«صادق چوبک» و «مهپاره»

سالگشت درگذشت «صادق چوبک»، بهانهاي است تا اندکي به او و کارهايش و از جمله ترجمهي ارزنده و هنرمندانهي او از داستان «مهپاره» که يکي از زيباترين افسانههاي هندي است بپردازيم.
اين گفتار را به سه بخش تقسيم کردهايم:
• بخش نخست آن، پرداختي است به زندگي «صادق چوبک» و بررسي کارها و آثار وي.
• بخش دوّم، پرداختي است به محتواي «مهپاره» و ترجمهاي که «چوبک» از آن به عمل آورده است.
• بخش سوم که يک بخش آوايي ـ شنيداري است، داستانهاي بيستگانهي «مهپاره»، به صورت بخشهاي مستقل اما در عمل به هم پيوسته، در اختيار علاقهمندان اين داستان تفکر برانگيز، بسيار لطيف و زيباي هندي قرار ميگيرد.
***
«صادق چوبک»، در سال 1295 هجري خورشيدي در بوشهر بهدنيا آمد. پدرش تاجر بود، اما او به دنبال شغل پدر نرفت و به کتاب روي آورد. در بوشهر و شيراز درس خواند و دورهي کالج آمريکايي تهران را نيز به پايان آورد.
در سال 1316 به استخدام وزارت فرهنگ درآمد. اولين مجموعه داستانش را با نام «خيمه شب بازي» در سال 1324 منتشر کرد. «صادق چوبک» در اين اثر و در داستان «چرا دريا توفاني شد» (1328) بيشتر به توصيف مناظر ميپردازد. در عين حال، او شخصيتهاي داستان و روابط و روحيات آنها را نيز به تصوير ميکشاند.
وي نخستين اثر خود را نيز که حاوي سه داستان و يک نمايشنامه بود، تحت عنوان «انتري که لوطيش مرده بود» به چاپ سپرد. از آثار ديگر چوبک که برايش شهرت فراوان به ارمغان آورد، رمانهاي «تنگسير» و «سنگ صبور» بودند.
کتاب «تنگسير» تا کنون به 18 زبان ترجمه شده است. «امير نادري»، فيلمساز ايراني، در سال 1352 بر اساس اين کتاب، فيلمي به همين نام ساختهاست.
در «سنگ صبور» جريان سيّال ذهني روايت و بيان داستان، از زبان افراد مختلف بهکار گرفته شده است. اين اثر بحث زيادي را در محافل ادبي آن زمان برانگيخت. ديگر آثار داستاني چوبک عبارتند از:
«چراغ آخر»، (مجموعه هشت داستان کوتاه)و «روز اول قبر» (مجموعه ده داستان کوتاه).
***
«چوبک» به زبان انگليسي مسلط بود و دستي نيز در کار ترجمه داشت. وي قصه معروف «پينوکيو» را با نام «آدمک چوبي» به فارسي برگرداند. شعر «غُراب» اثر «ادگار آلن پو» نيز به همت وي ترجمه شد. آخرين اثر منتشرشدهاش هم ترجمهي حکايت هندي عاشقانهاي به نام «مهپاره» بود که در زمستان 1370 منتشر گرديد.
«چوبک» از اولين کوتاه نويسان قصهي فارسي است و پس از «محمدعلي جمالزاده» و «صادق هدايت» ميتوان از او به عنوان يکي از پيشروان قصهنويسي جديد ايران نام برد. فرم قصههاي «جمالزاده» بيشتر حکايتگونه و شبيه نويسندگان فرانسوي قرن نوزدهم بود.
قصه هاي «صادق هدايت» فراز و نشيب بسيار دارد. گاهي از نظر ساختار، کاملاً استوار و بر اساس معيارهاي قصه نويسي جديد نوشتهشدهاست و گاهي در واقع همان حکايتنويسي تلقي ميشود که به چاشني طنز آميخته است.
در «سنگ صبور» قصه را از زبان شخصيتهاي مختلف ميخوانيم. نحوهي بياني که در آن زمان در قصهنويسي نوپاي ايران کاملا تازگي داشت. وي براي بيان افکار ذهني هرکدام از شخصيتها، ناگزير بود به زبان هر يک از آنها بنويسد و اين امر موجب تغيير فضاي نثر در طول داستان ميشود که نسبت به کارهاي ديگران پيشرفتي جدي محسوب ميشد.
در آثار «چوبک» هر شخصيت داستان به زبان خود، زبان متناسب با فرهنگ و خانواده و سن و سال خويش سخن ميگويد. کودک، کودکانه ميانديشد و کودکانه هم حرف ميزند. زن، زنانه فکر ميکند و زنانه هم حرف ميزند و بدين ترتيب هر يک از شخصيتها به بهترين وجه شکل ميگيرند و شخصيتپردازي موفقي ايجاد ميشود که در بستر حوادث داستان، زيبايي و عمق خوشايندي به داستان ميدهد.
وي در توصيف واقعيتهاي زندگي نيز وسواس زيادي دارد و اين نيز از ويژگيهاي آثار وي است. «چوبک» را به سبب همين دقت نظر در جزئي نگريها و درونبينيها، رئاليست افراطي وگاهي حتي ناتوراليست خواندهاند.
آثار «چوبک» از سالها پيش مورد نقد و بررسي جدي قرارگرفته و در کتابهاي مختلفي از جمله «قصه نويسي» (رضا براهني)، «نويسندگان پيشرو ايران» (محمد علي سپانلو) و «نويسندگان پيشگام در قصه نويسي امروز ايران» (علي اکبر کسمايي)، نوشته هايش تحليل شده اند.
«صادق چوبک» در اواخر عمر بينايياش را از دست داد و در اوايل تابستان 1377، در آمريکا درگذشت. بنا به وصيتش يادداشتهاي منتشر نشده اش را سوزاندند.
سالشمار زندگي صادق چوبک

تولد: تيرماه 1295 در بوشهر. فرزند آقا اسماعيل بازرگان
همسر: قدسي(1296).
فرزندان: روزبه (1323 ش.) و بابک (1326 ش.)
آموزش ابتدايي: تا کلاس سوم در مدرسه سعادت بوشهر (1303)
نقل مکان به شيراز، تحصيل در مدارس شفاعيه، باقريه، سلطانيه و حيات شيراز و کالج آمريکايي در تهران
در سال 1316، ازدواج با قدسي، استخدام در وزارت فرهنگ و آغاز تدريس در مدرسهي شرافت خرمشهر، سال تحصيلي 17-1316
احضار به خدمت سربازي. سال اول با عنوان سرباز خدمت ميکند، اما در سال دوم، به دليل تسلط به زبان انگليسي بهعنوان مترجم خدمتش را در ستاد ارتش به پايان ميآورد (1319).
در سال 1324 شمسي، چاپ اولين کتاب با عنوان «خيمهشببازي»، حاوي 11 قصه. بهعلت قصهي «اسائه ادب» ده سالي از انتشار اين کتاب جلوگيري ميشود. در اين مجموعه «اسائه ادب» به صادق هدايت و «بعدازظهر آخر پائيز» به مسعود فرزاد هديه شدهاست.
در سال 1328 شمسي، انتشار دومين مجموعه قصه با عنوان «انتري که لوطيش مرده بود» حاوي سه قصه و يک نمايشنامه.
در سال 1329 شمسي، چاپ قصه ها در نشريات مختلف و از نخستين دوره مجله سخن به بعد.
در سال 1334 شمسي، انتشار چاپ دوم «خيمهشببازي» پس از ممنوعيت ده ساله. در اين چاپ «اسائه ادب» حذف و به جاي آن «آه انسان» آمده بود. سفر به آمريکا براي شرکت در سميناري در دانشگاه هاروارد، سفر به مسکو، سمرقند، بخارا و تاجيکستان به دعوت کانون نويسندگان شوروي و ترجمهي «پينوکيو» اثر «کارلو کولودي» به نام «آدمک چوبي».
در سال 1336 شمسي، ترجمهي «انتري که لوطيش مرده بود» توسط «پيتر لوري» و چاپ آن در مجلهي «دنياي جديد نويسندگي» شماره 11.
در سال 1338 شمسي، ترجمه شعر «غرابِ» «ادگار آلن پو» در نشريهي «کاوش»
در سال 1341 شمسي، تهيهي فيلم «دريا» بر اساس قصهي «چرا دريا توفاني شده بود»، از مجموعه «انتري که لوطيش مرده بود» به وسيلهي «ابراهيم گلستان» و با شرکت «فروغ فرخزاد»، که ناتمام ماند.
در سال 1342 شمسي، چاپ رمان «تنگسير» که به همسرش قدسي، هديه کردهاست. اين رمان به زبان هاي مختلف ترجمه شده است.
