه وسايل ضروري خود را در کنار تخت خويش قرار ميدادند.
رنگ زرد، رنگ مخصوص عيد «پاک»

رنگ مخصوص عيد کريسمس، رنگ قرمز است و رنگ ويژه ي عيد «پاک»، رنگ زرد. انتخاب رنگ زرد براي عيد پاک، با رنگ زرد گل نرگس است که در اين فصل به فراواني ميرويد و آن را به سوئدي Påskliljor ميگويند. از طرف ديگر، بايد گفت که رنگ زرد، رنگ خورشيد هم هست که در آغاز فصل بهار، براي رويش گياهان و زندگي دوبارهي طبيعت، اهميت حياتي دارد. گذشته از اين دو مورد، بايد گفت که تخم مرغ نيز که جزو جدايي ناپذير مراسم عيد «پاک» است، زردهي آن به رنگ زرد و نماد زندگي و زايش است. حتي انتخاب جوجهها که زرد رنگ هستند، باز براي تقويت انديشهي مورد نظر از جايگاه قابل تأملي برخوردار است.
تخم مرغ درِِعيد «پاک»

گفتيم که وجود تخممرغ در عيد «پاک» از ضرورتهاي برگزاري اين سنت است. جز اين، تمام وسايلي که بر روي ميز چيده ميشود و در مغازه ها به فروش ميرسد در همين رابطه هست. از جمله مجسمههاي مرغ، خروس، جوجه و تخم مرغ. در سوئد از زمانهاي بسيار دور ، تخم مرغ، نماد و سمبل زندگي و ادامهي نسلهاي انساني بودهاست. همچنانکه در فرهنگ ما نيز اين باور وجود دارد و تخم مرغ رنگين از اجزاء سفره ي هفتسين در مراسم نوروزي ماست.
اندیشهی پویا و زندگی بخش در این موضوع آن است که شکل بیرونی تخممرغ، ظاهری سرد و بیجان دارد اما همین ظاهر بیجان، ناگهان ترک برمیدارد، میشکند و موجودی زنده و لطیف و سرشار از زندگی، از درون پوستهی آن بیرون میآید. خود این مسئله و شباهت فراوان آن به آنچه که در عید «پاک» روی میدهد، یعنی پیروزی زندگی بر مرگ، ظهور عیسی مسیح و زندگی دوبارهی طبیعت با آغاز فصل بهار و گرما، پیوند محکمی را با فلسفهی وجودی تخممرغ و استفاده از آن ایجاد میکند.
علاوه بر آن، تخممرغ بازی در شکلهای گوناگون آن، از بازیهای رایج در دوران عید «پاک» بوده و هست. همچنین تخممرغ بازي در روز سیزده نوروز، این شباهتها را در برگزاری آیینهای بهاری در سراسر جهان بیشتر میکند. از غذاهای ویژهی روزهای عید پاک، میتوان از گوشت گوسفند یا برّه، تخممرغ آبپز، ماهی و نیمرو نیز نام برد.
برگردان: پروین
روز سيزده نوروز، روز طلب باران

در ايران باستان و در دوران کهن اين سرزمين، سيزدهمين روز از سال جديد را روز طلب باران براي کشتزارهاي نورسته در بهار مي دانستند و فلسفهي بيرون رفتن از خانه و گذراندن روز در دشت و دمن و صحرا نيز بر همين اساس بودهاست.
در ايران باستان، روزهاي ماه، هرکدام نامي ويژه داشتهاند، چنانکه روز سيزده فروردين متعلق به ايزد باران بوده که آن ايزد «تير» يا «تيشتري» مي ناميدهاند. در اسطورههاي باستاني چنين آمده که اين ايزد در هيأت اسبي، با ديو خشکسالي و خشکي که ديو «اپوش» نام دارد درگير نبردي سرنوشتساز است. چنانکه اگر در اين نبرد شکست بخورد، بلاي خشکي و خشکسالي بر سرزمين ما نازل ميشود. در اثر کم آبي و بيآبي، گياهان و درختان ميخشکند و زندگي انسان، گياه و حيوان در مخاطره ميافتد و اگر بر ديو خشک سالي پيروز گردد، سرسبزي، فراواني محصول را به ارمغان ميآورد.
اهميت چنين پديدهاي براي کشوري که با کمبود آب رو به رو است کاملاً قابل درک است. پس براي پيروزي خداي باران بر ديو خشکسالي، و شکست او به دست ايزد «تيشتر»، لازم بود که همه در نماز و نيايش دعا کنند و از او نام ببرند. براي برگزاري چنين سنتي در روز سيزدهم فروردينماه مردم به دشت و صحرا و کنار چشمه و جويبار ميرفتند و به نيايش ميپرداختند. روز سيزدهم نوروز گويا روز رسمي همهي مردم براي طلب باران در نقاط مختلف ايران بودهاست. در بسياري از روستاها هنوز هم در فصل تابستان مراسمي براي طلب باران برپا ميشود که تمام افراد در آن شرکت ميکنند.
از جمله مراسم اين روز، انداختن سبزه است در آب روان جويبارها که نمادي است از دادن فديه به ايزدبانوي آب، «آناهيتا» و ايزد باران، «تير» يا «تيشتري». از آنجايي که «آناهيتا» ايزد باروري نيز بوده با اين کار دانههاي بارور را به او باز ميگردانند تا موجب برکت و پرباري محصولات و زمينهاي کشاورزي شود.
مردم در نيمروز سيزدهمين روز نوروز در دشت و دمن، گوسفند بريان کرده و پس از شکست ديو خشکسالي «اپوش»، آن را به فرشتهي باران هديه ميکردند. سنت خوردن غذا در دشت و صحرا در چنين روزي، نشانهي همان فديه دادن به ايزد باران است تا کشت هاي نودميده را سيراب کند.
همچنين گرهزدن دو شاخهي سبزه و يا گياه، نمادي است از پيوند زن و مرد و تداوم نسل انسان. در اين روز و به پاس پيروزي «تير» يا «تيشتر»، مردم به جشن و پايکوبي ميپردازند. بازي هاي گوناگون همچون گردو بازي، تخم مرغ بازي، الک دو لک، کُشتي گيري، اسب سواري و انواع بازيهايي که در آن برد و باخت منظور ميشود در روز سيزده معمول بوده و در راستاي فلسفهي وجودي چنين روزي برگزار ميگردد. زيرا يادآور نبرد و کشمکشي است که ميان ايزد باران و ديو خشکسالي وجود داشته. به ويژه اسبدواني که پيروزي اسبِ برنده در مسابقه يادآور پيروزي و نبرد اسبِ ايزد باران است.
ويژهي سيزده نوروز

دروغ اول آوريل يا سيزده نوروز!
در ايران، اولين نشريهاي که «دروغ اول آوريل» را، «دروغ سيزده نوروز» کرد، روزنامهي «نبرد» خسرو اقبال بود که «محمود تفضلي»، «جواد فاضل»، «حسن ارسنجاني»، «جهانگير تفضلي»، «اسماعيل پوروالي» و سه چهار تن ديگر بودند که شمارهي سيزده فروردين سال 1322 خورشيدي روزنامهي «نبرد» را يک پارچه به صورت دروغ درآوردند. مطلبي بسيار خواندني از ماهنامهي «روزگار نو» ارديبهشت 1370
بخش آغازين مطلب، نوشتهي زنده ياد «اسماعيل پوروالي» سردبير اين نشريه است. و بقيه مطلب را «عبدالمجيد مجيد فياض»، صاحب امتياز روزنامهي «هيرمند» نقل کرده، که زماني با يکديگر همکاري داشتهاند.
***
قضيهي شوخي يا دروغ اول آوريل که در فرانسه به آن «ماهي آوريل» Poisson d’avril ميگويند و اول آوريل با يک روز اختلاف، مصادف با سيزده نوروز ما است، ماجرايي است که ريشهي آن از فرماني آب ميخورد که در حدود نيم قرن پيش، از طرف «شارل نهم»، پادشاه فرانسه صادر شده است. در واقع اين پادشاه که فرزند «هانري دوم» و «کاترين دومديسي» است، با آنکه چهارده سال به ظاهر سلطنت کرده ولي معروف است که جز اجراي اوامر مادر، به کار ديگري نپرداختهاست. يکي از اين اوامر، موضوع تغيير آغاز سال بوده، از اول آوريل به اول ژانويه. يعني از ماهي که مقارن عيد پاک است – روز رستاخيز عيسي پس از به صليب کشيدنش – به ماهي که متعاقب ميلاد مسيح ميآيد و اگر روز نوئل يا کريسمس که براي تولد عيسي در نظر گرفته شده، در 25 دسامبر، ثابت است، روز عيد پاک که اولين يکشنبهاي است که از آغاز بهار متعاقب بدر کامل ماه (شب چهارده) فرا ميرسد، ثابت نيست و بين 22 ماه مارس تا 25 آوريل جا بجا ميشود.
اين تغيير آغاز سال که عملأ ارج و منزلت روز اول آوريل را به روز اول ژانويه منتقل کرده بود، آنچه براي روز اول آوريل، در مقابل آن همه بزن و بکوبها و عيديها و هدايايي که قبلأ در چنين روزي رد و بدل ميشد، بجا نهاد، چيزي درحد شوخي و مسخرگي و دست انداختن اين روزي شد که با يک فرمان از اعتبار افتاده بود. ادامهي اين شوخيها به تدريج تبديل به اين راه و رسم شد که مردم در چنين روزي با دروغهايي سر به سر هم بگذارند و به اين دروغها نيز نام «ماهي آوريل» بدهند.
چرا ماهي آوريل؟!

