تبليغاتX
Pooyeh پویه
 

بُعدي ناگفته از زندگي «شمس تبريزي»

«شمس تبريزي» کيست؟ فرشته‌اي در هيأت انسان و يا انساني در چهار چوب بسته‌ي تن با همه‌ي ضعف‌ها، حقد و حسدها و پويايي‌ها و شکوفايي‌ها. آيا مي‌توان انسان آسماني را در گستره‌ي خاک سراغ گرفت؟ و اگر سراغ چنين انساني را بگيريم، آيا حکايت از ساده نگري و يکدست انديشي ما ندارد؟ به سراغ «شمس تبريزي» برويم و از درون ادبیات کشورمان شاهد رابطه‌ي نابرابر حقوق او با همسرش «کيميا خاتون» باشیم. 

يازدهم تيرماه، بزرگداشت «مولانا جلال‌الدين محمد بلخي» و در حقيقت برابر با سالروز درگذشت اين شاعر و متفکر بزرگ ايراني است که در سال 604 قمري برابر با 1225 ميلادي در سن 68 سالگي در گذشته‌است.

***

معمولاً آن‌چه در چنين روزها و يا بزرگداشت‌هايي گفته مي‌شود بيشتر در راستاي زندگي و مرگ «مولانا»، رابطه‌ي فکري و عاطفي او با «شمس» و بررسي ويژگي‌هاي گوناگون فرهنگي و رفتاري در آثار اوست. تا کنون کم‌تر ديده شده که در پرداخت به زندگي «مولانا» و مراد او «شمس تبريزي» به خصلت‌هايي پرداخته شود که به طبيعت انسان و يا بهتر بگوئيم، يک انسان زميني نزديک‌تر است. شايد به اعتقاد گروهي، اين امر، در گستره‌ي مثنوي يا مولوي‌شناسي و يا انسان‌هاي وارسته‌ي ديگري از اين دست قرار ندارد.

براي بسياري از ما که «غزليات شمس تبريزي» را خوانده‌ايم، اين نکته در رديف ابتدايي‌ترين آموزه‌هاي ادبي است که شخصيتي ارجمند، گمنام و پر از رمز و راز به نام «شمس تبريزي» يا «شمس پرنده»، دريايي از احساس و انديشه را در وجود «مولانا»، در هيأت کتاب «غزليات شمس تبريزي» به جوش و خروش در آورده است. ما در مکتب و مدرسه، در محفل‌هاي ادبي و دانشگاه، جز اين چهره‌ي احترام برانگيز، کمتر نکته‌ي ديگري در مورد زندگي «شمس تبريزي» شنيده‌ايم.

پرداخت به گوشه‌اي از زندگي «شمس تبريزي»، نه تنها به معني فراموش کردن «مولانا» نيست بلکه اين پرداخت، چراغي بر مجموعه‌ي زندگي مولاي روم مي‌تاباند که يکي از چهره‌هاي عميق ادبيات ماست. پر واضح است که غرض از اين نوشتار غبارآلود کردن چهره‌ي «شمس تبريزي» و به دنبال آن چهره‌ي «مولانا» که در برشي از زندگي خود، شيفته‌ي انديشه‌ها و گفته‌هاي او شده بود نيست. اگر چنين انديشه‌اي در ذهن کسي راه يابد، درست به مثابه‌ي آنست که انسان، بر خلاف منطق و شعور انساني بخواهد از اينان چهره‌هايي بي‌عيب و نقص، کامل و آسماني ارائه دهد.

بزرگي «مولانا» و مراد او «شمس تبريزي» در آن است که با وجود زميني بودن و با وجود داشتن همه‌ي ضعف‌هاي انساني، چنان پوينده و چنان بزرگند که تاريخ فکر و ادب ايران و جهان نمي‌تواند  زايندگي‌ها و تأثير ژرف انديشه‌هاي آن‌ها را بر نسل‌هاي انساني نديده بگيرد.

از اين رو وقتي در خبر‌ها مي‌خوانيم که کتابي به نام «کيميا خاتون» به قلم «سعيده قدس» منتشر مي‌شود که به بعد ديگري از زندگي «شمس» مي‌پردازد که جز آن چيزي است که تا به‌حال شنيده‌ايم، سخت دچار ترديد مي‌شويم. آن‌چه در اين کتاب مي‌آيد نه تنها او را به عرش نمي‌برد بلکه به سختي، او را از جايگاه فرازنشينانه‌اي که دارد در ذهن انسان برابر طلب امروز فرو مي‌کشد.

نويسنده‌ي کتاب «کيميا خاتون»، «سعيده‌ قدس» است که اين کتاب را در قالب رمان ارائه داده‌است. من هنوز به اين کتاب دسترسي نيافته‌ام اما ‌چنان‌که در خبرها آمده، کتاب بر اساس متن‌هاي معتبر تاريخي نوشته شده‌ و به زندگي «کيميا خاتون»، دختر «محمدشاه» و «کراخاتون» مي‌پردازد. «کراخاتون» مادر «کيميا خاتون»، پس از مرگ شوهر خود «محمدشاه»، به‌عنوان همسر دوم «مولانا» به عقد او در‌مي آيد.

آن چه در خبرها در ارتباط با مطالب کتاب «سعيده قدس» آمده بود، براي من انگيزه‌اي شد تا در اين زمينه، در جستجوي منابع ديگري برآيم و از طريق تجزيه و تحليل برخي پژوهشگران معتبر و نام‌آور کشورمان، چند و چون موضوع را در پيرامون رفتار «شمس تبريزي» با همسرش «کيمياخاتون» براي آگاهي خودم بيشتر روشن کنم. اين دو کتاب يکي اثري است از دکتر «عبد‌الحسين زرين‌کوب» با نام «پله‌پله تا ملاقات خدا» و ديگري «باغ سيز عشق» از دکتر «محمدعلي اسلامي ندوشن».

پس از خواندن دو نوشتار از دو نويسنده‌ي آگاه و شناخته‌شده‌ي کشورمان، که در مورد رابطه‌ي «شمس» با همسرش نوشته شده، ابعاد ديگري از شخصيت افرادي همچون «شمس تبريزي» و «مولانا» بر ما روشن مي‌شود. اگر برخوردي شتاب‌آميز و احساسي به اين شخصيت‌ها که در ذهن ما در اوج هستند، داشته باشيم، به سختي افسرده و سرخورده مي‌شويم. اما اگر از ديدگاه انسان زميني به آن ويژگي‌ها بنگريم، به اين پديده نگاه طبيعي‌تري خواهيم داشت.

نخست بايد بر اين نکته باور داشت که از چهار چوب شخصيت اين افراد نيز همان برون تراود که در درون آن‌هاست. در آن صورت قبول خواهيم کرد که انسان‌هايي چون «شمس تبريزي» و «مولانا» نيز داراي خصلت‌هايي همچون حسد، خشم، تند‌خويي و آزار و اذيت نسبت به زير دستان خود بوده‌اند. چنان‌که با وجود تفاوت سني بسيار زياد ميان «شمس» و دخترک جوان، او «کيمياخاتون» را به همسري مي‌گيرد و آن‌گاه پس از مدتي کوتاه، به دليل بدبيني و حسد، او را آزار مي‌دهد و بنا به رواياتي، باعث مرگ او مي‌شود.