در سال 1344 شمسي، چاپ کتاب «چراغ آخر» که حاوي 8 داستان کوتاه و يک شعر است. انتشار کتاب «روز اول قبر» که حاوي ده قصه و يک نمايشنامه به نام «هفتخط» است. اين کتاب به «روزبه چوبک» هديه شده است. نمايشنامهي «هفتخط» توسط دانشجويان ژاپني دانشگاه شيراز به روي صحنه رفته است.
در سال 1345 شمسي، انتشار رمان «سنگ صبور» که آن را به زادگاهش بوشهر هديه کرده است.
در سال 1346 شمسي، مصاحبه «صدرالدين الهي» با «پرويز ناتل خانلري» ( درباره چوبک )
در سال 1348 شمسي، چاپ نوشتهاي از «نصرت رحماني» با عنوان «درازناي سه شب پرگو» در روزنامه آيندگان.
در سال 1349 شمسي، تدريس در دانشگاه «يوتا» به مدت يک سال به عنوان استاد مهمان.
در سال 1351 شمسي، قبول دعوت براي شرکت در کنفرانس نويسندگان آسيايي و آفريقايي در آلماتا، قزاقستان شوروي. چاپ برگزيده آثار چوبک به زبان روسي در مسکو توسط «کميساروف» و بانو «عثمانووا». انتشار ضميمهاي در روزنامهي اطلاعات با عنوان «ويژهي صادق چوبک».
در سال 1353 شمسي، نمايش فيلم سينمايي «تنگسير» به کارگرداني «امير نادري» بر اساس نوشتهي «چوبک»، ترجمه «مسيو ايلاس» توسط پروفسور «ويليام هناوي»، استاد زبان فارسي دانشگاه پنسيلوانيا. «چوبک» در اين سال خود را بازنشسته ميکند؛ بعد از مدتي راهي انگلستان ميشود و سپس به آمريکا ميرود. «آقا اسماعيل» پدر «چوبک» در سن 79 سالگي در لندن فوت ميکند.
در سال 1358 شمسي، ترجمهي «سنگ صبور» به انگليسي توسط «محمدرضا قانونپرور». اين ترجمه در سال 1368 به وسيله انتشارات مزدا در کاليفرنيا انتشار يافت.
تر جمهي «روز اول قبر» در سال 1359
در سال 1361 شمسي، ترجمهي برگزيدهاي از آثار «چوبک».
در سال 1369 شمسي، بزرگداشت «چوبک» در دانشگاه کاليفرنيا(برکلي)، (19 فروردين برابر با 8 آوريل).
در سال 1370 شمسي، انتشار کتاب «مهپاره» (ترجمه)، انتشارات نيلوفر، تهران.
در سال 1371 شمسي، اختصاص نشستي در کنفرانس مطالعات خاور ميانه در شهر پورتلند آمريکا، به قصهنويسي «چوبک». سخنرانان: محمدرضا قانونپرور، فريدون فرخ، و محمدمهدي خرمي.
در سال 1373 شمسي، اختصاص بخشي از مجلهي ايرانشناسي به «صادق چوبک».
در سال 1377 شمسي، خاموشي در بيمارستاني در شهر «برکلي» کاليفرنيا در 13 تيرماه 1377.
بخش بالا عمدتاً از سايت «فرهنگسرا» برگرفته شدهاست.
***
«صادق چوبک» از معدود نويسندههايي است که مصرانه بر آن بود که به هيچ مصاحبهاي تن ندهد. ميگويند که خبرنگار بسيار سمجي به ديدار او رفت و موضوع مصاحبه را طرح کرد. «چوبک» از او پرسيد براي اين مصاحبه چقدر حقالزحمه ميگيري؟ خبرنگار گفت: هزار تومان.
چوبک يک چک پنج هزار توماني کف دست او گذاشت و گفت: اين حقالتحريرت. يک کلمه از حرفهايم را ننويس.
اما بالاخره کسي بود که براي اولين بار موفق شد تا با اين نويسنده مصاحبهاي داشته باشد. آن هم نه به رسم مصاحبه، بل گفتگويي دوستانه. اين فرد دکتر «صدرالدين الهي» است که گفتگويي مطيوعاتي را با «صادق چوبک» انجام داد.
دکتر «صدرالدين الهي» کسي است که در بخشي از کارنامهي روزنامهنگاري خود گفتگوهاي مهم و مفصلي نيز با «پرويز ناتل خانلري» و «سيد ضياءالدين طباطبائي» داشتهاست.
دکتر «صدرالدين الهي» با ترفندهاي استادانهاي حاصل ديدارها و گفتگوهاي چند سالهاش را طوري تنظيم کرده که شکل مصاحبه نداشت، اما بهتر از هر مصاحبهاي، مطالب خواندني را از زبان «چوبک» نقل کردهاست.
***
• نخست نوشتهی دکتر «صدرالدین الهی» را بخوانید،
• سپس بخشهایی از همان گفتگوی دوستانهی او و «صادق چوبک» را،
• پس از آن حکایت جالب و شورانگیز «مهپاره» را از زبان مترجمان آن بخوانید،
• در پایان، اگر حوصلهای باقی ماند، به تدریج به بیست حکایت این داستان شورانگیز در بخش «گفتار گويا» گوش کنید.
با «صادق چوبک»، در باغ يادها

دکتر صدرالدين الهي
« حالا چند سالي است که من آقاي «صادق چوبک» را ميشناسم. انقلاب اسلامي اگر لطفي در حق من کرده، همين بودهاست وبس. در تهران هرگز نه او را ديده بودم و نه از احوالش چيزي ميدانستم. اما اينجا هفتهاي و گاه ماهي يک بار به ديدنش ميروم. سلامي ميکنم و در کنار او و آشفتگيهاي کاغذ و کتاب اتاقش، به آرامشهاي گمشدهام باز ميگردم. مرد مطبوع، مؤدب و مهرباني است. نان و شرابش را با گشادهدستي و گشادهروئي با مهمان قسمت ميکند و تنها و يکتنه است. به اين جهت ميتوان به او اطمينان کرد و تکيه داد.
در هفتادسالگي بيپروائي هفدهسالگي را دارد. عاشق روي خوش و موي دلکش و مي بيغش است. بيدار و دلآگاه، تيزهوش و نکتهبين و نکتهسنج است و چون اينهمه را درهم بريزي، من در تعريفي وام گرفته از «حافظ»، او را «رندعالمسوز» ميخوانم.
اگر در احوال اهل دل دقيق شده باشي پس از مدتي مصاحبت با «چوبک»، او را جامع جميع تعاريفي ميبيني که از کلمهي «رند» در ذهن هر ايراني جاي دارد.
مثل هر رند عالمسوزي اهل مصلحت بيني نيست؛ مثل هر رندي مريد طاعت بيگانگان نيست و معاشر رندان آشنا هست. مثل هر رندي براي رواي حاجت به سراغ مِيفروش ميرود و به بخشيدن گنه و دفع بلا چندان پايبند نيست. مثل هر رندي از سرزنش مدعي در انديشه نيست و شيوهي رندي و مستي را به سرزنشي از کف نمينهد. همچنانکه عيب کس به مستي و رندي نميکند. در محضر اين رند عالمسوز، ياد ميگيري که با مردم زمانه، سلامي و والسلام.
در کنارش بايد با حوصله بود. با مدارا. چرا که گاه سخت تنگحوصله است و پرخاشجوي. گاهي چون کودکي بهانهگير و لجوج و گاه چون دريايي پر از بيم موج، با موجخندي زهرآگين به سبکباران ساحلها.
نه تنها گردن او، که گردن همهي دست در سفرهبُردگان خانهي او، زير بار همت بانويي صبور و بردبار که شريک زندگي اوست، خم است. تحمل وسواسها و بدخلقيهاي مردي چون او، بهراستي خلقي «قدسي» لازم دارد و اين کار از طايران کمحوصله برنميآيد. مبالغه نيست. گاه تا روزي ده ساعت براي ذهن سيال او خواندن و خواندن و ملامتهاي او را بر تلفظ غلط يا صحيح يک کلمه تحمل کردن و دنبال معني صحيح يک لغت، نه تنها فرهنگ «معين» که «برهان قاطع» و فرهنگ «نفيسي» و «آنندراج» را ورق زدن.
«چوبک» اهل مصاحبه نيست و به موعظهي «پير مِيفروش» از «مصاحبت ناجنس» احتراز ميکند. به اين جهت من از او اجازه گرفتم تا آنچه را که در طول اين ده پانزده سال در کنار او، از دهان او، چه بهصورت نقل خاطره و چه به شکل نظرشخصي شنيدهام، جسته و گريخته گردآورم و به تأييد خود او برسانم و چاپ کنم. با رندي عالمسوز چون او جز اين نميتوان کرد.