از ديد مردم زمين، در ماه آوريل، خورشيد در منطقةالبروج (مسير بيضيشکل حرکت انتقالي زمين که به دوازده قسمت شدهاست) از برج معروف به برج «حوت» به معني «ماهي» درمي آيد و وارد برج «حمل» به معني «برّه» ميشود.
اين رسم پاگرفته، در ميان مردم سابقهاي شد براي روزنامههاي قرون بعد و راديو و تلويزيونهاي سالهاي اخير که دنبال اين سنت را بگيرند و گاهي اين دروغگويي ها تا جايي پيش بروند که کفر همه را دربياورند. چنان که راديوي «فرانس انتر» در پاريس در دههي شصت در اوايل آوريل به شنوندگان خود خبر داده بود که يک هواپيماي «گالاکسي» که گنجايش هزارمسافر را دارد، قرار است در روز اول آوريل جماعتي را مجاني براي دو روز به نيويورک ببرد و برگرداند. کساني که مايل به شرکت در قرعهکشي اين مسافرت بيخرج هستند، بايد از ساعت يازده صبح روز اول آوريل در زير برج ايفل اجتماع کنند.
در آن روز چند هزار نفري به عشق سفر به آمريکا در آنجا گردآمدند. وقتي در هواي توفاني آن روز، همه از دم مثل موش آبکشيده شدند، تازه فهميدند که با دروغ اول آوريل سر و کار داشتهاند.
ارتباط دروغ سيزده با دروغ اول آوريل
در ايران، اولين نشريهاي که دروغ اول آوريل را دروغ سيزده نوروز کرد – که يک روز با اول آوريل فاصله دارد – روزنامهي «نبرد» خسرو اقبال يود که محمود تفضلي، جواد فاضل، حسن ارسنجاني، جهانگير تفضلي و من (اسماعيل پوروالي) و سه، چهار تن ديگر در آن قلم ميزديم.
ما شمارهي سيزده فروردين سال 1322 شمسي روزنامهي «نبرد» را يکپارچه به صورت دروغ درآورديم. يکي از اين دروغها، نطقي بود از هيتلر که در آن بحبوحهي جنگ، دستور آتشبس ميداد و اين مژدهاي بود که همهي مردم از پير و جوان ، زن و مرد و بزرگ و کوچک را خوشحال ميکرد. در کنار اين دروغ شاديدهنده، دروغ آزاردهندهاي که در آن روز بساط سيزده نوروز خيلي ها را به هم ريخت، خبر فوت «حاج محتشم السلطنه» رئيس مجلس وقت بود که چون در بين مردم تهران بخصوص بازاريها وجهه و احترام و اعتباري خاص داشت. هزارها نفر راه خانهي او را درپيش گرفتند تا در مراسم تشييع جنازهاش شرکت کنند.
***
دروغ بدعاقبتي که بعد ها به گرفتاري «خسرو اقبال» و «جهانگير تفضلي» انجاميد، خبر پيمان سرّي تقسيم ايران، بين انگليس و شوروي بود که متفقين زمان جنگ که ايران در اشغال آنها بود، آن را يک عمل تحريکآميز عليه دولتهاي شوروي و انگليس و به نفع آلمان هيتلري تشخيص دادند.
دروغ اول و دوم، کار من بود و دروغ سوم، کار «حسن ارسنجاني»، که دولت، آن را بهانهي مناسبي براي توقيف دراز مدت روزنامهي «نبرد» تشخيص داد. ما به ناچار به دنبال گرفتن امتياز ديگري رفتيم که «ايران ما» نام گرفت.
با اين که در روزنامهي «ايران ما»، ديگر ما به دنبال دروغ سيزده نرفتيم، ولي اين کار ما سرمشقي شد براي بسياري از روزنامههاي تهران و شهرستانها که مدتها دست از سر دروغ سيزده بر نميداشتند و آقاي «مجيد فياض» که چندي پا به پاي ما، در تهران در روزنامههاي «نبرد» و «ايران ما» قلم زده بود، وقتي تصميم گرفت که در مشهد روزنامهي «هيرمند» را به راه بيندازد، اين سوقات را با خود به قلمرو امام رضا هم برد. که شرح آن را از لندن براي ما فرستادهاست.
اسماعيل پوروالي
نامهي «مجيد فياض» اندر باب دروغ سيزده و اول آوريل
به «اسماعيل پوروالي»

دوست عزيز!
... در يکي از نوشتههاي شما اشارهاي به دروغ اول آوريل شدهبود که يک سنت اروپايي است و هنوز هم رواج دارد. من به ياد دارم که شما گردانندگان «ايران ما» اين رسم هيجانانگيز را با چاشني ايراني وارد مطالب روزنامهاي ايران کرديد و نيز ميدانم که بعضي از جرايد و مجلات نيز اين کار شما را تقليد کردند. امي به ياد ندارم که هيچيک از آنها روي من اثر گذاشته باشد.
يکي از شگردهاي روزنامهنگاري که من از گردانندگان «ايران ما» آموختم و بعد در روزنامهي «هيرمند» که هميشه در ذهن من، نوچهي مجلهي «بامشاد» بود، به کار بردم، همين دروغگوييهاي اول آوريل (سيزده نوروز) بود که سه سال متوالي در شمارهي مخصوص سيزده نوروز هر سال با موضوعي تازه و ابتکاري به چاپ رسيد و همه ساله موجب بحث و جنجال و مورد توجه عموم قرار گرفت و مدت ها مايه گرمي گفتگوهاي محافل و مجالس بود و يک بار قضيه به نخستوزير و چند روز بازداشت من کشيد که تصور ميکنم از لحاظ رابطه با تاريخ مطبوعات
شهرستانها، شايستهي چاپ در يکي از شمارههاي «روزگار نو»، خصوصأ مقارن با آوريل خواهد بود.
از نظر من سه دروغي که به مناسبت سيزده نوروز در «هيرمند» چاپ شد و در شهر مشهد و استان خراسان و حتي تهران تبديل به يک «قضيه» گشت و باصطلاح مثل توپ ترکيد، هنوز هم قابل بازگويي و خواندني خواهد بود.
نخستين دروغ

نخستين دروغ سيزده نوروز که ما در هيرمند به کار گرفتيم، احتمالأ در سال 1338 به چاپ رسيد. در آن سالها ما، در مشهد يک شخصيت جالب و دوستداشتني داشتيم که يک استوار نيروي هوايي، از تيپ «هاردي»، همبازي «لورل» بود. قدي بلندتر از او و پوست و گوشتي ملايمتر و اخلاقي خوش و طبعي شوخ داشت. برخوردهايش صادقانه و باصفا بود. از کساني که برغم او «آقاصفت» بودند، بيريا مطالبهي پول ميکرد و هر چه به او ميدادند، ميگرفت و به قول خودش خرج بچه هايش که چند بار دوقلو به دنيا آمده بودند اختصاص ميداد. اما بلافاصله براي جبران اين محبت برايشان سيگار، ورق بازي، مشروب، که به مناسبت شغل خود و ارتباط با مستشاران آمريکايي نيروي هوايي تهيهاش براي او آسان بود، ميآورد و معمولأ ضرر ميکرد و غالبأ وجوهي را که با يک سلام نظامي و يا حرکت دوستانه از اين و يا آن به او ميرسيد، بين کساني که از خودش مستحقتر بودند، تقسيم ميکرد.
او با همين حرکات و موتورسيکلت پر سر و صدايش که گاهي سوار بر آن در صف مقدم اسکورت شاه و ملکه و شاهپورها و زماني جلوي اتوموبيل استاندار يا نايبالتوليه و تقريبأ در همهي تشريفات رسمي و نيمهرسمي ديده ميشد، براي مردم مشهد، فردي شناخته شده و مشخص بود. او با همه شوخي ميکرد و به همه اجازه ميداد که با او شوخي کنند.
من از او عکسي خواستم که در «هيرمند» چاپ کنم و به او گفتم قصد دارم به مناسبت سيزده نوروز با او شوخي کنم و دروغي در رابطه با او بنويسم و او از فرط بيغمي و بيخيالي بدون آنکه سؤالي بکند به من اجازه داد که هر چه دلم ميخواهد بنويسم و به چاپ برسانم.
عضلات نرم و برجستهي سينهي او مرا به فکر انداخته بود که دروغي در رابطه با تغيير جنسيت ناگهاني اين شخصيت سرشناس و استوار معروف نيروي هوايي تنظيم کنم و انتشار بدهم. من اين دروغ را چنان با آب و تاب پروراندم که واقعأ عامه خوانندگان «هيرمند» و به تبع آنها مردم عادي آن را باور کرده بودند و هر شمارهي روزنامهي روز سيزده در دامنهي «کوه سنگي» که آن روز مهمترين گردشگاه عمومي مشهد بود، تا سي تومان خريد و فروش شد. متأسفانه به نسخههاي روزنامه ي هيرمند دسترسي ندارم که عين نوشته را منعکس کنم. به طور خلاصه، مطلب چنين تنظيم شده بود که:
شب پيش فلاني بهطور ناگهاني احساس کردهاست که جنسيت او در حال تغيير قرار گرفته و به توصيه اطباء شهر به بيمارستان شاهرضاي مشهد انتقال يافته و هم اکنون گروهي از جراحان زير نظر پرفسور «بولون» بلژيکي، جراح معروف و استاد دانشکدهي پزشکي خراسان سرگرم عمل هستند که از اين تغيير جنسيت جلوگيري کنند اما آنها اين دگرگوني را بعيد نميدانند و به همين دليل عدهاي از مشاورين طبي و حقــوقي از هــم اکنــون در اتاق مجـاور اتاق عمــل بـه مشورت
نشسته اند که در صورت تغيير جنسيت او، تکليف دوقلوهاي متعدد فلاني و رابطهي پدر و فرزندي، تکليف رابطهي زوجيت و خدمت سربازي و سابقه کارش چه خواهد شد.
اضافه کرده بودم که خبر نگار «آسوشيتدپرس» امروز صبح خودش را از تهران با طياره به مشهد رسانده و لحظه به لحظه، واقعه را براي خبرگزاري خود گزارش ميدهد. فرماندهي نظامي استوار مذکور به زحمت توانسته است از ميان جمعيتي که در پشت در و ديوار بخش جراحي بيمارستان شاهرضا به انتظار نتيجهي کار گرد آمدهاند، بگذرد و خود را به اتاق مشاوره برساند.
با انتشار اين خبر در مجلهي «هيرمند» و انتقال سينه به سينه و زبان به زبان آن در شهر و بهکارگيري اسم پرفسور «بولون» و اشاره به حضور فرمانده نظامي، اجتماع کثير مردم در اطراف بخش جراحي و خبرنگار «آسوشيتدپرس» دروغ سيزده ما، درحد يک خبر واقعي انعکاس يافت و تا روز بعد که استوار ما سوار بر موتورسيکلت پر سر و صداي خود همه خيابانهاي شلوغ شهر را زير پا گذاشت، کمتر کسي در صحت اين خبر ترديد داشت. هنوز هم خاطرهي اين شوخي به ياد جوانهاي همسن و سال آن روز استوار سرشناس ما، پدر چند دوقلو باقيست.
دروغ دوم