***

براي روشن شدن مطلب، نخست به کتاب دکتر «عبد‌الحسين زرين‌کوب» مراجعه مي‌کنيم که در سال 1377 خورشيدي منتشر شده‌است. در بخش «غيبت بي‌بازگشت» در مورد «کيميا خاتون» چنين آمده‌است:           

 

«در گذر شتاب‌آلود و پرهيجان اين سال‌ها بود که «گوهرخاتون» زوجه‌ي «مولانا» درگذشت ( ح640) و او چندي بعد خود را به «تجديد فراش» ناچار يافت.

«کراخاتون» قونوي که از شوهر سابق خود «شاه محمد»، فرزندي به نام «شمس‌الدين يحيي» نيز داشت، زوجه‌ي جديد «مولانا» بود که در اندک مدت توانست به خانه‌ي خاموشي‌زده‌ي خداوندگار، دوباره روشني و گرمي انس و محبت ببخشيد. دختري هم که پرورده‌ي او بود، و ظاهراً او را نيز از شوهر سابق داشت در همين ايام با او به حرم «مولانا» وارد شد. و به‌زودي علاقه‌ي پسر کوچک «مولانا»، «علاء‌الدين محمد» را به خود جلب کرد.

اين دختر «کيميا خاتون» نام داشت و علاقه‌اي که «علاء‌الدين» به او پيدا کرد، معصومانه و ناشي از توافق در سن و در احوال روحي بود. با آن‌که اين علاقه از هر شائبه‌اي منزه بود، در داخل خانواده و در بين زنان حرم تصور يک وصلت آينده را هم بين آنها ظاهراً القا کرد. اما اشتغال «علاء‌الدين» به درس و هيبت و حرمت «مولانا» در خانه، مانع از آن شد که چيزي از اين مقوله در آن ايام به گوش وي برسد. دل‌مشغولي‌هاي «مولانا» در خارج از خانه، او را از آن‌چه در داخل خانه از اين‌گونه پچ‌و‌پچ‌هاي بيخ‌گوشي زنانه نقل مي‌شد، برکنار نگه‌مي‌داشت...» (دکتر زرين‌کوب، کتاب «پله‌پله تا ملاقات خدا» صفحه 100)

در اثناي اين احوال، مرد تبريزي به «کيميا خاتون» که پرورده‌ي حرم «مولانا» و هم‌مقيم حرمسراي وي بود علاقه پيدا کرد و معلوم شد اولياي حق هم از اسارت در دام عشق جسماني در امان نمي‌مانند.

«شمس» که همه‌ي عمر از هر دامي گريخته بود، به هيچ تعلقي سر فرود نياورده بود، حتي از توفان شور و هيجان روحاني «مولانا» خود را کنار گرفته بود، بالاخره به عشق اين دختر «جميله‌ي عفيفه» پايبند شد.

پيرمرد سال‌هاي شصت را پشت سر گذاشته بود، مدت‌ها در آفاق عالم گشته بود و هرگونه تجربه آموخته بود و تا اين هنگام فکر تأهل و انديشه‌ي ترک تجرد به خاطرش رسوخ نيافته بود. تا اين هنگام در هر آن‌چه به تعلقات جهاني مربوط مي‌شد نداي دروني، او را از هرگونه پايبندي برحذر داشته بود. ليکن کيست که گه‌گاه رهائي از خود را که هر تعلقي بدان گره مي‌خورد، در عشق که لازمه‌ي آن نفي خودي است، جستجو نکند؟

اما «کيميا» که «شمس» در داخل حرم «مولانا» با او برخورد کرده بود، سراسر وجود او را تسخير کرده بود و عشق او که «صنم گريزپاي» مولانا را در کمند آورده بود چنان شوري داشت که پيرمرد را حتي به فکر تأهل هم انداخته بود.

«کيميا خاتون» براي «شمس» که همه‌ي عمر، مجرد زيسته بود و اشتغال دايم به سير و سفر، او را از فکر تأهل دور نگه‌داشته بود، يک رؤياي زنده يا يک تجربه‌ي روحاني در سلوک کمال به‌نظر مي‌رسيد. تجسم تجربه‌اي بود که جسم را هم در کنار روح ارضا مي‌کرد و فکر ازدواج با او ، در وي تا حدي نيز متابعت از سيره‌ي پيامبر بود و لاجرم مانع از سير در مراتب کمال روحاني به نظر نمي‌آمد.

اگر خود «شمس» به‌رغم آن بي‌تعلقي که در تمام عمر شيمه‌ي او بود انديشه‌ي اين تأهل را در سر نپرورده بود، در محيط خانه‌ي «مولانا» با وجود غلبه‌اي که او بر احوال «مولانا» داشت، هيچ‌کس نمي‌توانست او را بدين کار الزام يا حتي تشويق کند. اما وقتي پيشنهاد اين ازدواج در حرم «مولانا» مطرح گشت، بي‌درنگ مورد قبول گشت.

با اين حال انعکاس خبر، هم در داخل خانه ناخرسندي «علاء‌الدين محمد» را که گوشه‌ي چشمي به اين دختر داشت تحريک کرد و هم در خارج خانه، غيرت و ناخرسندي بلفضولان را که پيرمرد تبريزي به نظر آنها «کفو» دختر نمي‌آمد، برانگيخت. اما «شمس» به صحبت «کيميا» خو کرده بود و اين بار خشم و تهديد مخالفان، ديگر او را به ترک «قونيه» وادار نمي‌کرد.

***

در تابخانه‌ي مدرسه که مدخل حرم و در واقع قسمت بيروني آن محسوب مي‌شد، حجره‌اي چند به «شمس» و زوجه‌اش واگذار شد و بدين‌گونه، «شمس» در واقع جزو محارم حرم «مولانا» گشت.

به‌هر‌حال علاقه به «کيميا»، او را که در عشق زميني هم مثل عشق آسماني پرشور و گرم‌آهنگ و بي‌آرام بود، دچار وسوسه‌ي غيرت و حسادت کرد. «علاء‌الدين محمد» که انس ديرينه‌ي خانوادگي او با «کيميا» از هر شائبه‌ي آلايش، منزه بود آماج اين غيرت و سوء‌ظن عاشقانه شد و عبور دايم وي از حوالي تابخانه که درواقع مدخل حرم «مولانا» بود و پسر جوان در رفت‌ و آمد به خانه ناچار مي‌بايست از آن حوالي عبور کند، سوء‌ظن عاشق پير را تحريک کرد. چند بار بر اين رفت و آمدِ آزادِ وي اعتراض نمود و حتي يک‌بار چنان‌که از اشارت خود او در طي «مقالات» برمي‌آيد، وي را «تهديد» کرد با منع شديد.

اين منع و تهديد که مثل انس و علاقه‌ي «علاء‌الدين» نسبت به «کيميا»، از «مولانا» مخفي نگه‌داشته شد، در خارج حرم بيش از داخل آن انعکاس يافت. شاگردان «علاء‌الدين» که در مدرسه نسبت به اين مدرس جوان و متشرع، با نظر حرمت مي‌نگريستند و عده‌اي از مريدان «مولانا» که سکونت مرد تبريزي را در کنار حرم «مولانا» اهانتي در حق حيثيت خاندان او تلقي مي‌کردند، زمزمه‌ي ناخرسندي ساز کردند و زير لب غريدند که بيگانه‌اي درون حرم «مولانا» آمده‌است و فرزند صاحب‌خانه را از ورود به خانه‌ي پدر منع مي‌کند!