صدرالدين الهي ـ برکلي ـ تابستان 1372
***
• بيماري چشم سخت آزارش ميدهد. به زحمت، يکهشتم از تمام بينايي را حفظ کردهاست. روزي در يک فروشگاه بزرگ مقابل انبوه دفترهاي سفيد و کاغذهاي يادداشت، آستين مرا گرفت و کشيد و گفت:
«الهي، اين همه دفتر و کاغذ سفيد حالم را بد ميکند. از اين که نميتوانم سياهشان کنم. فکرها و قصههايي در سرم ميجوشد، خيلي قشنگ و وقتي نميتوانم بنويسم از اين ناتواني عصباني ميشوم.» و بعد به طنز و جد افزود:
«اينها را ميبينم ياد قصهي «عُبيد» ميافتم و آن مخنث و مار خفته و آن جملهي مخنث که: «دريغا مردي و سنگي»
به لحن غمگيني ميگويد:
«هنوز باور نميکنم که نميبينم. هر روز صبح که از خواب بلند ميشوم، فکر ميکنم که بينائيم را بازيافتهام» و دريغ...
***
• افسوس بسيار دارد براي بستهي بزرگي از يادداشتها و نامههايي که از تهران برايش پست شده و هرگز به آمريکا نرسيدهاست. نامههايي از «هدايت»، «خانلري»، «ذبيح بهروز» و ديگران و قصهها و طرح قصهها و ترجمههايي که بايد به آنها ميرسيده و حالا از دست رفتهاست.
***
• از اينکه رودست خورده و صحبتهاي خودمانياش بهعنوان مصاحبه در يک روزنامه چاپ شده، سخت دلخور و پکر است. هنوز بعد از سالها «نصرت رحماني» شاعر را نميبخشد که شبي بيمقدمه به سراغ او رفته و با وي از هر دري سخن گفته و بعد دو شب ديگر هم پاي صحبت او نشسته و در دود و غبار کنار بخاري هيزمي او گمشده، تا به اينجا که شب را در خانهي او بيتوته کرده و بعد سر از «آيندگان» درآورده، با سه مقالهي پيدرپي که عنوان مصاحبه بر آن گذاشته بودهاست.
به يادش ميآورم که آن حرفها در زمان خود سر و صداي بسياري کرد. بر اين نکته تأکيد ميورزم که «نصرت رحماني» در کار خود شاعري يگانه بوده و هست و او تصديقکنان ميگويد: «ازش خوشم آمد که نشستم حرفهايم را با وي در ميان نهادم. اما قرار نبود اينها چاپ شود. من اهل مصاحبه نيستم.» و تأکيد ميکند که: «شعرهاي رحماني را خوانده بودم. پسنديده بودم. به اين جهت به خلوت خود راهش دادم ولي چرا اين کار را کرد؟ چرا؟» نويسنده هنوز از شاعري که «سايهاش زير پايش له شده» گلهمند است.
***
• گاه ساعتها با دفترهاي جالبي که از روزگار گذشته دارد خلوت ميکند. گاه تکهاي از آن را براي محرمي فرو ميخواند. «چوبک» شايد اولين و تنها نويسندهي ايراني است که روزنامهي خاطرات نوشته، به طريق دقيق روزانه. تني چند از ما اين دفترها را ديدهايم. وقتي اوقاتش تلخ است ميگويد: « ميخواهم آتششان بزنم»
وقتي ملامتش ميکني، ميگويد: «براي کي چاپ کنم؟ اين دفترها را من در شرايط دشوار تهران مينوشتم. داده بودم از آهن سفيد صندوقي برايم درست کرده بودند، توي حياط خانه چال کرده بودم و با اين همه، شب از ترس اين که اگر بيايند و اينها را پيدا کنند و مرا آزار بدهند، خوابم نميبرد. به هزار حقه آنها را آوردهام اينجا و حالا وقتي به آنها برميگردم، به ايران برميگردم، دلم تنگ ميشود و حالم بد».
***
• پيرمرد دلش براي خانهي «دروس» و حياط و باغچه و دفترش تنگ شده و ساعتهاي سختي را در خيال خانه ميگذراند. چونان همهي ما. و چرا برنميگردد؟ کتابهايش ممنوعالانتشار است مگر «تنگسير» و «مهپاره». چرا؟ زيرا که او مانند ديگر همفکران عصر خود چون «هدايت»، «بهروز» و ديگران، ايران را بيش و پيش از اسلام دوست ميدارد. فقط با داستان «چراغ آخر» کافيست که جان او در خطر بيفتد. در تهران کتابهايش را خمير کردهاند. برود آنجا چکار؟
***
• خوشحال است که هيچ وقت آنچه را که مردم ميخواستهاند، ننوشته که به دستشان بدهد. ميگويد: «شيللر شاعر آلماني معتقد است، به مردم آنچه را که ميخواهند، ندهيد. بلکه آنچه را که لازم دارند، بدهيد.»
• از مردم آسان پسند، بيزار است و معتقد است آدمهايي که کارهاي ساده و آسان را دوست دارند، حق ندارند آثار او را بخوانند. ميگويد: «به ظاهر کارهاي من نگاه نکنيد. اين کارها را بايد باحوصله و با توجه به زماني که نوشته شده، خواند».
***
• در مورد اشتباهکاري اشخاص بهخصوص در زمينهي ادب، بيبخشش و سختگير است. شلختگي و سرهمبندي را اصلاً نميبخشد و حتي مواظب تلفظ صحيح لغات است. وسواس او در حق واژهها چيزي در حد آن است که «علامهي قزويني» گفته بود: «من اگر بخواهم سورهي الحمد را بنويسم حتماً قرآن را باز ميکنم و از روي آن مينويسم». به اينجهت است که وقتي جوانها در راديو يا تلويزيون محلي واژهاي را غلط تلفظ ميکنند دادش به آسمان ميرود و آنها را عامي و بيسواد ميخواند.
***
• معتقد است که نويسنده بايد بخواند، زياد بخواند، دائماً بخواند و مصالح کار خود را با خواندن، فکر کردن، بهيادآوردن و منظم ساختن آنها آماده کند. از شبهايي حرف ميزند که با مدادهاي تراشيده ساعتها روي صفحهاي مينوشته و پاک ميکرده و دوباره مينوشته تا صورت مطلوب کار را پيدا ميکرده است.
• معتقد است نويسنده مثل يک بنّا بايد با کمک مداد و ترديدش مرتب کار تراز و شاغول را دنبال کند تا پِي ديوار اثر، کج گذاشته نشود و ناگزير تا ثريا کج نرود.
• از «هدايت» همواره بهعنوان دوست بزرگتر و مشوق و راهنماي جوانترها ياد ميکند. آدمهاي دور و بر «هدايت» را که به ياد ميآورد، افسوس ميخورد. معتقد است که آن دورههاي شبانه و گشت و گذارها، هم ثمر ادبي داشت و هم معني دوستي را نشان ميداد.
***
• با سياست و بازيهاي آن دشمني آشتيناپذير دارد. از درافتادن به تلهي سياست سخت ميهراسد و در حقيقت آن ماهي عاقل است در برکهي روزگار. در جواب «عبدالحسين نوشين» که وعدهي اهداي مدال «ماکسيم گورکي» را در ازاي پيوستن به جنبش تودهاي به او ميدهد، ميگويد: نه. و در برابر اعتراض او که «صادقخان» را طرفدار مکتب هنر براي هنر ميخواند، پاسخ ميدهد که : «مگر تولستوي، رمان جنگ و صلح را براي حزب کمونيست نوشتهاست؟»
مشابه همين جواب را براي «رسول پرويزي» دارد که از طرف «عَلم»، رياست لژيون خدمتگزاران بشر را به او پيشنهاد کرده بود.
• او براي «احسان طبري» و استعدادش که لگدمال «اوامر حزبي» شد، سخت متأسف است. با اينهمه، قضاوت «احسان طبري» در مورد او خواندنيست. رونوشت نامهاي را که «طبري» در جواب ارسال کتاب «تنگسير» توسط «فهيمه راستکار»، به اين خانم نوشتهاست به من ميدهد که بخوانم و ميخواهد که بلند بخوانم.
«طبري» در نامه نوشتهاست:
«تنگسير»، نخستين رمان ايراني است که نه فقط فانتزي نويسندگي در آن، آن هم به حد جدي وجود دارد، بلکه داراي تکنيک صحيح و مدرن نويسندگيست. برخلاف «شوهر آهوخانم» که بايد اعتراف کنم نتوانستم جز کمتر از ثلث آن را بخوانم. «تنگسير» بهعلت صحت تکنيک و مبتکرانه بودن زبان و کُنکرت بودن محاورهها... احساسها و واکنشهاي انساني، چهرهها و غيره براي من نيروي جاذبهي واقعي داشت.