دروغ دوم در گرمي بازار زمين شهري و شهرکسازي و خريد و فروش اراضي مرغوب استان قدس که چشم طمع بساز و بفروشهاي تهراني هم به دنبال آن بود، انتشار يافت. مرحوم «محمد مهران» نايبالتوليه استان قدس در واگذاري رايگان اراضي آستان قدس که با سرقفلي در بازار، معامله ميشد، سعهي صدر داشت. در آن زمان چشم همهي زمين خوارهاي مسافر و مجاور باغ «مصطفيخاني» دوخته شده بود که در نبش خيابان «احمدآباد» و فلکهي دوم، واقع بود. شايع بود که پارهاي از صاحب منصبان دايرهي اراضي با بندو بست هاي متداول، قصد دارند اين باغ را به صورتي که جاي اعتراض فضولباشيها نباشد، به ياران خود واگذار نمايند. من از اين شايعه بهره گرفتم و چون ميدانستم که چشم ها به دنبال اين زمين است، مطلبي را به صورت آگهي مزايده با شمارهي اداري و تاريخ و قيد دو حرف (ش. آ ) در ذيل آن تنظيم و در وسط روزنامه چاپ کردم که آستان قدس، باغ مصطفيخاني را از طريق مزايده و طبق ضوابط اجارهي زمين، براي ايجاد مسکن واگذار ميکند. علاقمندان بايد فلان مبلغ به حساب فلان بانک بريزند و اوراق شرکت در مزايده را دريافت و پيشنهادات خود را تا ساعت هشت بعد از ظهر روز چهاردهم فروردين به دفتر آستان قدس که براي دريافت آنها باز خواهد بود تسليم نمايند.
خدا ميداند که چه غوغايي برپاشد. حدود ساعت دوازده صبح، پدرم که از صاحبمنصبان عاليرتبهي آستان قدس بود، با عصبانيت بسيار به سراغ من آمد و مرا به شدت مورد اعتراض قرار داد. هنوز ننشسته بود که تلفن زنگ زد. مرحوم «مهران» بود. صدايش ميلرزيد. گويي ميخواست گريه کند. مؤدب ولي گلهمند با صداي بلندش اعتراض ميکرد که اين چه دروغي است... و ميگفت تو شهر را به سر من شوراندهاي . از چپ و راست، از تربتحيدريه و بيرجند تلگراف ميرسد و جمعيتي کثير، نامه به دست، توي صحن ادارهي آستان قدس راه عبور مرا به اتاق کارم بستهاند. بانک، ما را سؤال پيچ کردهاست که کدام حساب و چه فرمي؟.
از تهران کارمندان دربار، دوستان دور و نزديک، روزنامهنگارها و شخصيتهاي مختلف زنگ ميزنندو تقاضا دارند که مهلت بيشتري قائل بشويم تا ۀنها هم بتوانند در مزايده شرکت کنند. چون طبق فرمان همايوني فروش اين باغ بدون اجازهي ايشان ممنوع بوده و از اين قبيل اعتراض ها ... کهتا من توانستمسنت دروغ اول آوريل را به او تفهيم کنم نه از شدت عصبانيت پدرم کاسته شد و نه از دلتنگي او که عاقبت، کاسه کوزهها بسر پدرم شکست و عرصه چنان تنگ شد که تقاضاي بازنشستگي کرد.
دروغ سوم

دروغ سوم يکي از شاهکارهاي من در روزنامهنويسي بود و از شيوههاي شيرين شما مايه ميگرفت...
سالها بود که دولت طبق تصويب نامهاي، خريد و فروش مشروبات الکلي را در شهرستانهاي مشهد، قم و ري ممنوع کرده بود. اما مشهد ما مثل همين روزها که عليرغم چوب و فلک و شلاق و شدت عمل کميتهها و دادگاههاي منکرات، هر نوع مشروبي در هر کجاي شهر، خريد و فروش ميشود، همه جا مشروب ميفروختند و بيش از همه « يروانت» ارمني در مغازهي مارس، حاشيهي خيابان پهلوي و صدقدمي شهرباني، با تقديم پنج ريال براي هر بطري، حق حساب آژان، بقيه معاملات را رها کرده و از جاسازي درون مغازه، هر نوع مشروبي را بيرون ميکشيد و به دست مشتري ميداد.
من در يکي از سرمقالههاي «هيرمند» به اين تصويبنامهي بياعتبار تاخته بودم که خاصيتي جز محروم کردن شهرداري مشهد از عوارض فروش مشروبات الکلي ندارد و متعاقباً در شمارهي سيزده نوروز تصويب نامهاي را با قيد شماره و تاريخ از قول هيئت دولت، جعل و چاپ کردم و نوشتم که : «هيئت وزرا در جلسهي عمومي روز سيزده فروردين تصويبنامهي شماره فلان را که به موجب آن خريد و فروش مشروبات الکلي در شهرستانهاي مشهد، قم و ري ممنوع شده بود، لغو کردهاست. انتشار اين خبر با آن فرم تقليد شده از متن تصويبنامه هاي هيئت وزرا سبب شده بود که زودتر از همه « يروانت» ارمني و فروشندگان ديگر مشروبات الکلي قضيه را باور کنند و با شادماني و چراغاني، موجودي مشروبات را از پستوها به پشت شيشهي ويترينها منتقل سازند و در جواب اعتراض آژانها نسخهاي از روزنامهي «هيرمند» را ارائه بدهند و البته به زودي چوبش را بخورند و مشروباتشان به غارت برود.
لحظاتي چند پس از انتشار «هيرمند» حتي اين خبر به حوزههاي مذهبي ميرسد بدون تحقيق کافي، فرض را بر صحت قرار داده و يک سلسله تلگرافهايي بين بعضي از علماي مشهد و قم و دکتر علي اميني، نخستوزير وقت مبادله ميشود و به اين تصميم هيئت دولت اعتراض به عمل ميآيد. دکتر اميني هم بدون توجه به علت انتشار چنين دروغي آن را نوعي توطئه عليه خود ميپندارد و از طريق سازمان امنيت دستور بازداشت مدير و توقيف روزنامهي «هيرمند» را نديده و نسنجيده صادر ميکند.
من در دفتر وکالتم نشسته بودم که «سيف الديني» رانندهي سرهنگ منوچهر هاشمي، رئيس ساواک خراسان وارد شد و مؤدبانه خواهش کرد که فوراً براي ملاقات «جناب سرهنگ» همراه او بروم. ناگزير اين دعوت محترمانه را که ميدانستم به زودي بازگشت ندارد، پذيرفتم. سيد جلالالدين تهراني، استاندار خراسان که با پدرم دوست بود و به من نيز محبت داشت، اجازه نداده بود که در اين خصوص با او مذاکرهاي بشود. من يکي دو روز بازداشت شدن را کيفر شلوغکاري خودم ميدانستم اما بيش از آن را تحمل نکردم و به سرهنگ هاشمي پيغام دادم که حق ندارد با يک وکيل دادگستري چنين رفتاري داشته باشد... و او فوري به ديدن من آمد و خواهش کرد بيست و چهار ساعت ديگر به او مهلت بدهم تا خودش مستقيماً با تهران تماس بگيرد و قضيه را حل کند و مدعي بود که چون روابط او با سيد جلال به هم خورده در کار هم کارشکني ميکنند...
بعدها دکتر علي اميني در جواب نامهاي به من نوشت که انتشار آن تصويب نامهي جعلي و دروغ سيزده، او را با مشکلترين مسائل دوره رياستالوزرائيش رو بهرو کرده بود.
عبدالمجيد مجيد فياض
صاحب امتياز روزنامهي «هيرمند»
***
مطلب «دروغ اول آوريل يا سيزده نوروز!» از ماهنامهي «روزگار نو» ارديبهشت 1370 گرفته شدهاست.
بخش آغازين مطلب، نوشتهي زنده ياد «اسماعيل پوروالي» سردبير اين نشريه است. و بقيه مطلب را «عبدالمجيد مجيد فياض»، صاحب امتياز روزنامهي «هيرمند» نقل کرده، که زماني با يکديگر همکاري داشتهاند.
***
روز سيزده نوروز، روز طلب باران