مخالفت‌ها که رنجش «علاء‌الدين» از تهديد«شمس» هم مايه‌ي تشديد آن شده بود، اندک اندک بالاگرفت. بدگوئي‌ها و ناخرسندي‌ها، دوباره در خارج از حرم شدت پيدا کرد و «شمس» بار ديگر خود را از جانب مريدان «مولانا» و طالب‌علمان مدرسه معروض تهديد يافت. با آن‌که يک‌بار از روي خشم و ناخرسندي به «سلطان ولد» گفته بود که اين‌بار اگر ناچار به غيبت شود ديگر هرگز بازنخواهد گشت و هيچ‌کس نشان او را نخواهد يافت، عشق «کيميا» او را از اين‌که اين تهديد را عملي سازد، مانع آمد.

ترک کردن «قونيه» که لازمه‌ي آن بريدن از حرم «مولانا» و از صحبت «کيميا»ي محبوبش بود، براي او غيرممکن مي‌نمود. ناچار به صبر کوشيد و طعن و خشم مخالفان را تحمل کرد؛ حتي به خلاف گذشته از خشونت پرهيز کرد و تا توانست خود را آرام و مردم‌آميز نشان داد.

بدين‌گونه مردي را که تا سنين آن سوي شصت‌سالگي از هرگونه تعلقي خود را برکنار نگه‌داشته بود، عشق، به دام و قيد تعلق انداخت و عشق از اين بسيار کرده‌است و کند. آن‌چه را سياحت طولاني در آفاق دور، صحبت با مشايخ و زهاد خشک و سرد و مغرور به او نياموخته بود، عشق «کيميا» به او ياد داد.

«کيميا» او را آرام کرد، مردم‌آميز کرد و به تعبير صوفيان از مقام «لي‌مع‌الله» به عرصه‌ي «کلّميني يا حميرا» درآورد. در عين حال آن بي‌خيالي و آسايش خاطر را که به اقوال و احوال او رنگ کبريايي مي‌داد از او بازگرفت.

***

به دنبال اين عشق پيرانه‌سر، «شمس» ناخودآگاه، اندک اندک دگرگوني يافت. رفت و آمد «کيميا» را به خارج خانه محدود ساخت، از غيبت او دچار دغدغه مي‌شد، از معاشرت او با زنان ديگر وحشت داشت و مثل هر پيرمردي که زن جوان را در حباله آرد با او دائم ماجراها داشت.

«کيميا» که فاصله‌ي سني زيادي با او داشت وقتي از صحبت پيرمرد ملول مي‌شد با زنان همسايه به مسجد يا بازار مي‌رفت. وقتي با اين زنان جوان به باغ يا مهماني مي‌رفت و احياناً دير به خانه بازمي‌گشت، «شمس» که قبل از ازدواج از همه‌ي عالم فراغتي داشت از تأخير و درنگ «کيميا» به‌شدت دغدغه‌ي خاطر مي‌يافت و در حق زن خشونت مي‌کرد.

در اين ميان مرگي ناگهاني، بعد از يک بيماري سه‌روزه و در دنبال مشاجره‌اي توفاني که بين زن و شوهر روي داد، به خانه‌ي وي راه يافت و «کيميا» را از وي گرفت. «شمس» به‌شدت محزون و متأسف شد و آرام و قرار خود را از دست داد. اين‌که مرگ محبوبه‌اش (شعبان 644) به‌دنبال يک کشمکش قهرآميز که از تأخير زن در بازگشت از باغ روي داده بود، اتفاق افتاد، وي را به‌شدت از خشونت و قهري که در حق او روا داشته بود، نادم و ناخرسند کرد. زندگي زناشوئي آنها چه کوتاه بود! حتي به يک سال هم نکشيده‌ بود.

«کيميا خاتون» اين بار همراه با مادر بزرگ «سلطان ولد» در صحبت عده‌اي از زنان به رسم تفرج به باغ رفته بود و جائي براي سوء‌ظن وجود نداشت. آيا مصاحبت اين پيرزن که جدّه‌ي «علاء‌الدين محمد» نيز بود، «شمس» را به سوء‌ظن انداخته بود و به اعمال خشونت بيشتري در حق اين زوجه‌ي جوان واداشته بود؟ هرچه بود در بازگشت از باغ و در دنبال مشاجره‌اي سخت، «کيميا» بيمار شده بود و سه روز بعد در خانه‌ي شوهر و با ناخرسندي و تأثر بسيار جان داده بود و مرگ او به شدت «شمس» را پريشان خاطر ساخته بود.

از آن پس اقامت در خانه‌اي که در آن بعد از سال‌ها در‌بدري و آوارگي، يک‌چند در سايه‌ي محبت «کيميا خاتون» به آسايش رسيده بود، براي «شمس» غيرممکن شد. «مولانا»، به گمان او، ديگر به وجود وي حاجت نداشت. مقام تبتل را که براي او رهائي از جاه و حشمت فقيهانه بود، پشت سر گذاشته بود و در پله‌هاي کمال عروج مي‌کرد. جز انس عاشقانه که ممکن بود براي او حجاب راه شود، هيچ چيز او را به صحبت وي الزام نمي‌کرد.

براي خود وي نيز دوري از «قونيه» رهائي از يک خاطره‌ي محنت‌خيز و آزادي از يک تعلق بر باد رفته بود. اکنون که «کيميا»يي وجود نداشت، اکنون که وجود خود او ممکن بود براي «مولانا» هم يک حجاب راه و يک مانع کمال باشد، توقف او «در قونيه» چه ضرورت داشت؟

***

«شمس» در مدت يک هفته در احوال خود و احوال «مولانا» به تأمل پرداخت و استمرار صحبت با وي را ضرورت نديد. «مولانا»يي که که سال‌ها پيش وقتي از مدرسه‌ي پنبه‌فروشان با آن موکب و آن جاه و حشمت غرورانگيز بيرون مي‌آمد در قيد جاه فقيهانه بود، اکنون عارف از قيد‌رسته‌اي بود. آن روز «مولانا» بيماري بود که در وجود وي به يک طبيب الهي برمي‌خورد، اما امروز اين طبيب الهي، خود به بيماري تعلق دچار گشته بود و نياز به طبيب داشت.

اگر در «قونيه» مي‌ماند و به خاطره‌ي «کيميا» که هنوز براي او دلبند و وسوسه‌انگيز و پرجاذبه بود دل مي‌بست، براي رهائي از اين تعلق بيمارگونه به يک طبيب الهي حاجت داشت. اما خود او مي‌توانست صداي اين طبيب الهي را از دل جراحت ديده‌ي خويش بشنود. براي رهائي از اين بيماري مي‌بايست از خاطره‌ي «کيميا» و حتي از حرم «مولانا» و محيط حيات او که يادآور «کيميا» بود، بگريزد. از اين‌رو بي‌آن‌که «مولانا» را خبر کند شبانه «قونيه» را ترک کرد. شايد هشداري را که پيش از آن بر سبيل تهديد به «سلطان ولد» داده بود براي اعلام اين غيبت بسنده ديده بود. پريشاني، دردمندي و ناخرسندي او بيش از آن بود که قبل از اين فرار، قبل از گريز از «قونيه» و از خاطره‌ي «کيميا»، با «مولانا»ي خويش خداحافظي کند.