روشن است که «چوبک» نويسندهي پختهاي است و يکي از بهترين پروردگان مکتب «هدايت» (ولي بدون شک با مختصات و ويژگيهاي original خود.)
«تنگسير» در ادبيات معاصر ما منزلگاهيست ...روح اجتماعي «تنگسير»، طغيان مرد غولپيکري مانند «محمد» بر ضد پليديهاي ثبت است. رمان، درخور آن است که در بارهاش يک اتود وسيع نوشته شود و جوهر زمان در زبان nuancee و کُنکرت آن است که شايد گاه به سوي اَنورمالي ميرود، ولي خيلي بهندرت. ولي هميشه به حد شگرفي، بليغ، کوتاه، تصويرانگيز و کوبنده است و مانند مشتي ريگ خشک و براق با جسميت و حجم روشن و معين روحم را صدا ميکند».
و «چوبک» به خنده ميگويد: « همين «طبري»، «هدايت» و مرا Esthete Decadent يا «روشنفکر مأيوس» خطاب ميکرد و از راه ادب معناي واقعي آن يعني زيباييپرستِ منحط را در حد ما روا نميداشت و همهي اينها به دليل اين بود که ما به حزب توده نپيوسته بوديم. من معتقدم آنها که تودهاي بودند، به نحوي بيمار بودند و هزار افسوس بر «طبري» که بيمار بود با آن زبان صاف و قشنگ و آن استعداد بيمانند».
***
• حکايت ميکند که دکتر «خانلري» را براي اولين بار در 1314 در تهران ديده و با معرفي او، با «مسعود فرزاد» آشنا شدهاست. در فروردينماه 1317 دکتر «خانلري» در معيت «علياصغر حکمت»، وزير فرهنگ وقت به خوزستان ميرود. «چوبک» در دبيرستان شرافت خرمشهر معلم بودهاست و خانلري به سايقهي آشنايي تهران به خانهي او وارد ميشود و پنج شش شبانهروز با هم بهسر ميبرند. او معتقد است که اين ديدار دوران جواني به آشنايي عميق آن دو منجر ميگردد و سالها ادامه مييابد.
«خانلري» به هنگام انتشار «انتري که لوطيش مرده بود» در پاريس بهسر ميبردهاست (سالهاي 1328-1329). «چوبک» از نامهي بلند و تحسينآميز «خانلري» در بارهي کتاب ياد ميکند و افسوس ميخورد که اين نامهي چند صفحهاي در تهران ماندهاست و شايد هرگز بازيافته نشود.
• معتقد است که دکتر «غلامحسين يوسفي» جالبترين و کاملترين نقدها را بر «تنگسير» نوشتهاست. هنگام انتشار آن نقد، اين دو يکديگر را نديده بودند. «چوبک» خوشحال است که دکتر «يوسفي» چند سالي پيش از آن که روي در نقاب خاک کشد به برکلي آمد و اين دو يکديگر را در خانهي «چوبک» ديدند و «يوسفي» شبي تا صبح با او به صحبت نشست و بيشتر با او خو گرفت.
• «چوبک» از خلق و سيرهي پسنديدهي دکتر «يوسفي» به همان احترامي ياد ميکند که از مراتب دانش او. از اين که با همهي ورع و زهد واقعي، چون به ديدن «چوبک» آمده، مشروب گرانقيمتي برايش آورده که نويسنده به ياد او هرگز آن را نگشوده و چون يادگار نگهداشتهاست. و به ياد ميآورد که دکتر «يوسفي» تمام شب، بيآنکه شريک جام او باشد در مجلس وي نشسته و مستمع نقطهنظرهاي خاص «چوبک» در بارهي مذهب و دين بوده و با بزرگواري گوش دادهاست. او دکتر «يوسفي» را از صاحبنظران نقد ادبي ميداند.
***
بخشي از نوشتهي دکتر «صدرالدين الهي» در بارهي «صادق چوبک»، با عنوان
«با صادق چوبک در باغ يادها»
برگرفته از ايرانشناسي، شمارهي 2 سال 1372 ، چاپ ايران که در دفتر هنر سال دوم، شمارهي سوم، اسفندماه 1373 آمدهاست.
***
• کتاب «مهپاره» را که شامل بيست داستان از افسانههاي زيباي هندي است، «صادق چوبک» با توانايي، دقت و وسواس بسيارترجمه کردهاست. چگونگي اين داستانها را به قلم مترجم انگليسي آن و «صادق چوبک» که به فارسي ترجمه کرده در اينجا بخوانيد.
• بيست داستان زيباي «مهپاره» را در بخش گفتار گويا بشنويد.
استاد «محيط طباطبائي»
پژوهشگري در سايههاي بي مهري زمانه

بيیستو هفتمخردادماه، صدو چهارمين سال زادروز استاد «محيط طباطبايي»
« استاد «محيط طباطبائي» خود، تاريخ زنده و پوياي يک قرن بود. تاريخ يکي دو قرن قبل از خود را نيز با مطالعهي مستمر، با کنجکاوي و موشکافي، از آنِ «خود» کرده بود. در آنچه به تاريخ و ادبيات قرنهاي اخير ايران مربوط ميشد قول او راهگشا بود.»
«دکتر عبدالحسين زرينکوب»
«محيط طباطبائي» مردي بود خودآموخته که هيچ استادي بر او منت نداشت. شايد بتوان گفت که او آخرين شخصيت از پژوهشگران و نويسندگان بزرگ ما بود که با شيوهي سنتي شرقي بار آمده بود. او بدون اينکه در محضر استادي درس خوانده باشد، در سايهي هوش سرشار و حافظهي نيرومند و عشق به آموختن و پژوهش به مقام والايي که داشت رسيده بود.
«سيد محمد طباطبائي» در 26 خردادماه 1281 خورشيدي در «زواره» در شمال شرقي اصفهان به جهان آمد. در مکتبخانهي همان شهر تحصيل کرد، همانجا به مدرسه رفت و در مدرسهي کاسهگران اصفهان، زبان فرانسه را آموخت. سپس به زادگاه خود «زواره» بازگشت و در مدرسهي ابتدايي آنجا به تدريس مشغول شد.
در سال 1302 به تهران رفت و از مدرسهي «دارالفنون» ديپلم ادبي دريافت کرد. در ادامه، به مدرسهي حقوق وارد شد و سه سال بعد نيز به خدمت وزارت معارف درآمد و جهت تدريس و پذيرفتن شغل رياست دبيرستان به خوزستان رفت. سه سال در آنجا ماند و پس از آن به تهران برگشت و در «دارالفنون» به تدريس پرداخت. مدتي نيز در دانشکدهي افسري، تاريخ و جغرافيا درس ميداد.
«سيد محمد طباطبائي» پس از شرکت در کنگرهي هزارهي «فردوسي» در سال 1313 خورشيدي و پس از ايراد خطابهاي عميق و پر محتوا با عنوان «عقيدهي ديني فردوسي» توانست توانايي علمي ـ پژوهشي خود را به نمايش بگذارد و پس از آن، نزد دانشمندان ايراني و خارجي بهعنوان پژوهشگري ژرفانديش و توانا، احترام بسيار کسب کرد.
نامش «سيد محمد طباطبائي» بود اما از سالهاي جواني که شعر ميسرود، تخلص «محيط» را برگزيده بود. بيشتر ساعات زندگي او در کتابخانه ميگذشت. دکتر «عباس زرياب خوئي» خاطرهاي را بدين شرح از او نقل ميکند:
«من با مرحوم «محيط طباطبائي» در سال 1325 خورشيدي، سالي که به کتابخانهي مجلس شوراي ملي راه يافتم، آشنا شدم. اين آشنايي ما از نزديک صورت گرفته بود اما مدتها بود که او را دورادور، از راه مقالات متعدد ادبي و تاريخيش ميشناختم. محيط کتابخانهي مجلس شوراي ملي در آن زمان، محيطي معنوي و باصفا بود.
اتاق کارمندان کتابخانه که اتاقي وسيع بود مستقيماً به اتاق يا سالن زيبا و باشکوه مطالعه مربوط ميشد. مراجعهکنندگان عادي به سالن مطالعه ميرفتند و برگههاي کتابهاي چاپي را بررسي ميکردند و کتاب درخواستي خود را از کتابداران ميخواستند. اما مراجعهکنندگاني که افراد دانشمند و برجستهي کشور بودند در اتاق کارمندان مينشستند و از ايشان با چايي و گاهي قليان پذيرايي ميشد. اين افراد بيشتر براي کتابهاي خطي نفيس به کتابخانه ميآمدند.