در ايران باستان و در دوران کهن اين سرزمين، سيزدهمين روز از سال جديد را روز طلب باران براي کشتزارهاي نورسته در بهار مي دانستند و فلسفهي بيرون رفتن از خانه و گذراندن روز در دشت و دمن و صحرا نيز بر همين اساس بودهاست.
در ايران باستان، روزهاي ماه، هرکدام نامي ويژه داشتهاند، چنانکه روز سيزده فروردين متعلق به ايزد باران بوده که آن ايزد «تير» يا «تيشتري» مي ناميدهاند. در اسطورههاي باستاني چنين آمده که اين ايزد در هيأت اسبي، با ديو خشکسالي و خشکي که ديو «اپوش» نام دارد درگير نبردي سرنوشتساز است. چنانکه اگر در اين نبرد شکست بخورد، بلاي خشکي و خشکسالي بر سرزمين ما نازل ميشود. در اثر کم آبي و بيآبي، گياهان و درختان ميخشکند و زندگي انسان، گياه و حيوان در مخاطره ميافتد و اگر بر ديو خشک سالي پيروز گردد، سرسبزي، فراواني محصول را به ارمغان ميآورد.
اهميت چنين پديدهاي براي کشوري که با کمبود آب رو به رو است کاملاً قابل درک است. پس براي پيروزي خداي باران بر ديو خشکسالي، و شکست او به دست ايزد «تيشتر»، لازم بود که همه در نماز و نيايش دعا کنند و از او نام ببرند. براي برگزاري چنين سنتي در روز سيزدهم فروردينماه مردم به دشت و صحرا و کنار چشمه و جويبار ميرفتند و به نيايش ميپرداختند. روز سيزدهم نوروز گويا روز رسمي همهي مردم براي طلب باران در نقاط مختلف ايران بودهاست. در بسياري از روستاها هنوز هم در فصل تابستان مراسمي براي طلب باران برپا ميشود که تمام افراد در آن شرکت ميکنند.
از جمله مراسم اين روز، انداختن سبزه است در آب روان جويبارها که نمادي است از دادن فديه به ايزدبانوي آب، «آناهيتا» و ايزد باران، «تير» يا «تيشتري». از آنجايي که «آناهيتا» ايزد باروري نيز بوده با اين کار دانههاي بارور را به او باز ميگردانند تا موجب برکت و پرباري محصولات و زمينهاي کشاورزي شود.
مردم در نيمروز سيزدهمين روز نوروز در دشت و دمن، گوسفند بريان کرده و پس از شکست ديو خشکسالي «اپوش»، آن را به فرشتهي باران هديه ميکردند. سنت خوردن غذا در دشت و صحرا در چنين روزي، نشانهي همان فديه دادن به ايزد باران است تا کشت هاي نودميده را سيراب کند.
همچنين گرهزدن دو شاخهي سبزه و يا گياه، نمادي است از پيوند زن و مرد و تداوم نسل انسان. در اين روز و به پاس پيروزي «تير» يا «تيشتر»، مردم به جشن و پايکوبي ميپردازند. بازي هاي گوناگون همچون گردو بازي، تخم مرغ بازي، الک دو لک، کُشتي گيري، اسب سواري و انواع بازيهايي که در آن برد و باخت منظور ميشود در روز سيزده معمول بوده و در راستاي فلسفهي وجودي چنين روزي برگزار ميگردد. زيرا يادآور نبرد و کشمکشي است که ميان ايزد باران و ديو خشکسالي وجود داشته. به ويژه اسبدواني که پيروزي اسبِ برنده در مسابقه يادآور پيروزي و نبرد اسبِ ايزد باران است.
سرودههاي نوروزي

اشعاري که در اين بخش ميآيد، سرودههايي است در بارهي نوروز، از گذشته تا امروز. شعراي ديرين باسبک کهن و شعراي معاصر با شيوهي سرايش نوين. موضوع اساسي اين اشعار، «نوروز» و «بهار» است.
***
کوليواره
سيمين بهبهاني

ســـوار خواهـــد آمد، ســــــــراي رُفتورو کن
کلوچــــه بــــر سبدنه، شـــراب درسبـــو کن
زشستو شـــوي باران، صفــاي گل فـــزونتر
کنار چشمه بنشين، نشاط شستو شو کن
جليقـــــهي زري را زجامــــــهدان بــــــــرآور
گَرَش رسيده زخمي، بهچيرگي رفو کن
ز پول زر، به گردن ببند طوقي؛ اما
به سيم تو نيرزد، قياس با گلوکن
به هفت رنگ شايان، يکي پري بياراي
ز چارقـــد، نمايان دو زلف از دو ســـو کن
ز گوشهي خموشي، سهتار کهنه برکش
ســـرودي از جواني بـــه پرده جستجو کن
چـــه بود آن ترانــــه؟ بلي، بـــــــه يادم آمد:
تـــــرانهي «زدستم گلي بگيـــــــر و بو کن...»
سکوت سهمگيــــــن را ازين ســـــــرا بتـــــاران
بخــــوان، برقص، آري، بخنـــــد و هاي و هو کن
ســـــوار چون درآيــــــد در آستــــــــان خانــــــــه
گلــــــــي بچيــن و، با دل، نثــــــــــــار پاي او کن
ســـــــوار در ســــــرايت، شبي بــــــــه روز آرد
دهــــــد به هرچه فرمان، سر از ادب فروکن!
سحر که حکم قاضي رود به سنگسارت،
نماز عاشقي را با خون دل وضو کن...
***
جامهي عيد
سيمين بهبهاني

سرخوش و خندان زجا برخاستم
خانــــه را همچــون گلي آراستم
شمعهاي رنگ رنگ افــــــروختم
عود و اسپند اندر آتش سوختم
جـــلوهدادم هـــر کجا را با گلي
نرگسي يا ميخکي يا سنبلي
کودکم آمد به بر خواندم ورا
جامه هاي تازه پوشاندم ورا
شادمان رو جانب برزن نهاد
تا بداند عيد، ياران را چه داد
ساعتي بگذشت و بازآمد ز در
همچو طوطي قصهساز آمد ز در
گفت: «مادر! جامهام چرکين شده
«قيــــرگون از لکــــــــههاي کين شده
«بس که بر او چشم حسرت خيره شد
«رونقش بشکست و رنگش تيــــره شد
«هـــــر نگاه کينه کـــــز چشمي گسست
«لکـــهاي شــــــــد روي دامانــــم نشست
«از حسد هــــــــرکس شــــراري بــــرفروخت
«زان شـــرر يک گوشـــه از اين جامه سوخت
«مانــــد بــــــر اين جامــــــه، نقش چشمشان
«کينـــــه و انــــدوه و قهـــــر و خشمشــــــــتتان»
گفتمش: «اين گفتـــــه جــــــــز پنـــــدار نيست»
گفت:«مـــــــادر! ديـــــــــدهات بيــــــــــــدار نيست
«جامـــــه را تنها نــــه، جان فرســـــــــوده شــد
«بس کــــه با چشمان حسرت ســــــوده شــد
«از چـــه رو خـــواهي کــــه من با جامـــــهاي
«افکنـــــــــم در بــــــــرزني، هنگامـــــــــهاي
«جلـــــوه در اين جامــــــه آخــــر چون کنم
«کز حســــد در جـــام خلقي خـــون کنم
«شـــــرمم آيد من چنين مست غـــــــرور
«ديگــــران چــــــون شاخهي پاييز، عـــور
«همچــــو ماهي کش نباشد هالهاي
«يا چـــوشمعــــي کــــو ندارد لالهاي
«بر تنـــم اين پيرهن ناپاک شـــــــد
«چون دل غمديدگان صد چاک شـد
«يا مـرا عريان، چـــــو عريانان بساز
«يا لباسي هـــــــم پي آنان بساز»
اين سخن گفت و در آغوشــم فتاد
کاکلش آشفت و بر دوشـــــــم فتاد
اشک من با اشک او آميخت، نــرم
بوسههايم بـــر لبانش ريخت، نــرم
گفتمش: «آنان که مال اندوختنـــــد
«از تو کاش اين نکته ميآموختنــــد
«کاخشان هـــــرچند نغز و پُربهاست
«نقش ديوارش زخشم چشمهاست
«گــــر شـــرابي در گلوشان ريختــــه
«حســـرت خلقي بــــدان آميختـــــه
«شــــاد زي، اي ــودک شيــرين من
«اي رخت باغ و گـــل و نســرين من!
«از خــــــدا خواهــــم برومندت کنــــد
«ســــــربلنـــد و آبرومنــــــــدت کنــــد
«ليک چون سرسبز شمشادت شود
«خـــود مبـــــادا نـــرمي از يادت شود
«گـــــر ترا روزي فلک سرپنجـــــــه داد
«کس زنيــــــرويت مبـــــادا رنجه باد!»
***
نوروز
پروين اعتصامي

سپيـــــدهدم، نسيمي روح پــــــــــرور
وزيــــــد و کـــــــــرد گيتي را معنبـــــــر
تـــو پنــــــداري زفـــــروردين و خــرداد
بـــــــه باغ و راغ، بُــــــد پيغـــــــامآور
به رخسار و به تن، مشاطه کــــردار
عـروســـان چمـــن را بست زيــور
گرفت از پاي، بندِ سرو و شمشاد
سترد از چهره، گرد بيد و عرعر
ز گــــوهر ريزي ابر بهـــــــــار
بسيط خـــــاک شـــد پر لؤلؤ تــــر
مبـــــــارکبـاد گـــــويان، درفکندنـد
درختـــان را بــــه تارک، سبـــــــز چــــادر
نمــــــاند انـــدر چمن يک شــاخ کـــــان را
نپـــــــوشاندنـــد رنگين حُلــــــــه در بـــــر
زبس بشکفت گــــوناگـــــون شکوفــــــه
هــــوا گرديـــــد مشکيــــــن و معطـــــــر
بسي شـــــد، بر فــــراز شاخســـــاران
زمــــــرّد، همســـــــر ياقوتِ احمـــــــر
به تن پوشيد، گــل استبرق ســـــــرخ
بــــه بر بنهـــاد نـــــــرگس، افســـر زر
بهـــــاريلعبتان، آراستـــــــــه چهـــر
بــــــه کـــردار پريــــــــرويان کشمــــر
چمن، با سوسن و ريحــــان منقش
زمين، چون صحف انگليون مصـــور
در اوج آسمان، خـورشيد رخشان
گهي پيــــدا و ديگــر گه مضمّــــر
فلک، از پستراييهــــا مبــــرا
جهـــــان زآلوده کاريها مطهر
***
تهنيت صبا
حافظ