دکتر عبد‌الحسين زرين‌کوب، «پله‌پله تا ملاقات خدا»، بخش «غيبت بي‌بازگشت»

 

دکتر «اسلامي ندوشن» نيز در کتاب «باغ سبز عشق» در مبحث «افول شمس» به «کيميا خاتون» اشاره دارد و زير عنوان «داستان کيميا»، به ماجراي ازدواج، زندگي و مرگ او مي‌پردازد:

 

داستان «کيميا»

از ماجراي «کيميا خاتون» که مدت کوتاهي به همسري «شمس» درآمد نيز چيز عمده‌اي نمي‌دانيم. چه کسي موجب اين ازدواج نامتناسب گرديد؟

به روايت «سپهسالار»، «شمس» خواستار آن شد و «مولانا» هم از آن استقبال نمود «خداوندگار ملتمس ايشان را به خرمي هرچه تمام‌تر مبذول فرمودند»(ص134).

در جوار خانه‌ي «مولانا»، خرگاهي ترتيب مي‌دهند و زوج جديد در آن به «زفاف» و سپس به زندگي مي‌پردازند. آن‌گاه «سپهسالار» پاي فرد سومي را به ميان مي‌آورد که «علاء‌الدين» پسر دوم «مولانا»‌ست او مي‌نويسد:

«چلبي علاء‌الدين که فرزند متوسط مولينا، خداوندگار بود و در حسن و لطافت و علم و فضل نازنين جهان، هرگاه که به دستبوس والد و والده مي‌آمد (منظور نامادريش کراخاتون بود) و از صحن صُفه عبور مي‌فرمود و به تابخانه (شبستان) مي‌رفت، مولانا شمس‌الدين را غيرت ولايت در جوش مي‌آمد.

تا چند نوبت بر سبيل شفقت و نصيحت بديشان فرمود: «اي نور ديده هرچند آراسته به آداب ظاهر و باطني اما بايد که بعد از اين در اين خانه تردد به حساب فرمايي.»

اين تذکار خود، انگيزه‌ي بهانه‌جويي تازه در باره‌ي «شمس» مي‌شود. دوستان علاء‌الدين و مخالفان «شمس» گفتند:
«عجب کاري است. آفاقي (غريبه‌) آمده‌است و در خانه‌ي خداوندگار درآمده و نور ديده‌ي صاحب‌خانه را در خانه نمي‌گذارد.»

«سپهسالار» همين مخالفت‌هاي مکرر را مشوق غيبت «شمس» از «قونيه» معرفي مي‌کند. بنا به اين قول، قضيه‌ي «علاء‌الدين» با «شمس» دستاويزي شده‌است براي فشار مخالفان بر او.

«کيميا خاتون» نادختري «مولانا» بود که پدرش مرده و مادرش «کراخاتون» همسر دوم «خداوندگار» شده بود و او در خانه‌ي آنان زندگي مي‌کرد. هنگام ازدواج شايد بيست و چند ساله بوده، در حالي که «شمس» از شصت گذشته بوده. آيا دختر با رضايت به اين وصلت تن داده يا هيبت «مولانا» او را به قبول واداشته؟ نمي‌دانيم. ولي احتمال هست که جز «شمس» و «مولانا»، کس ديگري رغبت چنداني به اين ازدواج نداشته و سرانجام هم به فرجام اسفبار پيوست.

«شمس» علاوه بر پيشرفت سن، مردي بدخلق و حسود بوده. خود مي‌نويسد: «با او حکم کردم که روي تو هيچ‌کس نخواهم بيند، الاّ مولانا» (مقالات، اضافات، ص241)

 ***

ظاهراً پس از چندي ميان زن و شوهر اختلافي بروز مي‌کند. مي‌نويسد: « در آن احوال کيميا ديدي چه تأني (صبر) کردم... گمان بود که من او را دوست مي‌دارم و نبود الاّ خداي (يعني که جز خدا کسي را دوست ندارم)». او خود را محق و همسرش را گناهکار مي‌داند. «همه را حلال کردم و او را حلال کردم» (همان، ص224).

عبارت‌هاي «شمس» درست روشن نيست، بريده بريده است. اندکي بعد مي‌گويد: «خبر کرد که بياييد شوي مرا ببينيد. يکي از اين‌سو سر مي‌کند، يکي از آن سو و او را خوش مي‌آيد و آن همه تأني که در باب «کيميا» کردم در مقابل تأني من اندک بود» (همان ص225)
از عبارت «بياييد شوي مرا ببينيد» گويا منظور آن بوده که همسايگان را به کمک طلبيده.

***

ماجراي نهائي از اين‌جا شروع مي‌شود که روزي «کيميا» بي‌اجازه‌ي شوهر، به همراه چند زن خانواده براي تفريح به باغ مي‌رود. «شمس» برمي‌آشوبد و اين عمل بسيار ساده، جريان‌هاي شومي به دنبال مي‌آورد.

«افلاکي» مي‌نويسد:
«کيميا خاتون، زني بود جميله و عفيفه، مگر روزي بي‌اجازت او، زنان او را، مصحوب جدّه‌ي سلطان ولد، به رسم تفرج به باغش بردند، از ناگاه مولانا شمس‌الدين به خانه آمده مذکوره را طلب داشت، گفتند که جدّه‌ي سلطان ولد با خواتين او را به تفرّج بردند. عظيم توليد و به غايت رنجش نمود» (ص641)

چون «کيميا» به خانه باز‌مي‌گردد «درد گردن» مي‌گيرد و بعد از سه روز مي‌ميرد» هفت روز بعد «شمس» ناپديد مي‌شود.

«شمس» که به‌زعم خود آن همه در عروج سير مي‌کرده، نه مي‌توانسته‌است از ميل جسماني پرهيز داشته باشد و نه از حسد‌هاي عاميانه. طبع سرکش او اندک مخالفتي را برنمي‌تافنه. بهانه‌ي مشاجره آن بوده که همسر او بي‌اجازه‌ي او به باغ رفته. آيا حساسيتي نسبت به زنان خانواده‌ي «مولانا» داشته که نمي‌خواسته «کيميا» با آنان جليس شود؟

آنان به احتمالي با اين وصلت نظر مساعدي نداشتند. به هر حال گرهي در کار اين ازدواج بوده. تفاوت سن داماد و عروس، خشونت طبع و غليان «شمس» و نازک‌طبعي دختر جوان در برابر هم قرار مي‌گرفتند. رشته‌ي اتصال «مولانا» بوده که همه‌ي يخ‌ها را در آفتاب وجود خود آب مي‌کرده ولي پاره‌‌ي ابري هم مي‌توانسته اين آفتاب را بپوشاند و جريان باغ پيش آمده. باغ، بهانه‌اي بيش نبوده.

آيا واکنش تند «شمس» تأثيري در تسريع مرگ زود‌رس دختر داشته؟ روشن نيست؛ ولي ظاهراً از آن بهانه‌اي ساخته شده و پاي «علاء‌الدين» به ميان آمده. از کلمات «شمس» که پيش از آن نقل کرديم، برمي‌آيد که ميان زن و شوهر، نقاري بوده. «شمس» طبيعي نبود که بتواند پايبند خانواده بماند و دختر جوان هم حق داشت که انتظارهاي طبيعي خود را داشته باشد. چگونگي احساس «علاء‌الدين» که اين زمان بيست و چند ساله است، نسبت به «کيميا» باز دست‌خوش ابهام است.» مي‌توانست احساسي لطيف باشد که ورود «شمس» به صحنه، آن را سرخورده کرد. نيز مي‌توانست دستاويزي قرار گيرد براي تشديد مخالفت با پيرمرد تبريزي و يا اندکي از هردو.