آقايان «فروزانفر»، «جلال همائي»، «ذبيح بهروز»، «پورداود»، «محيط طباطبائي» و «اقبال آشتياني» از مراجعهکنندگان دائمي کتابخانه بودند. در اين ميان «محيط طباطبائي»، «ذبيح بهروز» و «همائي» بيشتر از ديگران مراجعه ميکردند. در آنجا بحثهاي مهمي در باب ادب و فرهنگ وتاريخ درميگرفت که براي مبتدياني مانند من بسيار مفيد بود.
حافظهي نيرومند او مخزني بود آکنده از معلومات و اطلاعات بسيار وسيع و گرانبها در تاريخ، ادب و فرهنگ ايران و اقوام مجاور. اطلاعات او در مورد تاريخ قاجار و نيز رويدادهاي زمان معاصر، شرح حال رجال سياسي و ادبي، سوابق اخلاقي، اجتماعي و سياسي آنان بسيار چشمگير بود. اينگونه اطلاعات در بارهي رجال معاصر و قريب به زمان ما در آن دوران، در کمتر کتاب يا مجموعهاي ديده ميشد و يا اصلاً ديده نميشد. جواناني مانند ما، رجال زمان خود را بهدرستي نميشناختند»
***
«انجوي شيرازي» نيز در بارهي استاد «محيط طباطبائي» مينويسد:
«استاد محيط طباطبائي در اين پنجاه سالي که من شاهد بودهام، ميتوانم گواهي بدهم که روزي از او نگذشته مگر اينکه يک کتاب تازه را جستجو کرده باشد. هرگاه ميخواستيم او را پيدا کنيم يا در کتابخانهي ملي «ملک» بود يا در کتابخانهي ديگر شهر. ميرفت تا آخرين نسخههاي خطي را که خريدهاند و تازه به کتابخانه رسيده، ببيند و مطالعه کند. در کتابخانههاي شهر هم معمولاً با بزرگان ديگري چون مرحوم «ملکالشعراي بهار»، «رشيد ياسمي»، «احمد بهمنيار» و استاد «همايي» مينشست و صحبت ميکرد.
اين آسان نيست که يک نفر بيش از هفتاد سال غرق در مطالعه و تحقيق باشد. استاد «محيط» بيش از هزار رساله و مقالهي علمي، ادبي، انتقادي و تحقيقي دارد. در دهها کنفرانس و سمينار و کنگرهي علمي و تحقيقي، در خارج و داخل شرکت کرده بود. انتشار مقالات تحقيقي او در مجلهي «ارمغان»، «مهر» و «تعليم و تربيت»، استاد محيط را، پژوهشگري پُرمايه، جامع و شايستهي نام خويش نشان داد.»
آثار استاد محيط طباطبائي
«محيط طباطبائي» سالها در وزارت معارف يا وزارت فرهنگ امروز و برخي مؤسسات ديگر خدمت کرد. مدتي مديريت مجلهي «آموزش و پرورش» را داشت. زماني مجلهي «محيط» را منتشر ميکرد. دوسال به سمت رايزن فرهنگي ايران در دهلي و چهار سال نيز بهعنوان رايزن فرهنگي کشورمان در عراق، سوريه و لبنان خدمت کرد.
در همهي اين اوفات چه زماني که بهصورت دبير تدريس ميکرد و چه زماني که بهعنوان مشاور و نمايندهي فرهنگي ايران در آن کشورها بود، فکر و ذکرش فرهنگ ايران و بحث و تحقيق در بارهي آن بود. او بر چند کتاب از جمله ديوان حافظ، ديوان مجمر اصفهاني و گلستان سعدي مقدمه نوشته و بر تصحيح آنها نظارت داشتهاست.
همچنين کتاب «تحليل مطبوعات ايران» را نيز او تأليف کردهاست. از آثار ديگر استاد ميتوان به کتابهايي چون مجموعه مقالاتي مربوط به «سيد جمالالدين اسدآبادي»، مجموعه مقالاتي در مورد «فردوسي»، «گلستان سعدي»، «ديوان حافظ»، «خيام و خيامي» و «تاريخ تحليل مطبوعات» اشاره کرد. يکي ديگر از آثار استاد، «مجموعهي اشعار» اوست با چندين هزار بيت که بسياري از آنها، آئينهي اوضاع اجتماعي و سياسي زمانه است.
استاد «محيط» را نگذاشتند به دانشگاه راه يابد!
استاد «انجوي شيرازي» همچون بسياري ديگر، اين نکته را بارها مطرح ميساخت که با آن همه دانش و معلومات جاي شگفتي بود که او را نگذاشتند به دانشگاه راه يابد. کساني که در آن ايام با او هماورد بودند، توانستند با کارشکنيهاي خويش، ناجوانمردانه او را کنار بزنند. همسالانش در آن سالها، حق دوستي را رعايت نکردند و سمتي را که حق مسلم او بود، از وي دريغ داشتند.
حتي کساني که استاد، آنها را به شاگردي هم قبول نداشت، چون به دانشگاه راه يافته بودند با شوخچشمي و خودنگري در مقابل او دم از استادي خويش ميزدند. آنها با بند و بستهاي رندانه، او را از راه يافتن به محيطهاي پژوهشي و آموزشي، باز ميداشتند.
چرا با وجود کمبود شديد استاد و مدرّس توانا در سطوح دانشگاهي، به اين استاد ارزشمند فرصت داده نشد تا به صورتي وسيعتر و در سطحي اثرگذارتر به انتشار دانستههاي پُرارزش خود بپردازد؟
شايد که از نيش قلم و بيان صريح و تندش، از استقامت و استقلال شخصيتش واهمه داشتند. داشتن مدرک ليسانس، فوق ليسانس و دکترا بهانه بود. آيا از شخص دانشمندي مانند او برنميآمد که يک رساله بنويسد؟
گويا بعدها پروفسور «رضا» از استا «محيط طباطبائي» دعوت کرد که به تدريس در دانشگاه بپردازد. اما او با شهامت جواب داده بود که:
«تا ميتوانستم مفيد باشم درهاي دانشگاه به رويم بسته بود. اما حالا ديگر دير است.»
البته راه نيافتن او به دانشگاه سبب نشد که در زمينههاي پژوهشي و آموزشي، به تحقيق و بررسي نپردازد. برعکس، او تقريباً هر هفته، مقالهاي انتقادي و غالباً تند در بارهي وضعيت نابسامان دانشگاهها و مراکز علمي مينوشت و کمبودهاي آموزشي را بازگو ميکرد. گذشته از آن، به تشريح شرايط آرزويي و درخور يک دانشگاه مناسب و يا يک مرکز علمي و پژوهشي واقعي ميپرداخت.
او ميگفت و مينوشت که يک استاد پژوهشگر چه صفات و خصوصياتي بايد در کار خود داشته باشد. بيشتر افراد ميگفتند چون استاد، خود به دانشگاه راه نيافته، چنين و چنان مينويسد. اما حقيقت جز اين بود و هنگامي که پرفسور«رضا» نيز «محيط طباطبائي» را با تکريم و جلال تمام به دانشگاه تهران دعوت کرد، باز هم نوشت و بر اينگونه انتخاب اعتراض کرد:
«شما چگونه دريافتيد که من براي تدريس تاريخ صلاحيت دارم، اما ادبيات عرب و يا زبان و ادبيات فارسي يا عرفان و معارف اسلامي را نميتوانم درس بدهم؟»
استاد «محيط طباطبائي» و کار در راديو
کساني که دههي 1330 خورشيدي را به ياد ميآورند حتماً برنامههاي راديويي «مرزهاي دانش» را هم شنيدهاند. استاد «محيط طباطبايي» در سال 1337 خورشيدي، سرپرستي برنامههاي «مرزهاي دانش» راديو ايران را بهعهده گرفت و خود نيز در آن برنامهها سخنراني ميکرد. هنوز هم دوستداران فرهنگ، ادب و تاريخ، آن گفتارها را به خاطر دارند.
«محيط طباطبائی» در آن برنامهها از استادان و دانشمندان و پژوهشگران دعوت ميکرد که در بارهي موضوعي ويژه، سخنراني کنند. اين مسؤليت 31 سال تداوم يافت. در سالهاي پاياني مسؤليتش، خود استاد، سخنران بيشتر برنامهها بود. سخنرانيهاي مورد نظر، در سراسر ايران، با زباني ساده، روان و شيرين پخش ميشد. اين برنامهها در آشناساختن طبقات گوناگون مردم ايران و مردم فارسي زبان سرزمينهاي همسايه با فرهنگ ديرينه سال خود نقش بسزايي داشت.
صورتپسندان، سيرت او را نديدند

از راست: دکتر محمدامین ریاحی ـ استاد محیط طباطبائی ـ دکنر ضیاءالدین سجادی ـ دکتر جواد مشکور ـ دکتر منوچهر ستوده و دکتر ایرج افشار
جاي دريغ و درد است که انساني توانا و فرهيخته، با سرمايهاي از خرد و دانش نتواند از مواهب مادي زندگي بهرهي چنداني ببرد. صورتپسندان و متظاهران، سيرت انساني و ارزشمند او را نديدند و قدرش را ندانستند.