صبا به تهنيت پير مي فروش آمد
که موسم طرب و عيش و ناز و نوش آمد
هوا مسيح نفس گشت و خاک، نافهگشاي
درخت سبـــز شــــد و مرغ در خـــــــــروش آمد
تنــــــور لاله چنان بــــــرفــــــروخت باد بهـــــــار
که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد
به گوش هوش نيوش از من و به عشرت کوش
کــه اين سخن، سحر از هاتفم به گوش آمد
چه جاي صحبت نامحرم است مجلس انس
سر پياله بپوشان که خرقهپوش آمد
***
بهار و گل
حافظ

بهار و گل طربانگيز گشت و توبهشکن
به شادي رخ گـــل، بيخ غــــم ز دل برکن
رسيــــد باد صبا، غنچــــــــه در هــــــواداري
ز خــــود برون شــد و بر خود دريـــد پيراهن
طـــريق صدق بيامـــــوز از آب صــــــافي دل
بــــــه راستي طلب آزادگــــي ز ســـــرو چمن
ز دستبــــرد صبا گــــــرد گــــل کــــلاله نگـــــــر
شکنـــج گيسوي سنبل ببين به روي سمن
عروس غنچه رسيد از حرم به طالع سعد
به عينه دل و دين ميبرد به وجه حسن
سفيـــــــــــر بلبل شوريده و نفير هزار
براي وصل گـــل آمد برون ز بيت حـــزن
حديث صحبت خوبان و جام باده بگو
به قول حافظ و فتوي پير صاحب فن
***
رسيد مژده
حافظ

رسيد مژده که آمد بهار و سبزه دميد
وظيفه گر برسد مصرفش گل است و نبيد
صفيــر مرغ برآمــــد، بط شـــــراب کجاست
فغان فتـــاد بـــه بلبل، نقاب گــل که کشيد
زميــوههــــاي بهشتي چــــه ذوق دريابــــــد
هـر آن که سيب زنخــدان شاهــدي نگـــزيد
مکن ز غصــه شکــايت که در طريق طلب
به راحتي نرسيد آن که زحمتي نکشيد
ز روي ساقي مهوش گلي بچين امروز
که گرد عارض بستان خط بنفشه دميد
چنان کرشمـــهي ساقي دلم زدست ببرد
که با کسي دگرم نيست برگ گفت وشنيد
من اين مرقع رنگين چــو گل بخواهم سوخت
کــه پير بادهفـــــروشش به جرعه اي نخريد
بهــــار ميگــــذرد دادگستـــــــرا دريــــــاب
که رفت موسم و حافظ هنوز مي نچشيد
***
نوروز شاعر
قاآني

عيــــد شد ساقي بيا در گردش آور جــــام را
پشت پا زن دور چــــرخ و گــــــردش ايــــام را
سين ساغر بس بود اي يار ما را روز عيد
گو نباشد هفتسين، رندان دردآشام را
خلق را بر لب حديث جامــهي نو هست و من
از شـــراب کهنـــه ميخــواهم لبالب جـــام را
هر کسي شکر نهد بر خوان و برخواند دعا
من زلعل شکـــــرينت طالبـــم دشنــــام را
هرکسي را هست سيم و دانهي گندم به دست
مايلم من دانـــــهي خال تــــو سيــــمانــــــدام را
سير بر خوان است مردم را و من از عمر سير
بيدلارامي کــــه بـــــردهست از دلــــم آرام را
پستـــه و بــــادام، نقل روز نـــــوروز است و من
با لب و چشمت نخواهــــم پسته و بــــــادام را
عود اندر عيد ميسوزد و من نالان چو عود
بيبتي کـــــز خال هنـــدو، ره زند اسلام را
يکــدگر را خلق ميبوسند و من زين غم هلاک
کــــز چه بوسد ديگري آن شوخ شيرينکــام را؟
سرکه بر دستار خوان خلق و همچون سرکه دوست
ميکنـــــــد با مـــــا تـــــرش، رنگيــــنرخ گلفـــــام را
***
نوروز
خيام

برچهــــرهي گل نسيم نـــــوروز خـــــوش است
در صحن چمــــن روي دلافروز خـــــــوش است
از دي که گذشت هرچه گويي خــــوش نيست
خوش باش و ز دي مگو که امروز خــوش است
***
روزيست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد
ابـــــــــر از رخ گلـــــزار همــــيشويــــــد گــــرد
بلبـــــــــل بـــــــــــــه زبان پهلوي با گـــــــل زرد
فــــــــرياد همي زند کـــــــه: ميبايــد خـــــورد
***
چــــــون لاله به نــــوروز قـــدح گيـــــر به دست
با لاله رخـــــــــي اگـــــر تــــــرا فــــرصت هست
مي نـــــــوش بـــه خـــرمي، که اين چرخ کبـود
ناگــــــاه تــــــــرا چـــو خــــــاک گردانـــــد پست
***
چــــون ابــــر بـــه نـــــوروز رخ لالــــه بشست
برخيـــــــز و به جـــــــام باده کن عــزم درست
کــــاين سبزه کــــــه امروز تماشاگــــه توست
فـــــردا همـــــه از خاک تـــو برخواهــــد رست
***
بوي بهار آمد
فرّخي
![]()
بهـــــــار آمد من و هر روز نــــو باغي و نــــو جايي
به گشتن هر زمان عزمي، به بودن هر زمان رايي
قدح پـــــــر بادهي رنگين بــــــه دست باده پيمايي
چــو مرغ از گل به گل هر ساعتي ديگر تماشايي
نگـــاري با من و رويي نـــــه رويي بلکــــــه ديبايي
ازين خوشي، ازين کشي ازين در کـــــار زيبـــايي
خــــردمندي که از رايــــم خبــــــر دارد بـــه ايمايي
غــــــزلگويي که مـــرغان را به بانگ آرد بـــه آوايي
من و چنگي و آن دلبـــر که او را نيست همتـــايي
![]()
نگـــارا بوستان اکنـــون نداني کز چـــهسان باشد
گشاده آسمان ديدستي اندر شب؟ چنــان باشد
ازين سو نسترن باشد، از آن ســو ارغــوان باشد
بهشتي در ميــان باشد، بهـــاري بر کـــران باشد
درختــــان را همه پوشش، پرنـــد و پرنيــان باشد
هـــواي بوستان همچون هـــواي دوستــان باشد
بيــا در بـوستان چـــونانکه رسم باستـــان باشد
تو ســـروي و گلي و ســرو و گل در بوستان باشد
![]()
ز باغ اي باغبــــان، ما را همي بـــوي بهــار آيد
کليــد باغ، ما را ده، کــه فــــردامان به کـــار آيد
کليــد باغ را فــــــردا هــــزاران خـــواستـــــار آيد
تـو لختي صبر کن، چندانکه قمري بر چنـــار آيد
چـــو انــــدر باغ تو، بلبل بــــه ديــــدار بهـــار آيد
تـــو را مهمان ناخوانـــــده به روزي صدهــزار آيد
کنون گر گلبني را پنج و شش گل در شمار آيد
چنان داني که هـر کس را همي زو بوي يار آيد
![]()
نبيني باغ را کـــز گل چگونه خوب و دلبـــر شد
نبيني داغ را کـــز لاله چون زيبا و درخــــور شد
جهان چـون خانهي پر بت شد و نوروز بتگر شد
گــوزن از لالـه انـــدر دشت با بالين و بستر شد
زهــر بيغولــه و باغي، نـــواي مطــــربي بــرشد
دگـــر بايد شدن مـــا را، کنون کـــافاق ديگر شد
![]()
همي گفتـــم که کي باشد که خرم روزگار آيد
جهان از ســر جوان گردد، بهــــار غمگسار آيد
بهـــار غمگسار آيـــدکه هـــر کس را به کار آيد
بهـــاري کانــدر او هـــر روز مي را خواستار آيد
ز هـــر بادي که برخيـــزد کنون بوي بهـــــار آيد
کنون مــــا را ز باد بامـــــدادي بــــوي يــــار آيد
چــــو روي کودکـــان ما، درخت گل به بــــار آيد
نگـــار لالــــهرخ با ما بـــــه خــــرم روزگـــــار آيد
***
نوروز
سعدي

بــــــرآمـــــد باد صبـــــــح و بـــــوي نـــــوروز
بــــه کـــــام دوستــــــــــان و بخت پيــــــروز
مبـــــارک بادت اين ســــال و همــه ســـال
همــــــــايــــــون بادت اين روز و همــــه روز
چـــــــــو آتش در درخت افکنـــــــــد گلنـــار
دگــــــــر منقــــــل منــــــه، آتش ميفـــــروز
چــو نرگس چشم بخت از خواب برخاست
حســــد گــــو دشمنـــان را ديــــده بـــردوز
بهــــــاري خــــرمست اي گـــــل کجـــــايي
کــــه بيني بلبـــــلان را نالــــــه و ســـــــوز
جهــــان بي ما بسي بـــــودست و باشــد
بــــــرادر جــــــز نکـــــو نامــــــي مينــــــدوز
نکــــــويي کن کـــــه دولت بينــــي از بخت
مبـــــــر فـــــــرمان بــــدگـــــــوي بدآمــــــوز
منــــــه دل بــــر ســـــراي عمــــر، سعــدي
کـــــه بر گنبـــــــد نخــــواهد مانـــد اين گوز
دريغـــــا عيش اگـــــر مــــرگــــش نبـــــودي
دريـــــــغ آهـــــو اگــــــر بگـــــذاشتي يــــوز
بهار صوفيان
سعدي
درخت غنچــــه بـــرآورد و بلبـــلان مستنـــــد
جهان جوان شد و ياران به عيش بنشستند
کسان که در رمضان چنگ و ني شکستندي
نسيم گــــل بشنيديد و تــــوبـــه بشکستند
بساط سبزه لگــــدکوب شـــد به پاي نشاط
زبسکــــه عــارف و عامي به رقص برجستند
بـــه در نمـــيرود از خانقــــه يکي هشيــــار
کــــه پيش شحنه بگويد که صوفيان مستند
***
نوروز، يکي از نشانههاي مليت ماست