 محمدعلي اسلامي ندوشن، «باغ سبز عشق»، (ص 71 تا 74)

اطلاعات بیشتر در موردکتاب «کیمیا خاتون» نوشته‌ی «سعیده‌ قدس» را می‌توانید در اینجا  و در اینجا بخوانید.

 

+ نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 16:5 توسط Parvin |

 

                                                  پژوهشگری بر فراز سده‌ها

28 خردادماه، سالروز درگذشت «ابن‌سينا» حکيم و دانشمند ايراني است که روش تأثير گذار او بر تفکر علمي و برخورد انديشمندانه‌اش با عناصر خرافي و ارتجاع ديني عمده‌ترين سهم او بر ميراث فکري و فرهنگ بشري نسل‌هاي پس از خود چه در غرب و چه در شرق است.

«ابوعلي عبدالله‌بن‌حسين سينا» معروف به «ابن سينا» از سال 980 تا 1307 ميلادي (370 تا 428 هجري قمري) زيسته‌است. او در «افشنه» نزديک روستاي «خُرمَيثَن» به دنيا آمد. اين روستا  در نزديکي «بخارا» در «ازبکستان» امروز قرار دارد که در آن زمان بخشي از قلمرو سامانيان بوده‌است. بنا بر پژوهش‌هاي انجام شده، مادر «ابوعلي سينا»، «ستاره» اهل «افشنه» بوده و پدر او نيز ايراني و زادگاهش «بلخ» بوده‌است.

پدر «ابوعلي سينا» از باورمندان عميق مذهب اسماعيلي بود که به هنگام جواني عزم «بخارا» کرد و در آنجا به‌عنوان مأمور دريافت ماليات در دربار «امير نوح‌بن ساماني» به کار مشغول شد. پس از مدتي امير، او را به «افشنه» فرستاد و در آنجا بود که او با «ستاره» ازدواج کرد. حاصل اين ازدواج، دو پسر بود که «ابوعلي»، پسر بزرگتر آن‌هاست. اين خانواده زماني که «ابوعلي» پنج ساله بود به «بخارا» مهاجرت کردند.

در مورد استعداد و هوش «ابوعلي سينا» بسيار گفته‌اند از جمله اين‌که در سن هفت‌سالگي، قرآن را از حفظ مي‌خواند و در ده‌سالگي از يک شخص بقال، رياضيات و فقه اسلامي و شيوه‌ي مباحثات مذهبي را آموخت. زماني که دانش آن بقال ديگر جوابگوي خواست‌هاي او نبود، «ابوعبدالله ناتلي» که فيلسوف برجسته‌اي بود، آموزش او را به عهده گرفت.

«ابوعلي» جوان، نزد «ناتلي»، منطق، هندسه‌ي اقليدس و المجسطي را فراگرفت و پس از آن، علوم طبيعي را بدون کمک معلم و استاد آموخت. از آموختن اين علوم که فارغ شد، تصميم به آموختن طب گرفت. 

او بيشتر کتاب‌هاي آن زمان را از جمله کتاب‌هاي «حنين» و «زکرياي رازي» را بارها و بارها خواند و بر اين دانش نيز احاطه يافت. چيرگي او بر دانش پزشکي آن زمان تا آن جا بود که در سن شانزده‌سالگي، «اميرنوح ساماني» را معالجه کرد و به پاس آن اجازه يافت که از کتابخانه‌ي سلطنتي  امير که داراي مجموعه‌اي غني از کتاب‌هاي نفيس بود راه يابد و به مطالعه بپردازد. مطالعه‌ي چنان کتاب‌هايي براي «ابن سينا» بسيار مغتنم بود چنان‌که او بيشتر وقت خود را در آنجا مي‌گذراند.

«ابوعلي» در شرح حالي كه خود نگاشته است درباره منابع آن كتابخانه مي‌گويد: « هر کتابي را كه نياز داشتم در آن جا پيدا کردم. گذشته از آن، در آن کتابخانه، كتاب هايي يافتم كه نام آنها به گوش بسياري از مردم نرسيده بود و من نيز پيش از آن نديده بودم و پس از آن هم نديدم . من توانستم آن كتاب ها را بخوانم و از آنها بهره ببرم و چون به سن هجده سالگي رسيدم ، از همه اين دانش‌ها فارغ آمدم .»

اما اين کتابخانه در سال 1000 ميلادي دچار حريق شد و در آتش سوخت. دردناک‌تر آن که او از جانب افراد مخالف، به آتش‌زدن کتابخانه متهم شد. هم‌زمان کشمکش‌هاي گوناگوني در اطراف «بخارا» هر روز در حال شکل گرفتن بود. در اين کشاکش‌ها، افرادي که «ابن سينا» را اسماعيلي مي‌دانستند، به مخالفت و کارشکني عليه او برخاستند.

«ابوعلی سينا» چندي بعد در سال 1000 ميلادي، پس از درگذشت پدر خویش، به جاي او، به عنوان  پيشواي مذهب اسماعيلي به انجام وظيفه پرداخت. اين کار، بسياري را عليه او برانگيخت. علاوه بر اين،  عوامل گوناگون ديگري از جمله آشفتگي اوضاع سياسي «بخارا»، او را واداشت که در سن بيست و يک سالگي، به «گرگانج» پايتخت امراء مأمونيه‌ي خوارزم، نقل مکان کند.

در «گرگانج»، شهري در کنار رود سيحون، او با استقبال گرم «ابوالحسن محمد سهيلي» روبه‌روشد. «ابوالحسن سهيلي» خود از بزرگان و فضلاي عصر بود که وزارت «اميرعلي»  را نيز عهده‌دار بود. چندي در آن ديار به سر برد و در آرامشي که به دست آورد، توانست برخي از آثار و کتاب‌هاي خود را تأليف کند.

پس از آن در نتيجه‌ي نفوذ «محمودبن سبکتکين» در خوارزم و تعصب و تنگ نظري سلطان محمود، مجبور شد  به همراهي «ابوسهل مسيحي» پيش از سال 403 ، « گرگانج » را از راه بيابان‌هاي «خوارزم» ترک کند و از راه «نسا»، «ابيورد»، «توس»، «سمنان»، «شقاق» و «جاجرم» به «گرگان» برود.

مسير سفر‌هاي « ابوعلي سينا »

هدف «ابن سينا» از قبول و تحمل رنج سفر آن بود که به دربار «شمس‌المعالي قابوس وُشمگير» برسد که شنيده بود حرمت دانشمندان و اهل ادب را مي‌شناسد. اما در اين ميان خبر رسيد که او را به قتل رسانده‌اند. از اين رو،
«ابن سينا»، به سوي گرگان رهسپار شد. در آنجا نيز آرامشي به کف آورد و توانست به نوشتن کتاب «قانون»، «رساله‌ي سرگذشت»، «‌المبدأ و المعاد»، «ارصادالکلية» و «خلاصة‌المجسطي» بپردازد.

او زماني بعد به «همدان» رفت. در اين شهر مدت نه سال ماندگار شد و وزارت «شمس‌الدوله ابوطاهرشاه خسرو ديلمي» را پذيرفت. در زمان وزارت او بود که سپاهيان «شمس‌الدوله» عليه او طغيان کردند و برکناري او را از اين شغل خواستار شدند. «ابوعلي» نيز مجبور شد که خود را از اين آشفتگي و خطر دورسازد.