استاد «محيط طباطبائي» تمام عمر خود را در خيابان شهلا (ژالهي سابق) در يک خانهي دويست متري و با نهايت عزت و مناعت طبع زندگي کرد.
استاد «انجوي شيرازي» مينويسد:
«خوب به ياد دارم که دوستي به نام «محمدباقر رفيعي»که از ارادتمندان استاد بود، زمستان که ميشد با آن کميابي نفت، نگران سلامتي استاد «محيط» بود که مبادا نفت نداشته باشد. او از اينسو و آنسو حلبهاي نفت تهيه ميکرد و به منزل استاد ميبرد. دردناک و غير منصفانه است که زندگي اين شخصيت ادبي را با افرادي مقايسه کنيم که «هِر» را از «بِر» تشخيص نميدادند و از بسياري مواهب مادي و رفاه اجتماعي برخوردار بودند.»
«استاد محيط طباطبائي» بيش از 60 سال قلم زد و بيش از دوهزار مقاله نوشت. نوشتههاي او هميشه مورد علاقهي خوانندگان بود اما حکام وقت هرگز دل خوشي از او نداشتند زيرا آنها دوست داشتند که قلم او در خدمت منافع آنان باشد. آزادانديشي و استقلال فکري «محيط طباطبائي» و رفتار و گفتار او مايهي ناخرسندي قدرتمندان زمانه بود. با اين همه، صلابت شخصيت او چنان بود که ناچار تحملش ميکردند تا از نام و اعتبارش بهره برگيرند.
***
دکتر «محمدامين رياحي» از عزت نفس استاد «محمد طباطبائي» خاطرهاي نقل ميکند:
«در آن سالها که من متعهد خدمت در بنياد «شاهنامهي فردوسي» بودم، استاد بر سر راه خود و از خانه به کتابخانهي مجلس، همه روز يکي دو ساعتي در بنياد توقف ميکرد که اين ديدارها، عمدتاً به بحثهاي علمي ميگذشت. بنياد تصميم گرفت طبق مقرراتي که در پرداخت حقالزحمهي استادان و پژوهشگران معمول بود، در بارهي او نيز عمل کند. از اين رو، اعتبار لازم تأمين گرديد و موضوع با مقدمات مناسبي با ايشان در ميان گذاشته شد. او تشکر کرد و گفت:
«من از تاريخ برگزاري هزارهي «فردوسي» که نخستين مقالهام را در بارهي بزرگترين شاعر ايران نوشتهام تا امروز که چهل سال از آن زمان ميگذرد ( 1313- 1353) پيوسته در بارهي شاهنامه کار کردهام و ديناري هم از اين بابت از جايي دريافت نکردهام. جان من با جان «فردوسي» درآميختهاست. من عاشق «فردوسي» و شاهنامه هستم. روا مداريد که در اين بازپسين، پس از يک عمر عشق، آن را به ماديات آلوده گردانم. اما اگر به خدمات من نيازي باشد، تمام وقتم را در اختيار اين بنياد ميگذارم.
ميدانستم که او زندگي مرفهي ندارد. حقوق بازنشستگي بسيار ناچيزي از وزارت آموزش و پرورش دريافت ميکرد. مبلغي هم از بابت برنامهي راديويي مرزهاي دانش از راديو ميگرفت که آن روزها، آن برنامه نعطيل و مقرري او نيز قطع شده بود.»
حقشناسي، اما چه دير!

رديف اول نفر وسط، استاد محیط طباطبائي
دکتر «محمدامين رياحي» در نقل خاطرات خود از استاد «محيط» ميافزايد:
«دانش بسيار گسترده، فراواني نوشتهها و پژوهشهاي «محيط طباطبائي»، موجب شد تا برخي دوستان و بعضي مراکز فرهنگي کشور، در انديشهي اداي احترام نسبت به او برآيند. در اينجا سه موردي را که من از آن آگاهم ذکر ميکنم:
بار اول هنگامياست که دانشگاه تهران تصميم گرفت به «احمد آرام»، «محمد پروين گنابادي»، دکتر «غلامعلي رعدي آذرخشي»، «فرنگيس شادمان»، دکتر «غلامحسين مصاحب» و «حبيب يغمايي» دکتراي افتخاري بدهد تا نوعي حقشناسي نسبت به آنان شده باشد. در جلسهاي که در دفتر رئيس دانشگاه (دکتر هوشنگ نهاوندي) تشکيل شده بود، نام «محيط» جزو اسامي شايستگان دريافت اين عنوان قيد شده بود ولي چون يکي دو تن از شرکتکنندگان معترض بودند موضوع فقط در مورد او مسکوت ماند.
چون اين کار ناروا، موافق با مصلحت فرهنگي نبود به کمک دکتر «هوشنگ نهاوندي»، دانشگاه ملي پذيرفت به نشانهي حقشناسي جامعهي علمي کشور به مرحومان «جلال همايي»، «محيط طباطبائي» و «محمدتقي مصطفوي» عنوان دکتراي افتخاري داده شود و چنين شد.
ديگر بار، نخستين جايزهي آثار ملي به منظور تقدير از خدمات محققان و دانشمندان ايراني و خارجي از سوي انجمن آثار ملي در سال 1357 به مبلغ يک ميليون ريال براي مجموع تحقيقات، خدمات و آثار «محيط طباطبائي» به ايشان تعلق گرفت.
سومين بار در همان سال مجموعه مقالاتي(1) از نوشتههاي ادباي کشور که به پاس سالهاي دراز خدمات تحقيقي محيط به نام «محيط ادب» به چاپ رسيده بود، در مجلس دوستانهي فرهنگي توسط دکتر «علياکبر سياسي» به ايشان اهدا شد.
و بالاخره شايد آخرين حقشناسي کشور نسبت به مقام علمي «محيط» انتخاب او به عضويت فرهنگستان زبان و ادب ايران در سال 1369 بودهاست.
***
بسيار مناسب و بجا ميبود اگر نمونهاي از آثار استاد «محيط طباطبائي» در اينجا آورده ميشد. دريغ که به دليل دسترسي نداشتن به اين منابع، اين خواست فراهم نميشود. اما نمونهي کوتاهي را که استاد در پاسخ به نامهي دکتر «ايرج افشار» براي او فرستاده، ميآورم. ويژگي تواضع و آزادگي را در همين مطلب کوتاه به راحتي ميتوان ديد.
«ايرج افشار» در نوشتهاي که پس از درگذشت استاد و به ياد او در ماهنامهي «دنياي سخن» منتشر ميکند چنين مينويسد:
«...نامهي ديگري از مرحوم محيط يافتم مورخ( 22 اسفند ماه 1329) است که شرح حال ايشان را خواسته بودم تا در کتاب «نثر فارسي معاصر» چاپ کنيم و نسبت به خدمات تحقيقي ايشان که از قدماي محققان درشمار بودند، حقگزاري شده باشد. تا بر ايشان اين تصور عارض نشود که نويسندهي جوان ناپختهاي همان ظلمي را به ايشان کردهاست که دانشگاه تهران در دعوتناکردن از ايشان در تدريس روا داشته بود و هماره مرحوم «محيط» بهحق خود را از بسياري از استادان و مدرسان دانشگاه فاضلتر ميدانست.
دريغا نامهي ايشان موقعي رسيدکه کتاب مذکور به پافشاري ناشر (مرحوم حسن معرفت) چاپ و نشر شده بود (تهران 1330) و ناچار در صفحهي آخر يادآوري شد متأسفانه سرگذشت آقاي محيط طباطبائي بهدست نرسيد. چون محيط طباطبائي در اين نامهي کوتاه سرگذشتي از خويش نوشتهاست که تا کنون نشر نکردهام و آگاهيهاي خوبي را دربردارد آن را در اينجا به چاپ ميرسانم تا يادگار مکاتباتي ميان ما محفوظ بماند:
« 22 اسفند 1329
ضميمهي يک قطعه عکس
دوست ارجمند آقاي افشار چندي است نامهي شما را دريافت کردهام ولي به مناسبت در دست نداشتن عکس، نتوانستم زودتر جواب بدهم.
اينجانب در دهم ربيعالثاني 1320 مطابق با سال 1281 در قريهي کوهستاني گزلا از قراي سفلاي اردستان بهدنيا آمدهام و دورهي طفوليت را تا سن بيست و دو سالگي در قصبهي زوارهي اردستان زندگي کردهام. از سال 1320 شمسي به بعد در تهران به بهانهي تحصيل و سپس بهعنوان کار سکونت داشتهام.