دکتر «پرويز ناتل خانلري» اين مقالهي زيبا، دلنشين و در عينحال کوتاه را نزديک به نيمقرن پيش نگاشتهاست که امروز نيز همچنان زيبا و دلنشين و به انديشه وادارنده است.
***
آمد بهار خرم و آورد خرمي وز فرّ نوبهار شد آراسته زمي
نوروز اگر چه روز نو سال است، روز کهنهي قرنهاست. پيري فرتوت است که سالي يک بار جامهي جواني ميپوشد تا به شکرانهي آن که روزگاري چنين دراز بسر برده و با اين همه دَمسردي زمانه تاب آوردهاست، چند روزي شادي کند. از اينجاست که شکوه پيران و نشاط جوانان در اوست.
پير نوروز يادها در سر دارد. از آن کرانهي زمان ميآيد، از آنجا که نشانش پيدا نيست. در اين راه دراز رنجها ديده و تلخيها چشيدهاست. اما هنوز شاد و اميدوار است. جامههاي رنگرنگ پوشيدهاست، اما از آن همه، يک رنگ بيشتر آشکار نيست و آن رنگ ايران است.
در بارهي خلق و خوي ايراني سخن بسيار گفتهاند. هر ملتي عيبهايي دارد. در حق ايرانيان ميگويند که قومي خوپذيرند. هر روز به مقتضاي زمانه، به رنگي درميآيند.با زمانه نميستيزند، بلکه ميسازند. رسم و آيين هر بيگانهاي را ميپذيرند و شيوهي ديرين خود را زود فراموش مي کنند. بعضي از نويسندگان اين را هنري دانستهاند و راز بقاي ايران را در آن جستهاند. من نميدانم که اين صفت عيب است يا هنر است، اما در قبول اين نسبت ترديد و تأملي دارم.

از روزي که پدران ما به اين سرزمين آمدند و نام خانواده و نژاد خود را به آن دادند، گويي سرنوشتي تلخ و دشوار براي ايشان مقرر شده بود. تقدير چنان بود که اين قوم، نگهبان فروغ ايزدي، يعني دانش و فرهنگ باشد. ميان جهان روشني که فرهنگ و تمدن در آن پرورش مييافت و عالم تيرگي که در آن کين و ستيز ميروييد، سّدي شود و نيروي يزدان را از گزند اهريمن نگهدارد.
پدران ما از همان آغاز کار، وظيفهي سترگ خود را دريافتند. زردشت از ميان گروه برخاست و مأموريت قوم ايراني را درست و روشن معين کرد، فرمود که بايد به ياري يزدان، با اهريمن بجنگند تا آنگاه که آن دشمن بدکنش از پادرآيد .
ايراني بار گران اين امانت را بهدوش کشيد. پيکاري بزرگ بود. فرّ کيان، فرّ مزدا آفريد. آن فرّ نيرومند ستودهي ناگرفتني را به او سپرده بودند؛ فرّي که اهريمن ميکوشيد تا بر آن دست بيابد.
گاهي فرستادهي اهريمن دليري ميکرد و پيش ميتاخت تا فرّ را بربايد. اما خود را با پهلوان روبهرو مييافت و غريو دليرانهي او به گوشش ميرسيد. اهريمن، گامي واپس مينهاد. پهلوان دلير و سهمگين بود.
گاهي پهلوان پيش ميخراميد و ميانديشيد که ديگر فرّ از آن اوست. آنگاه اهريمن شبيخون ميآورد و نعرهي او در دشت ميپيچيد. پهلوان درنگ ميکرد. اهريمن سهمگين بود.
در اين پيکار، روزگارها گذشت و داستان اين زد و خورد، افسانه شد و بر زبانها روان گشت، اما هنوز نبرد دوام داشت. پهلوان، سالخورده شد، فرتوت شد، نيروي تنش سستي گرفت، اما دل و جانش جوان ماند. هنوز اهريمن از نهيب او بيمناک است. هنوز پهلوان، دلير و سهمناک است. اين همان پهلوان است که هر سال جامهي رنگرنگ نوروز ميپوشد وبه ياد روزگار جواني شادي ميکند.

اگر بر ما ايرانيان در اين روزگار عيبي بايد گرفت، اين است که تاريخ خود را درست نميشناسيم و در بارهي آن چه بر ما گذشتهاست، هر چه را که ديگران گفتهاند و ميگويند، طوطيوار تکرار ميکنيم.
اروپاييان از قول يونانيان ميگويند که ايران، پس از حملهي اسکندر، يکسره رنگ آداب يوناني گرفت و از جملهي نشانههاي اين امر، آنکه مورخي بيگانه نوشتهاست که در دربار اشکاني نمايشهايي به زبان يوناني ميدادند. اين درست مانند آن است که بگوييم ايرانيان امروزه، يکباره مليت خود را فراموش کردهاند، زيرا که در بعضي مهمانخانهها مطربان و آوازهخوانهاي فرنگي به زبان ايتاليايي و اسپانيايي مطربي ميکنند.
کمتر ملتي را در جهان ميتوان يافت که عمري چنين دراز بسرآورده و با حوادثي چنين بزرگ روبهرو شده و تغييراتي چنين عظيم در زندگيش روي داده باشد و پيوشته در همه حال، خود را به ياد داشته باشد و دمي از گذشته و حال و آيندهي خويش، غافل نشود.
مسلمان شدن ايرانيان به ظاهر پيوند ايشان را با گذشتهي دراز و پرافتخارشان بريد. همه چيز در اين کشور ديگرگون شد و به رنگ دين و آيين نو درآمد. هرچه نشانه و يادگار گذشته بود، در آتش سوخت و بر باد رفت. اما ياد روزگار پيشين مانند سمندر از ميان آن خاکستر برخاست و در هواي ايران پرواز کرد.
بيش از آنچه ايرانيان رنگ بيگانه گرفتند، بيگانگان ايراني شدند. جامهي ايراني پوشيدند، آيين ايراني پذيرفتند، جشن هاي ايران را برپا داشتند و پيش خداي ايران زانوي ادب بر زمين زدند.
از بزرگاني مانند «فردوسي» بگذريم که گويي رستخيز روان ايران دريکتن بود. ديگران که به ظاهر جوش و جنبشي نشان نميدادند، همه در دل، زير خاکستر بياعتنايي اخگري از عشق ايران داشتند.
«نظامي» مسلمان که ايران باستان را، آتشپرست و آيين ايشان را ناپسند ميداند، آنجا که داستان عدالت «هرمز ساساني» را ميسرايد، بياختيار حسرت و درد خود را نسبت به تاريخ گذشته ي ايران بيان ميکند و مي گويد:
جهان زآتشپرستي شد چنان گرم که بادا زين مسلماني ترا شرم
«حافظ» که عارف است و ميکوشد نسبت به کشمکشها و کينتوزيها بيطرف و بياعتنا باشد و از روي تجاهل ميگويد:
ما قصهي سکندر و دارا نخواندهايم از ما بجز حکايت مهر و وفا مپرس
باز نميتواند تأثير داستانهاي باستاني را از خاطر بزدايد؛ هنوز کين «سياوش» را فراموش نکردهاست و به هر مناسبتي از آن ياد ميآورد و ميگويد:
شاه ترکان سخن مدعيان ميشنود شرمي از مظلمهي خون سياوشش باد

کدام ملت ديگر را ميشناسيم که به گذشتهي خود، به تاريخ باستان خود، به آيين و آداب گذشتهي خود بيش از اين پايبند و وفادار باشد؟ اين جشن نوروز که دو سه هزار سال است با همهي آداب و رسوم در اين سرزمين باقي و برقرار است، مگر نشاني از ثبات و پايداري ايرانيان در نگهداشتن آيين ملي خود نيست؟
نوروز، يکي از نشانههاي مليت ماست. نوروز، يکي از روزهاي تجلي روح ايراني است، نوروز، برهان اين دعوي است که ايران، با همهي سالخوردگي هنوز جوان و نيرومند است.
در اين روز بايد دعا کنيم. همان دعا که سههزار سال پيش از اين، زردشت کرد:
«منش بد، شکست بيابد.
منش نيک، پيروز شود.
دروغ، شکست بيابد.
راستي بر آن پيروز شود.
خرداد و مرداد بر هر دو پيروز شوند.
بر گرسنگي و تشنگي.
اهريمن بدکنش ناتوان شود.
و رو به گريز نهد».
و نوروز بر شما فرخنده و خرم و خجسته باشد!
***
نقل از: مجلهي «سخن»، دور هفتم، سال 1336، شمارهي دوازدهم
مردگيران
جشن بهاري زنان