او به مدت چهل روز در خانه‌ي «ابوسعيدبن خدوک» پنهان شد و پس از آن بار ديگر به وزارت «شمس‌الدوله» منصوب گرديد. البته پرداختن به امر وزارت، او را از کار نوشتن باز نداشت. در همان زمان بود که به تأليف کتاب «الشفا» پرداخت و از تدريس نيز غافل نگرديد. چندي بعد «شمس‌الدوله» درگذشت و پسر او «سماء‌الدوله» به سلطنت رسيد که از «ابوعلي» خواست وزارت او را نيز بر عهده گيرد. اما «ابوعلي سينا» نپذيرفت و ترجيح داد تا با فراغت بيشتر به نوشتن آثار خود در زمينه‌هاي گوناگون بپردازد.

نپذيرفتن شغل وزارت «سماءالدوله» بهانه‌اي شد تا به جرم مکاتبه با «علاء‌الدوله کاکويه»، او را در قلعه‌ي «فردجان» واقع در ناحيه‌ي «فراهان» کنوني به مدت چهار ماه زنداني سازند. او در مدت بازداشت و اسارت خود در اين نقطه، به نوشتن آثار ديگري چون «کتاب‌الهدايت»، ترجمه و شرح«رساله‌ي حي‌بن‌يقظان»، کتاب «القولنج» و «تدبيرالمنازل» پرداخت.

«ابوعلي سينا» پس از رهايي از زندان، ، درجامه‌ي صوفيان، از همدان گريخت و به اصفهان نزد «علاء‌الدوله کاکويه» رفت. نزد او، با حرمت پذيرفته شد. اين پادشاه، از «ابن سينا» خواست که او را در سفر و حضر و جنگ و صلح همراهي‌ کند. در يکي از همين سفرها بود که «ابوعلي» به گردآوري جدول‌هاي نجومي جديدي پرداخت.

«ابن‌سينا» مدت پانزده سال نيز در اصفهان زندگي کرد. «علاء‌الدوله» همواره او را گرامي مي‌داشت و توانائيش را ارج مي‌نهاد. اين پادشاه، جلساتي ترتيب مي‌داد که در آن مردان مشهور علم و فلسفه در باره‌ي موضوعات مورد علاقه‌شان به بحث مي‌پرداختند. «ابن سينا» در دستگاه حکومتي اصفهان هيچگونه مقام رسمي نداشت و وارد سياست نيز نشد. او تقريباً تمام وقت خود را به نوشتن ‌گذراند. کتاب «شفا» و «قانون» را به اتمام رسانيد و به نوشتن شرحي بر «المجسطي» افلاطون پرداخت و نخستين کتاب خود را به زبان فارسي در باره‌ي فلسفه تأليف کرد. اين دوران، در حقيقت بهترين دوران زندگي «ابوعلي سينا» بوده است. او به زبان عربي تسلط فراوان داشت.

کتاب قانون

«حميد حميد» در مقاله‌اي که در فصلنامه‌ي «ايرانشناسي» با عنوان «ابن‌سينا فرزانه اي متعلق به فرهنگ انساني» مي‌نويسد:

«ابن‌سينا که عمده‌ترين سهم خويش را در عرصه‌ي علم، فلسفه و تفکر عقلي تحت چنان شرايط مسلطي ايفا کرد، بر تفکر علمي و فلسفي نسل‌هاي پس از خود چه در شرق و چه در غرب نفوذ عميقي برجاي نهاد. نيازي به بيان تشريحي اين حقيقت نمي‌بينم که «توماس آگوئيناس Thomas Aguinas» آن‌چنان از ابن‌سينا تأثير گرفته‌است که تنها در قسمت اول از کتاب خود به‌نام «جامع الهيات» بيشتر از دويست و پنجاه بار براي تأييد مطلب خود از ابن‌سينا نقل قول مي‌کند.

فورلاني Furlani تأثير «ابن‌سينا» را در نخستين مهره‌ي فلسفه‌ي نوين يعني در دکارت بازمي‌يابد و «ترويلو» به دنبال فلسفه‌ي ابن‌سينا در نزد «الکساندر دوهالس Alexander de Hales»، «بونا ونتوره Bonaventura»، «روژر بيکن Roger Bacon» و «دونس اسکات Dunas Scotus» مي‌رود و رستاخيزي آن را در مکتب‌هاي پادوا و بولونيا و در پيه‌ترو پومپوناتزي در رنسانس مي‌يابد.

فيلسوف معاصر آلمان «ارنست بلوخ Ernest Bloch» تأثير «ابن‌سينا» را در «داويد دو دينان David de Dinant» ، «پيترو دابانو Pietro d’Abano »، «جئوردانو برونو Giordano Bruno» و «اسپينوزا Spinoza» باز مي‌يابد.

ميراثي با وسعت تأثيري چنين عظيم، خود از آبشخور فرهنگ گسترده‌اي سيراب شده بود. واقعيت اين که «ابن‌سينا» در کار عميق و بسيار متنوع خود، از يک‌سو بر سنن علمي و فرهنگي يونان ناظر بود و از سوي ديگر بر سنن علمي ـ فلسفي و فرهنگي ملل شرق به‌ويژه ايران زرتشتي و هند و ديگر کشورهاي منطقه نظر داشت.»

در جايي ديگر در همين مقاله، «حميد حميد» بر تأثير فرهنگ شرق و غرب بر تفکرات «ابن‌سينا» نيز باز هم تاکيد مي‌کند:

« در ارتباط با دستاوردهاي فلسفي و علمي متفکران ايراني و آثار آنان بايد از ياد نبرد که در آستانه‌ي روئيدن تفکر مستقل فلسفي در ميان فرزانگان مسلمان ايراني، آثار افلاطون، ارسطو، ارشميدس و جالينوس به نحو وسيعي در سراسر منطقه‌ي اسلامي، از آسياي مرکزي و ايران تا شمال آفريقا انتشار يافته بود. همزمان با انتشار ترجمه‌ي نوشته‌هاي سرياني و يوناني، جذب و دريافت متون مربوط به علوم طبيعي، ادبيات فلسفي و اخلاقي و کلامي هند و ايران نيز عمل گرديد و به‌خصوص تأثير آرماني فرهنگ ايراني قبل از اسلام، زرتشتيگري، آيين مهر، زروانيسم ، مانويت و جز اينها چه مستقيم و چه غير مستقيم در تمامي سير تحول فلسفه، کلام و عرفان قرون وسطي محسوس بود.»

 

ابن‌سينا و تاريخ داروسازي

«ابن‌سينا» را در تاريخ پزشکي و داروسازي «ملک‌الاطباء» خوانده‌اند. گفته مي‌شود که در نتيجه‌ي دانش پزشکي او، طب اسلامي در آن زمان به اوج خود رسيد. کتاب‌ها و آثار او در اروپاي غربي تا سالها پس از قرن شانزدهم ميلادي تدريس مي‌شد. آبشخور اين تأثير عظيم، بيشتر ترجمه‌ي کتاب «القانون في‌الطب» «ابن‌سينا»ست که توسط «جراردوس کرموننسين» در قرن دوازدهم به زبان لاتين صورت گرفته‌است.