درسي که به کار دنيا و آخرت بخورد، نخواندهام. مدرسهاي که قابل باشد نديدهام. سهسالي عنوان محصلي شعبهي ادبيات دارالفنون و مدرسهي حقوق را داشتم. ولي اگر اندکي به خواندن و نوشتن آشنايي دارم، ربطي به مدرسه ندارد. پيش خود شکسته بسته قدري فارسي و عربي و فرانسه و انگليس و خيلي کم، آلماني ياد گرفتهام . تأليفي که قابل باشد، ندارم. چند جزوه و رساله در برخي موضوعات بههم پيوستهام که غالباً ميل به چاپ آنها را نداشتهام. مقداري مقالات در مجلات و جرايد نوشتهام که فعلاً به کفّارهي تحرير آنها دور از وطن در هندوستان بسر ميبرم و رياضت ميکشم تا باشد تأثير آنها از ذهن عوامل مؤثر برطرف شود.
کارم معلمي بوده ولي هرگز به خوي معلمين متخلق نبودهام بلکه بيشتر به روش اهل قلم رفتهام. ولي اثري صحيح از قلم من خارج نشدهاست. بهطور کلي عمري به بطالت گذرانده ولي خدا را شکر که حق کسي را ضايع نکردهام و اگر خدمتي انجام نداده، مرتکب کار زشتي هم نشدهام.
با ارادت و احترام
محمد محيط طباطبائي
23/12/1329 »
***
«محيط طباطبائي» پيش از مرگ بر اثر زمينخوردگي دچار عفونت پا شد. يک ماه بيمار و بستري بود. کمي بعد به علت بروز اختلالات در ناحيهي قلب در بيمارستان بستري شد. مدتي بعددچار خونريزي گوارشي گرديد و بالاخره در بعد از ظهر سهشنبه بيست و هفتم مرداد 1370 بدرود حيات گفت. پيکر او، طبق وصيت استاد به برج طغرل در نزديکي ابنبابويه در شهر ري به خاک سپرده شد.
نمونهي شعري از استاد محيط طباطبائي:
سخن خاموش
آنچنـــان از ياد بــــردم آشيان خـــــويش را
کـــز نگاه غير ميگيـــــــرم نشان خويش را
شعلهي شمع حياتم سوخت تا خامــوش شد
بس که خود دادم به خاموشي زبان خويش را
دست درکــار جـــــدال مغز و قلب خــــود شدم
بـــر هلاک جسم و جان بستم ميان خويش را
در وجــودم نيست ديگـــر طاقت صبر و سلوک
آزمـــودم بـارهــــا تــــاب و تـــوان خـــويش را
آنچنــان وامانــده از راهم که نتوانم شنــود
صبحـــدم بانــــک دراي کــاروان خـــويش را
مرغ حق خاموش شد از ذکر حق وقتي که ديد
بـــر پــر و بال زَغَن، ســوهان جـــان خويش را
مهــره تا برجاي مرواريد غلطان عرضــه گشت
در کف دريــا صـدف گم کــرده کــان خويش را
سهمگين بادي وزيـــد از جانب البـــرز کــوه
همچو ديو از کف رهــــاکرده عنان خويش را
لــــرزه بر اندام کوه افکنـد و آتش بــرفشـاند
در تف آن ســوختم مـــرغ روان خــــويش را
تا نســوزد بــوم ايــرانشهـــر در آتشفشـــان
بر سر تفتـــــان فروبستم دهــــان خويش را
جفت سوداگر در اين سودا نجستم سود خويش
بل بـــه ســــود ديگــــران ديـــدم زيان خــويش را
اعتمـــاد خـــلق را يکبــــاره از کف دادهانــــــد
هـر کسي از ديگـري خواهد ضِمان خـويش را
قــوتِ جــانِ آدم دانـــا بــه خـــون آغشتـه بين
چون بــه خوناب جگــر پــرورده نان خـــويش را
از«محيط» اين قصه را بشنو! که افشا ميکند
بـــا زبــــان بيزبــاني داستــــــان خـــويش را
برگرفته شده از : ماهنامهي «دنياي سخن» شمارهي 50، تير ـ مرداد ـ شهريور 71
----------------------------------------------------------------------
(1) عنوان مجموعهمقالاتي است که از دوستان مرحوم محيط طباطبائي براي اهدا به ايشان گردآوري شد و با همکاري مرحوم حبيب يغمايي و دوستان دانشمند دکتر سيدجعفر شهيدي و دکتر محمدابراهيم پاريزي به چاپ رسيد و به اهتمام دبيرخانهي هيأت اُمناي کتابخانههاي عمومي کشور که در ان وقت در عهدهي کفايت علياصغر سعيدي بود، پخش شد.
يادوارهي «ناظم حکمت»

نگاهتان خطا ميرود،
درست ديدن هم هنر است،
درست انديشيدن هم هنر است.
دستان هنرآفرينتان گاه بلاي جانتان ميشود
خميري فراوان را ورز ميدهيد، لقمه اي از آن را خود نميچشيد،
براي ديگران بردگي ميکنيد و فکر ميکنيد آزاديد،
عني را غنيتر مي سازيد و اين را آزادي ميناميد!
سوم ژوئيه، سالروز مرگ «ناظم حکمت»، شاعر آزاديخواه و مبارز ترکيه است.
***
«ناظم حکمت» شاعر ترقيخواه ترک، در بيستم ژانويهي سال 1902 در شهر «سالونيک» در تر کيه بهدنيا آمد. او در خانواده اي هنرمند رشد و پرورش يافت. مادر، نقاش بود و پدر بزرگ، اديبي شاعر. در چنين خانوادهاي و در جمع دوستاني اهل ادب و فرهنگ بود که او با شعر آشنا شد.
در هفدهسالگي اولين مجموعه شعر خود را به چاپ رساند. ناظم جوان، سبک پدر بزرگ را در سرايش اشعارش نميپسنديد و اعتقاد داشت:
« من شعرهاي او را هرگز بهدرستي نفهميدم زيرا در قالب اوزان عروضي کهن بود و پر از واژههاي عربي و فارسي».
ناظم حکمت اما در سرودن اشعارش، قالبهاي شعر کهن را درهم ريخت و شعر نو ترکيه را بنيان نهاد. دريافت او آن بود که آن قالبها کلام او را زنداني وزن و قافيههاي دشوار ميسازد. با اين کار، او گسترهي وسيعتري را فراروي خود قرار داد که از مرزهاي کشورش فراتر ميرفت و جهاني را دربر ميگرفت.
«ناظم حکمت» را به جرأت ميتوان پدر شعر نو ترکيه دانست. او در فضاي نوسرايي شعر ترکيه از «ماياکوفسکي» شاعر درامنويس روسي تأثير پذيرفت و آن را در کشور خود رواج داد. محتواي انساني و آزاديخواهانهي اشعارش و سبک و زباني را که براي سرودن برگزيده بود، شعر او را به فراسوي مرزهاي ترکيه کشاند و محبوبيت او را دوچندان ساخت.
آنچه که شخصيت او را در نزد ديگر مردم جهان برجسته ميساخت، باور به اصل آزادي، حرمت و ارزش انساني بود که او آن را به عنوان يک اصل خدشهناپذير در زندگي، حق هر فرد و امري ضروري براي زيستن ميدانست. او بر اين باور بود که با نبود چنين اصلي در زندگي ، در آن سوي ميلههاي زندان که آزاديش مينامند، باز هم بند است و قفس. اما بند و قفسي از نوع ديگر.
ما را به بند کشيدهاند
زندانيمان کردهاند
مرا در اين درون
و تو را در آن بيرون
اما چيزي نيست اين
ناگوار هنگاميست که برخي
دانسته يا ندانسته
زندان را در درون خود ميپرورانند

ناظم حکمت در رندان
او با وجود سالهاي دشوار و طاقت فرساي در بندبودن، نه تنها در باورهايش نسبت به عشق و زندگي خللي واردنيامده بود بلکه بر اين اصل باورمند مانده بود که عشق نيز درگسترهي احترام به شرف و حرمت انساني و داشتن آزادي است که ميتواند ببالد و به بار نشيند.
در انديشهي او، داشتن هر تفکر و باوري بدون عشق به انسانها بيمعني است. براي او شعر و عشق، هميشه پديدههاي ارزشمندي بودهاست:
زندگي يعني اميد، عشق من!
زيستن، مشغلهاي جديست
درست مثل دوست داشتن تو
محتواي شعر«ناظم حکمت» زبان حال همهي کساني است که زندهاند، اما زندگي نميکنند و رنج ميبرند. خود او ميگويد:
«در شعر از عشق، صلح، انقلاب، زندگي، مرگ، شادي، اندوه، اميد و نااميدي سخن ميگويم. ميخواهم هرآنچه که ويژهي انسان است، ويژهي شعر من نيز باشد».