بازهم در حال و هواي خوش جشن «اسپندارمذگان» يا «جشن اسفندگان» و مناسبت زيباي اين جشن کهن ايراني در ماه «اسفند» و اين بار، با ديد پژوهشگرانهي «جلال خالقي مطلق».
اگر يادتان باشد پس از جشن يا روز «والنتاين» بود که اينجا و آنجا خوانديم و شنيديم که بدانيد و آگاه باشيد که در ايران باستان، روزي مشابه اين روز وجود داشته و قدمت آن حتي به دو قرن پيش از ميلاد مسيح ميرسد، چه برسد به وجود جناب «والنتاين» و فداکاري بزرگ و سنت زيبايي که از خود به يادگار گذاشته است.
در ايران باستان هر روز از روزهاي ماه داراي ناميبودهاست چنان که در کشورهاي اروپايي هنوز هم چنين است. روز پنجم هر ماه «سپندارمذ» نام داشته که در ماه دوازدهم، يعني «اسفند» زماني که نام روز با نام ماه يکي ميشد، آن روز را جشن ميگرفتند. روز «اسپندارمذ»، روز «ايزد بانوي باروري»، «فرشته يا ايزد پشتيبان زمين» ناميده ميشده. در گاتها، او را دختر اهورامزدا ناميدهاند. در باورهاي کهن، «زمين» را نيز مانند «زن»، پديدهاي بارور، زاينده و پرورشدهنده ميدانستهاند از اينرو آن را نيز از جنس مادينه قلمداد کردهاند.
پس چنين روزي در ايران کهن، روز گراميداشت زن ايراني و زمين بارور بودهاست. بسياري را تلاش بر اين است که اين روز خجسته را زنده کنند و آن را اگر نه به جاي روز «والنتاين»، که در جا و زمان خود گرامي بدارند و جشن بگيرند.
در همين رابطه و با نزديک شدن روز هشتم مارس « روز بزرگداشت زن» يا روز جهاني زن» به مقالهي بسيار جالبي از «جلال خالقي مطلق» در فصلنامهي ايرانشناسي، شمارهي 3، پائيز 1384 برخوردم که آوردن آن در اينجا کامل کنندهي اين مطلب است و متفاوت از آنچه ديگران گفتهاند. «جلال خالقي مطلق با ديدي پژوهشگرانه به اين جشن کهن ميپردازد و جاي پاي آن را در ايران باستان، در آثار «ابوريحان بيروني»، «گرديزي»، نظامي»، و «شاهنامه» پيگيري ميکند. در پايان، او به مقايسهاي بين اين آيين ايراني با آيينهايي از اين دست و همسان در برخي از کشورهاي مسيحي غرب، دستميزند.
«ابوريحان بيروني» در کتاب «آثارالباقيه» که در سال 1391 هجري (1001 ميلادي) تاليف کردهاست، آنجا که در بارهي جشنهاي ايراني سخن ميگويد، از جشني نام ميبرد که در روز «اسفندارمذ»، يعني در پنجم اسفند برگزار ميشد. [که ترجمه از متن عربي آن چنين است] او مينويسد:
« اسفندارمذماه، روز پنجم آن، روز اسفندارمذ است و آن جشن همخواني دو نام (ماه و روز ) است. معني اسفندار مذ، خرد و بردباري است و اسفندارمذ، فرشتهي نگهبان بر زمين است و فرشتهي نگهبان بر زنان درستکار و پاکدامن و نيکوکار و شوهردوست. در گذشته، اين ماه و اين روز به ويژه جشن زنان بود و چنين بود که مردان به زنان بخشش ميکردند و اين آيين هنوز در «اصفهان» و «ري» و ديگر شهرهاي پهله برجاي است و آن را به فارسي، «مژدگيران» [در دو دستنويس ديگر کتاب:مردگيران] مينامند.»2
ابوريحان بيروني در بارهي اين جشن در کتاب «التفهيم»، نوشتهي سال 420 هجري(1029 ميلادي) نيز سخن گفتهاست:
«...و [اسفندارمذ] پنجم روز است از اسفندارمذماه. و پارسيان او را مردگيران خوانند. زيراک زنان به شوهران اقتراحها [درخواستها] کردندي و آرزويهاي خواستندي از مردان.»3
ابوريحان بيروني همچنين در کتاب «قانون مسعودي» نوشتهي سال 422هجري (1031 ميلادي) يک بار ديگر از اين جشن نام ميبرد و مينويسد:
«... و اما روز پنجم از ماه اسفندارمذ، نام آن فرشتهي نگهبان بر زمين و بر زنان پاکدامن است، و آن در گذشته به ويژه جشن زنان بود و آن را مردگيران ناميدند، چون زنان از مردان آرزوها خواستند.»
پس از «ابوريحان بيروني»، «گرديزي» نيز در کتاب «زينالاخبار» نوشته در سالهاي 442- 443 هجري (1050-1051 ميلادي) از اين جشن ياد کرده و نوشتهاست:
«... اين روز، پنجم اسفندارمذ باشد و اين هم، نام فرشته است که بر زمين موکل است و بر زنان پاکيزه و مستوره. و اندر روزگار پيشين، اين عيد، خاصه، مرزنان را بودي. و اين روز را مردگيران گفتندي، که به مراد خويش، مرد گرفتندي.»5

در نگاه نخستين، پاسخ به اين پرسش که آرزوهاي زنان در آن جشن، و نام درستِ آن جشن چه بوده، آسان مينمايد. چون در گزارش نخستين، سخن از «شوهران» است و در دو گزارش ديگر نيز سخن از «زنان پاکدامن» و «زنان پاکيزهي مستوره» است و همهي اين توصيفها رهنون بر اين هستند که در اينجا عموم زنان، منظور نيستند، بلکه زنان شوهرداري که چون همهي سال شوهر را از خود خرسند و خشنود داشته و در خانهداري و پاکدامني و روي پوشاندن از مردان بيگانه، دست از پا خطا نکرده بودند، به پاداش آن در روز پنجم اسفند از شوهر براي خود درخواست کفش و جامهي نو ميکردند و يا از او ميخواستند که کاسه و کوزهي آبخوري را که بارها شکسته و بندخورده بود، ديگر دور بيندازند و کاسه و کوزهاي نو بخرند. با اين برداشت، پس نام درست اين جشن نيز بايد «مزدگيران» بوده باشد. همچنين آمدن گونهي «مژد» که گويشي از «مزد» است، در دستنويسي از نيمهي سدهي يازدهم هجري که ديگر کاربرد «مژد»، چندان محتمل نمينمايد، ميتواند رهنمون بر کاررفت «مژد» در دستنويسهاي کهن باشد و تاييد بر اين که در کتابت «مرد»، يک نقطه افتادهاست.
ولي موضوع به اين سادگي نيست:
1 – از سه دستنويسي که اساس تصحيح کتاب «التفهيم» بوده، نويسش «مژدگيران» تنها در دستنويس مورخ 1079 هجري آمدهاست و دو دستنويس ديگر، يکي مورخ 1254هجري و ديگري بيتاريخ و محتملا از نيمهي دوم قرن يازدهم هجري، «مردگيران» دارند.6 همچنين در «التفهيم» و «قانون مسعودي» و «زينالاخبار»، «مردگيران» آمدهاست. شادروان «همايي» مصحح «التفهيم»، در پينويس کتاب به گونهي «مژدگيران» در «آثارالباقيه» اشاره کردهاست و اين توضيح او روشن ميکند که در دستنويس «التفهيم» حتمأ «مردگيران» بوده و نيز اگر اين نام در نگارش عربي کتاب «التفهيم» که «همايي» در چاپ دوم کتاب در دست داشته بوده، صورت ديگري ميداشت، لابد مصحح از آن ياد ميکرد.7
2 – جملهي پاياني گزارش «گرديزي» که مينويسد: «... و اين روز را مردگيران گفتندي که [زنان] به مراد خود، مرد گرفتندي»، نه تنها تأييدي بر درستي «مردگيران» دارد، بلکه ميتوان آن را حمل بر آزادي زنان در اين روز در معاشرت با مردان و يا دستکم، اشارهاي به رسم همسرگزيني دختران در اين روز گرفت.
3 – از جملهي پايان گزارش «گرديزي» که بگذريم، ديگر اشارات «گرديزي» و «بيروني» در بارهي درستکاري، پاکدامني، نيکوکاري، شوهردوستي، پاکيزگي و پوشيدگي زنان همانگونه که در بالا گفته شد، همه، گونهي «مزدگيران» را توجيه ميکنند و نه «مردگيران» را. از اين رو درواقع جاي شگفتي است که کاتبان جز در يک مورد، «مردگيران» را به «مزدگيران» تغيير ندادهاند.
به سخن ديگر، اگر در اصل، «مزدگيران» نوشته شده بود، بسيار بعيد مينمود که با اين توصيفي که در اين گزارشها از زنان شدهاست، پنج يا شش کاتب در چهار اثر، «مزدگيران» را به سهو يا به عمد، «مردگيران» بنويسند و تنها يک کاتب در يک اثر، «مژدگيران».8
4 _ گونهي «مژدگيران» که يک بار به کار رفتهاست، ميتواند کوتاهشدهي «مژدهگيران» نيز باشد. ولي از سوي ديگر، «مژده» را ميتوان به معني «مزد» نيز گرفت.
در جستجوي جاي پايي از اين جشن به روايات ديگري نيز برميخوريم که نظر ما را در بالا کمابيش تأييد ميکند:
«نظامي گنجهاي» در «شرفنامه» (593هجري، 1197 ميلادي)، پس از شرحي که در بارهي ويران گشتن آتشکدهها و کشته شدن هيربدان به دست «اسکندر» ميآورد، سپس مينويسدکه يکي ديگر ار آيينهاي بدِ مجوس که «اسکندر» برانداخت، آيين زير بود:
دگـــــــر آفت آن بــــود کاتشپرست همـهساله با نوعروسان نشست
بــه نوروز جمشيد و جشن ســده کـــــه نـــو گشتي آيين آتشکــده
زهـــر ســـو، عروسانِ ناديدهشوي ز خانــه برون تاختندي به کـــــوي
رخ آراستـــــه، دستهــــــا در نگـــار بــــه شادي دويدندي از هـــرکنـار
مغانـــــه مي لعـــــل بـــــرداشتــــه بـــــــه ياد مغان گـــردن افراشتـــه
ز برزين دهقـــــان و افسونِ زنـــــد برآورده دودي بـــــــــه چرخ بلنــــد
همـــه کارشان شوخي و دلبــــري گه افسانهگويي، گه افسونگـــري
جــــز افسون چـــراغي نيفروختنـد جـــز افسانـــه چيزي نيامــــوختند
فـــرو هشتهگيسو شکن در شکن يکي پــايکــــــوب و يکي دستزن
چو سروسهي،دستــهيگلبدست سهي سرو زيبـــا بـود گل پرست
ســـــر سال کـــــز گنبــد تيــــــز رو شمار جهـان را شـــدي روز نـــــو
يکي روزشــان بودي از کوي و کاخ بــــه کام دل خويش ميـــدان فراخ
جـــدا هـــــر يکي بـــزمي آراستي وز آن جا بسي فتنه بــــرخاستي
چويکرشتهشد عقد شاهنشهي شـــد از فتنـــه بازار عالـــــم تهي
بــــــه يک تاجــور تخت باشد بلند چو افزون شود ملک، يابـد گزنــــد
يکي تاجــــــور، بهتر از صـد بـــــود که باران چو بسيار شـد، بـد بــود
چنان داد فرمان، شــــه نيکـــــراي که رسم مغان کس نيارد به جاي
گـــــــــرامي عروسان پوشيدهروي بـه مــــادر نمايند رخ، يا به شـوي 9
***
اگر از زهرپاشيهاي نظامي چشمپوشي کنيم، به پيروي از گزارش او، زنان در آغاز سال، خود را ميآراستن و يک روز در کوچهها راه ميافتادند و به پايکوبي و افسانهگويي و شادي ميپرداختند. اين که نظامي در آغاز با مبالغه و زخمزبان و تهمت ميگويد که «کار آتشپرست سراسر سال، نشستن با دختران بود»، شايد اشارهاي به اين باشد که در پايان آن روز که زنان از آزادي برخوردار بودند، رفتن به آتشکده، براي توبه از گناهانِ کرده يا ناکرده نيز جزو برنامهي اين جشن بود.