به دنبال ترجمه‌ي «قانون» به لاتين، اين کتاب توسط «آندره آلپاگو Andrea Alpago» به زبان ايتاليايي ترجمه شد و از اواخر قرن پانزدهم ميلادي، کتاب دانشکده‌هاي پزشکي مسيحيت در اروپا گرديد. اين کتاب در نيمه‌ي آخر قرن پانزدهم ميلادي، شانزده بار و در قرن شانزدهم ميلادي بيش از بيست بار تجديد چاپ گرديده است.

«ابوعلي سينا» به‌عنوان يک پزشک، روش‌هاي خود را بر اساس روش «جالينوس» و پزشکان يوناني ديگر بنا نهاد که کارشان توسط «حنين‌بن اسحاق» طبيب نستوري و پزشک مخصوص خليفه متوکل عباسي ترجمه شده بود. او بيشتر تحت تأثير مکتب «رازي» بود که طبق نظر برخي کارشناسان، بزرگ‌ترين طبيب دنياي اسلام و يکي از بزرگ‌ترين پزشکان همه‌ي اعصار بود.

***

کتاب «قانون» ابن‌سينا، دايرة‌المعارف عظيمي است که بر مبناي دانش‌هاي پذيرفته شده‌ي همان عصر بنا شده‌است. کتاب «قانون»، خود شامل پنج کتاب ديگر است که هر کتاب در جاي خود به چند فن، تعليم، و فصل تقسيم شده‌است.

کتاب اول که کتاب اصلي است به چهار فن تقسيم شده‌است:
1 ـ توصيف بدن انسان، تشريح و فيزيولوژي آن همراه با شرحي از اَخلاط و اَمزاج
2 ـ بيماري هاي رايج، علل و عوارض احتمالي آنها
3 ـ بهداشت عمومي که به توصيف مرگ و ضرورت آن منتهي مي‌گردد
4 ـ درمان بيماري‌هاي رايج

کتاب دوم در شرح چگونگي داروهاست که  785 دارو را با منشأ حيواني، گياهي و معدني آن‌ها باز مي‌گويد.

کتاب سوم از 22 فن تشکيل شده که در باره‌ي بيماري‌هايي است که نه فقط بر بخش مبتلا به به بيماري، که بر کل بدن اثر مي‌گذارند. اين کتاب در باره‌ي جراحي نيز اطلاعاتي به‌دست مي‌دهد.

کتاب چهارم در باره‌ي بيماري‌هايي است که ويژه‌ي يک عضو نيست.

کتاب پنجم در باره‌ي زهرها و پادزهرهاست. همچنين در اين کتاب، درباره‌ي بيماري‌هاي پيچيده و درمان آنها صحبت مي‌کند.

 ***

کُل آثار «ابوعلي‌ سينا»

آثار «ابوعلي»  شامل 238 کتاب و رساله و نامه مي‌شود. او تنها حکيمي است که تقريباً همه‌ي آثارش باقي مانده و بسياري از آنها به طبع رسيده و برخي به زبانهاي مختلف ترجمه شده‌است.

آثار عرفاني «ابوعلي سينا»

•الاشارات و التنبيهات:
در اصول عقايد عرفا و تعريف زاهد و عارف...

•رساله‌هاي زير نيز تحقيقاتي در مسائل مربوط به تصوف دارد:
حثّ‌الذکر، ماهية‌الحزن، حي‌بن‌يقظان، الخلوط، الدعا، الزهد، الصلاة و ماهيتها، رسالة‌الطير، رسالة في‌العشق، العلم‌اللدنّي، رساله‌ي سلامان و ابسال، رساله‌ي في کلمات‌الصوفيه، في مخاطبات الارواح بعد مفارقة‌الاشباح، بيان‌المعجزات و الکرامات، مواقع‌البهام

 آثار «ابوعلي سينا» در منطق و حکمت

 الاشارات و تنبيهات:
حاوي مطالبي است در حکمت و نيز در منطق و علم طبيعي و الهي. در يکي از مهمترين بخش‌هاي اين کتاب، شرح «خواجه نصيرالدين طوسي»، به‌نام «حل مشکلات‌الاشارات» نيز آمده است.

 الانصاف:
اين کتاب از جمله‌ي بزرگ‌ترين کتاب‌هاي شيخ بوده و در آن پس از تحقيق در اقوال مشرقي‌ها يعني شارحان کتاب‌هاي ارسطو در بغداد و ممالک شرقي اسلامي و مغربي‌ها يعني شارحان کتب ارسطو در اسکندريه و ساير مراکز زبان يوناني در شرح حکمت ارسطو، به انصاف از آن‌ها صحبت کده است. از اين کتاب، بخش‌هايي باقي‌مانده‌است مانند  شرح «مقالة‌اللام» از «کتاب‌الحروف» ارسطو و شرح «اثولوجيا» که آن نيز به ارسطو نسبت داده شده است.

• التعليقات علي حواشي کتاب‌النفس لارسطاطاليس
•التعليقات يا ابحاث في‌الحکمة: شامل منطق و طبيعيات و الهيات.
•رسالة‌الحدود: شامل هفتاد اصطلاح در اقسام فلسفه

•الحکمة‌العروضية:
«ابوعلي سينا» اين کتاب را در بيست و يک سالگي به اسم «ابوالحسن احمد ابن‌عبدالله‌العروض»، همسايه‌ي خود در «بخارا» نوشته است.

•الحکمة‌المشرقيه يا الفلسفة‌المشرقية:
که منطق آن در دست است و به انضمام مجموعه‌ي اشعار عربي شيخ که در قاهره چاپ شده است.

•کتاب «الشفا»:
کتاب «الشفا»، مهمترين کتاب «ابن سينا» در حکمت است که چهار قسمت را شامل مي‌شود: منطق، طبيعيات، رياضيات و الهيات.  هر يک از اين بخش‌ها خود به فنون و مقالات و فصل‌هايي ديگر تقسيم مي‌شود. ترجمه‌ي بخش هايي از اين کتاب به عبري، آلماني، لاتين، فرانسوي و فارسي در دست است.

•عيون‌الحکمة:
اين کتاب در منطق طبيعي و الهي نوشته شده که «امام فخر رازي» حکيم مشهور قرن ششم و آغاز قرن هفتم آن را شرح کرده‌است.

•المباحثات:
اين کتاب مجموعه‌اي است از جواب‌هاي شيخ به سؤالاتي که از سوي شاگردان او، «بهمنيار‌بن مرزبان» و  «ابومنصور‌بن زيله» مطرح شده است و به همين سبب در اين کتاب از مطالب متفرق فلسفي سخن به ميان آمده است.

•النجاة:
خلاصه‌اي است از شفا که به قلم خود او نوشته شده و بدين‌سبب حاوي نکات جامعي در باره‌ي منطق و فلسفه است. بخش رياضي اين کتاب را «ابوعبيد‌عبدالواحد‌بن محمد جوزجاني» شاگرد شيخ از قسمت رياضي کتاب الشفا خلاصه کرده است.

«احوال‌النفس» يا کتاب «حال‌المعاد» يا رساله‌ي «في‌علم‌النفس اختلاف‌الناس في امر‌النفس»، مقالة في‌النفس»،  «في‌معرفة‌النفس‌الناطقه»، «المبد‌أ الاول»، «حقايق‌علم التوحيد»،  «سرّالقدر»، «المبدأ ‌و المعاد»، «رسالة‌الاضحوية في امر‌المعاد»، «اثبات‌النبوة»، «الاخلاق و الانفعالات‌النفسانية»، «السياسة»  نيز از ديگر آثار شيخ هستند.