«ناظم» با شاعران، نويسندگان و هنرمندان متعهد و مبارز بسياري چون «آراگون»، «پابلو نرودا»، «نيکلاس گيلين» و «سارتر» باب دوستي و آشنايي گشوده بود. زندگي و اشعار او در جهان حس احترام و همدردي بسياري را نسبت به او برانگيخت. از همين رو زماني که در بند بود، تلاش زيادي براي آزادي او صورت گرفت.
در ايران نيز او در ميان شاعران و نويسندگان پيشرفته جايگاه ارزشمندي داشت. گفته ميشود که «نيما» او را شناخت، سبک شعرش را پسنديد و آن را نمونهي مناسبي براي ساختار شعر نو در ايران که دوران کودکي خود را مي گذراند، قرار داد.
«ناظم» در جواني، آکادمي نيروي دريايي ترکيه را برگزيد اما پس از جنگ جهاني اول، شغل خود را رها کرد و براي کار تدريس به شرق ترکيه رفت. بعدها به کار روزنامهنگاري پرداخت و به فعاليت هاي سياسي نيز کشيده شد. در قيامي که عليه «آتاتورک» صورت گرفت، شرکت کرد و از طرف نيروهاي دولتي دستگير و به بيست و هشت سال و چهار ماه زندان محکوم گرديد. در حالي که دوازده سال از بهترين سالهاي زندگي خود را در زندانهاي ترکيه گذرانده بود با استفاده از عفو عمومي، آزاد شد.
او در سال 1951، مخفيانه استانبول را ترک کرد و همان سال نيز دولت ترکيه از او سلب تابعيت کرد. در مجموع هفده سال از عمرش را در زندان گذراند و سالهاي پاياني عمر را در تبعيد. در آغاز در کشور بلغارستان زندگي ميکرد و سپس تا زمان مرگ در شوروي سابق زيست.
او در سال 1952 با «پابلو نرودا» آشنا شد و در همين سال جايزهي صلح را نيز دريافت کرد و در 1955 در کنگرهي صلح «هلسينکي» شرکت کرد.

در فستیوال 1951
شعر زير را «پابلو نرودا»، پس از مرگ «ناظم حکمت» در اندوه از دست دادن او سرودهاست:
چرا مُردي ناظم!
اينک بيسرودههاي تو
چه کنيم؟
کجا جويم چشمهاي را که در آن
لبخندي باشد؟
که به گاه ديدارمان، در چهرهي تو بود
نگاهي همچون نگاه تو،
آميزهاي از آب و آتش
مالامال از ملال و شادي و رنج
***
اينک دستهگلي از گلهاي داوودي شيلي
نثار تو باد!
بيتو در جهان چه تنهايم
از دوستيات که برايم نان بود،
و نيز فرو نشانندهي عطشان ما،
و به خونم توان ميداد،
بينصيب ماندم.
قدرت حاکمه و نيروهاي محافظهکار ترکيه از شعر او، به سبب نيروي برانگيزاننده و ويژگي قوي مردمي و انساني آن هراس داشتند و هنوز هم دارند. زيرا پس از گذشت اين همه سال از مرگ او، اثري از اشعارش در کتابهاي درسي و آموزشي ترکيه ديده نميشود.
بخشي از آثار او بيانگر درد دوري از ميهن و کاشانهي اوست. اين حسرت دروني را در يکي از شعرهايش بازتاب داده و خواسته که پس از مرگش، او را در دهکدهاي در آناتولي به خاک بسپارند. دريغا چنان نشد که او آرزو ميکرد.
«ناظم حکمت» در سحرگاه روز سوم ژوئيه 1963 در مسکو، در سن 61 سالگي چشم از جهان فرو بست و صدايش که ترانهخوانِ اميدها و آرزوهاي آيندهي انسانهايي بود که براي نان، آزادي، برابري و حرمت انساني مبارزه ميکردند خاموش شد.
سازمان علمي و فرهنگي سازمان ملل (يونسکو) سال 2002 ميلادي را که بزرگداشت صدمين سال تولد او بود، به جهت جايگاه ارزشمند او در ادبيات متعهد جهان، سال «ناظم حکمت» اعلام کرد.
آثار «ناظم حکمت»:
آثاري که در طول ساليان مبارزه و تبعيد از او باقي مانده، بيش از 14 مجموعه و 11 نمايشنامه است که به زبانهاي بسياري در دنيا برگردانده شدهاست. دو رمان نيز به نامهاي «خون سخن ميگويد» و «برادر زندگي زيباست» دارد که رمان اولي را در آغاز با نام مستعار «اورهام سليم» نوشتهاست و رمان دوم آخرين اثر اوست که آن را حدود يک سال پيش از مرگ خويش به قلم آورده است.
دو شعر از ناظم حکمت:
روشنايي پيش ميآيد
و مرا دربرميگيرد
دنيا زيباست
و دستانم از اشتياق سرشار
نگاه از درختان برنميگيرم
که سبزند و بار آرزو دارند
راه آفتاب از لابهلاي ديوارها ميگذرد
***
پشت پنجرهي درمانگاه نشستهام
بوي دارو رخت بربسته
مبخکهاي جايي شکفتهاند
ميدانم
اسارت مسئلهاي نيست
ببين!
مسئله اينست که تسليم نشوي
ناظم حکمت _ 1948
درمانگاه زندان
جهان
من و دوره گرد گذرمان
بغايت در آمريكا گمناميم.
با اين همه
از چين تا اسپانيا، از دماغه اميدنيك تا آلاسكا
در هر وجب از آب و خشكي، دوستاني دارم
و دشمناني.
چنان دوستاني كه يكبار نيز، هم را نديده ايم
ميتوانيم اما بميريم
از بهر ناني برابر، آزادي برابر،
رويايي برابر
و آنچنان دشمناني
تشنه بخون من،
و من به خونشان.
قدرتم از آن
كه نيستم تنها
در اين گسترده دنيا.
جهان و خلقش نمايانند در قلب من
آشكارند در علم من.
به آرامي و صراحت،
پيوسته ام
به پيكار عظيم.

آرامگاه ناظم حکمت
شعر زير را هوشنگ ابتهاج (هـ. ا. سايه)براي ناظم حکمت سرودهاست:
به ناظم حکمت
مثل يک بوسهي گرم،
مثل يک غنچهي سرخ،
مثل يک پرچم خونين ظفر،
دلِ افراختهام را به تو ميبخشم،
ناظم حکمت!
و نه تنها دل من،
همهجا خانهي توست:
دل هر کودک و زن،
دل هر مرد،
دل هر کس که شناخت
بشري نغمهي اميد تو را، که در آن هر شب و روز
زندگي رنگ دگر، طرح دگر ميگيرد.
***
زندگي، زندگي
اما، نه بدينگونه که هست
نه بدينگونه پليد
نه بدينگونه که اکنون به ديار من و توست،
به دياري که فرو ميشکنند
شبچراغي چو تو گيتيافروز
وز سپهر وطنش ميرانند
اختري چون تو، پيامآور روز.
ليک، ناظم حکمت!
روي کاغذ زکسي
وطنش را نتوانند گرفت.
آري، اي حکمت: خورشيد بزرگ!
شرق تا غرب ستايشگر توست،
وز کران تا به کران، گوش جهان
پردهي نغمهي جانپرور توست.
جغدها
در شب تبزدهي ميهن ما،
ميفشانند به خاک
هر کجا هست چراغي تابان،
و گل غنچهي باغ ما را
به ستم ميريزند
زير پاي خوکان.
و به کام خفاش
پرده ميآويزند
پيش هر اختر پاک
که به جان ميسوزد،
وين شبستان فروريخته ميافروزد.
***
ليک جانداروي شيرين اميد
همچو خون خورشيد ميتپد در رگ ما.
و گل گمشده سر ميکشد از خاک شکيب.
غنچه ميآرد بيرنگ فريب،
و به ما ميدهد اين غنچه نويد
از گل آبي صبح
خفته در بستر خون، خورشيد.
***
نغمهي خويش رها کن، حکمت!
تا فروپيچد در گوش جهان
و سرود خود را
چو گل خندهي خورشيد، بپاش
از کران تا به کران!
جغدها، خفاشان
ميهراسند ز گلبانگ اميد
ميهراسند زپيغام سحر....
بسرائيم و بخوانيم، رفيق!
نغمهي خون شفق
نغمهي خندهي صبح.
پردهي نغمهي ماست
گوش فرداي بزرگ.
و نوابخش سرود دل ماست
لب آيندهي پاک...
هوشنگ ابتهاج
(هـ. ا. سايه)
تهران، اسفند 1330
***
ويژه برنامهاي را که به مناسبت بزرگداشت ناظم حکمت در سال 2002 تهيه شده، در اينجا بشنويد.