«نظامي» براي اين جشن بهاري نامي نميبرد، ولي اين که او اين جشن را ويژهي «عروسان ناديدهشوي»، يعني دختران شوهرنکرده» دانستهاست، همان نام «مردگيران» را به ذهن ميآورد. اما خواست او از موضوع بيتهاي 15 تا 17 چيست؟ چرا «نظامي» ناگهان در گزارش اين جشن به اين مطلب پرداختهاست که براي يک کشور يک تاجور بس است و سپس دوباره و در پايان، سخن را به «عروسان پوشيدهروي» که بايد رخ را به مادر نشان بدهند يا به شوي» کشاندهاست؟ ارتباط اين دو موضوع در چيست؟
به گمان نگارنده مقصود «نظامي» اين است که در آن روز زنان کوي و بازار را از نظم و قانون هرروزه ميانداختند و درواقع، زنان در آن روز حاکم بر شهر بودند. يعني رسمي کمابيش مانند رسم «کوسه برنشين» و «مير نوروزي».
جاي ديگري که جاي پايي از اين جشن بهاري زنان مييابيم، در «شاهنامه» است. در اين کتاب در آغاز داستان «بيژن و منيژه» پس از آنکه گرگين براي بيژن از جشن دختران بزرگان توران سخن ميگويد و بيژن را بدان جايگاه ميکشاند و ميان منيژه و بيژن ديدار ميافتد، از زبان منيژه به بيژن ميشنويم که دختران بزرگان هرساله در نوبهار در آن جايگاه جشن ميگيرند:
که من ساليان تا بدين مرغزار همي جشنسازم به هر نوبهار 10
چنانکه ميدانيد منيژه، بيژن را به چادر خود ميبرد و با هم به آميزش و کامراني ميپردازند. در اين داستان سخني از نام آن جشن نيامدهاست و رفتار آزاد منيژه را هم ميتوان حکايتي جدا از موضوع سخن ما دانست. ولي در اينجا نيز دستکم تا اين اندازه مسلم است که دختران در هر نوبهار جشن ميگرفتند و به کام دل شادي ميکردند.
در «شاهنامه» در سرگذشت «بهرام چوبين» در ترکستان نيز از يک جشن بهاري زنان که هرساله برگزار ميشد، گزارش شدهاست.11 اگر چه جاي اين جشن در ترکستان و شرکتکنندگان در آن ، دختران بزرگان ترکاند، ولي اين موضوع در واقع چيزي جز نسبت دادن رسوم ايراني، هنگام روايتسازي به سرزمينهاي ديگر نيست.
شايد در متون فارسي و ايراني نمونههاي ديگري نيز در ارتباط با اين جشن باشد که از نگاه نگارنده نگذشته و يا در ياد او نماندهاست. ما فعلا جستجوي بيشتر در اين زمينه را ميگذاريم و در پايان ميپردازيم به مقايسهاي ميان اين رسم ايراني با رسمي کمابيش همسان در ميان برخي از کشورهاي مسيحي غرب.
از ديرباز برخي هماننديها ميان آيينهاي نوروزي و پيشنوروزي با آيينهاي عيد «پاک» يا عيد «قيام مسيح» و رسمهاي پيش از آن نظر پژوهندگان را به خود جلب کرده است. از آن جمله است دادن تخم مرغ رنگکرده، افروختن آتش براي راندن زمستان و ديو سرما، مانند رسم آتشافروختن در جشن چهارشنبهسوري، راهانداختن هياهو با کوبيدن طبل و زدن اشيايي به يکديگر براي راندن ارواح خبيث، مانند رسم قاشقزني در ايران و پاشيدن آب به يکديگر، مانند آنچه در جشن آبريزگان در ايران مرسوم بود.12 يکي از جشنهاي پيش از عيدپاک، جشني است که در آلمان آن را Fastnacht ، يعني «روز پيش از آغاز ايام روزه» ناميده ميشود و جزو مراسم آن، راهانداختن کارناوال در برخي از کشورهاي مسيحي غرب است. اين جشن در گذشته مراسم بسياري داشت که همهي آنها برجاي ماندهاست. از جمله يکي نيز ريشخندکردن «دوشيزگان خانهمانده» بود. يعني در واقع تشويق دختراني که زمان شوهرکردن آنها رسيده، يا گذشته بود، به گزيدن همسر.13
در اين جشن، دختران و عمومأ زنان در معاشرت خود با مردان از آزادي بسياري برخوردارند تا آنجا که در زبان مردم، اين جشن را به نام زنان Weiberfastnacht ، مينامند م براي خود تاريخچهاي دارد. آخرين روز اين جشن، سهشنبه است. روز پيش از آن را Rosemontag «دوشنبهي گل سرخ»، روز به راهانداختن کارناوال و روز پس از آن را Aschermittwoch مينامند که در واقع روز کليسا و توبه از گناهان است. وجه تسميهي آن چنين است که در اين روز با خاکستر تبرّک يافته بر پيشاني مؤمنان صليب ميکشيدند.
همچنان که جشنهاي ايراني با آيينهاي پيش از اسلام در ايران ارتباط دارند، اين جشنها در غرب مسيحي نيز بازمانههاي آيينهاي پيش از مسيحيتاند که با مسيحيت کمابيش پيوند خوردهاند. از سوي ديگر اگر همسانيهايي را که ميان آيينهاي ايراني و غرب مسيحي هست، به دليل کثرت آنها همه را حمل بر اتفاق نکنيم، بايد ريشهي آنها را در زمانهاي بسيار کهن زندگي مشترک اين اقوام جستجو کرد.14 ولي اگر همهي اين هماننديها را اتفاقي بگيريم، باز وجود اين آيينهاي همسان در غرب مسيحي مثالي است در تأييد آنچه در بارهي چگونگي جشن زنان در ايران گفته شد.
از آنچه رفت ميتوان چنين نتيجه گرفت که در ايران کهن، يک جشن بهاري زنان بوده که در آن روز، زنان از آزادي بيشتري برخوردار بودند و به ويژه دختران «دم بخت» به همسرگزيني تشويق ميشدند و از اين رو اين جشن را «مردگيران» ميناميدند. سپستر، با نفوذ بيشتر مذهب، اين جشن، نخست تغيير ماهيت داده و جشن زنان شوهردار شده و اين دستهزنان در آن روز از شوهران خود به پاس يک سال پارسايي، خانهداري و شوهردوستي «مزد» ميگرفتند، تا اين که همين نيز رفته رفته فراموش شدهاست.
روز اين جشن پنجم اسفند بود. پربيراه نيست اگر بانوان روشنفکر ايراني دستکم، کنگرهها و جلسات ويژهي مسائل زنان را در اين روز برگزار کنند تا ياد آن جشن دوباره زنده گردد.
بخش تاريخ و فرهنگ خاور نزديک، دانشگاه هامبورگ
***
نقل از:
فصلنامهی ایرانشناسی، شمارهی 3، پائیز 1384
----------------------------------------------------------------------------------
يادداشتها:
1- بيروني خوارزمي، ابوريحان محمدبن احمد، الآثارالبقية عنالقرونالخالية، به کوشش ا.( E. Sachau)، لايپزيک 1923، ص229.
2- بنگريد همچنين به: بيروني، ابوريحان، آثارالباقيهريا، ترجمهي اکبر داناسرشت، تهران 1321،ص263
3- بيروني، ابوريحان، کتاب التفهيملأوايل صناعةالتنجيم، به کوشش جلال ا