در باب علوم شرعيه:

«ابوعلي سينا» تفسيرهايي بر بعضي از سوره‌هاي قرآن دارد که در واقع در تطبيق اصول عقايد فلسفي بر مبناي دين اسلام نوشته شده است:

تفسير «ثمّ‌استوي الي‌السماء وهي‌دخان»، تفسير «سورة‌الاخلاص» ، تفسير «سورة‌الاعلي»، تفسير «سورة‌الفلق» معروف به «المعوذة‌الاولي»، تفسير «سورة‌الناس» معروف به «المعوّذة‌الثانية».
 

کتاب‌هاي فارسي «ابن‌سينا»

دکتر «ذبيح‌الله صفا» کتاب‌هاي فارسي «ابن‌سينا» را در مجموعه‌ي «تاريخ ادبيات ايران» بدين‌قرار ذکر مي‌کند:

از «ابوعلي سينا» فيلسوف بزرگ، چند کتاب به زبان پارسي باقي مانده‌است که بهتر دانسته‌ايم همه را ذيل يک عنوان مذکور داريم. انتساب بعضي از اين کتاب‌ها به «ابن‌سينا» محقق و نسبت برخي ديگر مورد تأمل است چنان‌که مي‌توان آنها را ترجمه‌هايي از آثار شيخ دانست که غالباً از اختصاصات نثر قرن ششم يا بعد از آنند. از ميان کتاب‌هاي شيخ، نسبت «دانشنامه‌ي علايي» و کتاب «نبض» بدو مسلم است.

• «دانشنامه‌ي علايي»:
اين کتاب را شيخ به خواهش «علاء‌الدوله کاکويه» نوشته‌ و آن را به قصد تحقيق در منطق و طبيعيات و هيئت و موسيقي و مابعد‌الطبيعه تصنيف کرد اما جز به تحرير قسمت منطق و الهيات و طبيعيات، توفيق نيافت و بقيه را شاگرد او «ابوعبيد جوزجاني» به‌عهده گرفت.

 • «رساله‌ي نبض»:
اين رساله شامل بحث در کيفيت آفرينش عناصر ، مزاج‌ها و طبايع است و نيز و بحثي در نقش خون در بدن و نيز نبض و انواع آن دارد. اين کتاب از جمله‌ نخستين کتاب‌هايي است که در فن طب نگاشته شده و حاوي اصطلاحات علمي متعدد به پارسي است.

 • رساله‌ي معراجيه يا «معراجنامه»:
اين رساله را «ابن‌سينا» به خواهش يکي از دوستان خود نگاشته و در باره‌ي پديده‌ي  معراج است و اين‌که معراج، قاعدتاً  روحاني است نه جسماني.

 •«کنوزا‌لمعزّمين»:
شرحي است در باب طلسم و جادوگري.

 • «ظفرنامه»:
ترجمه‌اي است از يک کتاب به زبان پهلوي که منسوب به بزرگمهر حکيم است. «ابوعلي سينا» آن را براي «امير نوح‌بن ساماني» ترجمه کرده‌است.

 • «حکمة‌الموت»:
ترجمه‌اي است از «حکمةالموت» شيخ به عربي.

 • «رساله‌ي نفس»:
ترجمه‌اي است از «رساله‌ي نفس» شيخ به عربي. اصل آن در شانزده فصل و ترجمه‌ي فارسي آن نيز به همان شکل صورت گرفته است.

 • «المبدأ والمعاد»:
اصل عربي اين کتاب نيز در دست است. بعيد نيست که اين نسخه‌ي فارسي، ترجمه‌ي آن باشد.

• «اثبات‌النبوة»:
يا رساله‌ي نبوت که اصل آن به زبان عربي بوده‌است. از ترجمه‌ي فارسي آن نيز نسخه‌هايي در دست است.

• «علل تسلسل موجودات»:
نسخه‌هايي از آن به نام شيخ در دست است.

 • «رساله‌ي جوديه»:
اين رساله در طب بوده و به نام سلطان «محمود غزنوي» است که بايد در انتساب آن به «ابوعلي سينا» ترديد داشت.

• «معيارالعقول»: در علم جرثقيل
• «علم پيشين و برين»
• «رساله در منطق»
• «رساله‌ي عشق»:
اين رساله ترجمه‌اي است از «رسالة‌العشق» خود او.
• «رساله‌ي اکسير»
• «رساله در اقسام نفوس»
• «في‌تشريح‌الاعضاء»
• «رساله در معرفت سموم»
• «حل مشکلات معينه» که گويا  منسوب به شيخ است و نه از آن او.

 

آثار «ابوعلي سينا» در علم رياضي

مهمترين آثار «ابوعلي سينا» را در علوم رياضي بايد در همان کتاب «الشفا (جزء سوم شامل: الارثماطيقي ـ علم‌الموسيقي ـ علم‌الهيئة) ديد. با اين‌حال، «ابوعلي»، رسالات جداگانه‌اي هم در اصول و فروع علم رياضي دارد مانند:

«الزاوية» يا «تحقيق مبادي‌الهندسة»، «رؤية‌الکواکب‌بالليل لا‌بالنهار»، «رسالة في‌الموسيقي»، «الفلک والمنازل» يا «المختصر في‌علم‌الهيئة»، «في‌سبب‌قيام‌الارض‌في‌وسط‌السماء»، «ابطال احکام‌النجوم»، «في‌ابعاد‌الظاهرة‌للاجرام‌السماوية».

 

آرامگاه «ابوعلي سينا»

آرمگاه «ابوعلي سينا» در نزديکي همدان قرار دارد که در سال 1331 خورشيدي افتتاح شده است. البته در بخارا که زادگاه او بوده، براي تهيه‌ي تنديسي از وي، جمجمه‌ي اين دانشمند بزرگ را نزد انسان‌شناس روسي «گورازيموف» فرستادند تا بر اساس شکل استخوان‌ها، نيمرخي از او تهيه گردد. بعدها يک شخص ديگر روسي به نام«آتاسيکوف»، در آن نيم‌رخ اصلاحاتي انجام داد. اين تغييرات هم‌اکنون در مجسمه‌اي که توسط بانوي هنرمندي به نام «سوکولوا» ساخته شده، اعمال گرديده و هم اکنون در بيرون از کتابخانه‌ي «ابوعلي سينا» در «بخارا» کارگذاشته شده‌است.

 

در ايران، در سال 1331 خورشيدي برابر با 1952 ميلادي، به مناسبت هزاره‌ي تولد او جشني برگزار گرديد که در آن گروهي از دانشمندان جهان شرکت داشتند. به علت آن که «ابوعلي سينا» در «بخارا» به دنيا آمده و در آن جا تحصيل کرده است، مردم کنوني اين بخش ـ که زماني جزو قلمرو سامانيان بوده و اکنون بخشي از جمهوري ازبکستان است ـ او را ازبک و ترک مي‌دانند.

از طرف ديگر به دليل آن‌که «ابن سينا» بخشي از آثار خود را به عربي نوشته است، نه تنها عرب‌زبان‌ها که مردم کشورهاي اروپايي نيز در کتاب‌هاي تاريخي خود، کساني همچون او، «ابوريحان بيروني»، «زکرياي رازي» و بسياري ديگر را عرب مي‌دانند.

البته آنچه مسلم است در ايراني بودن اين افراد، جاي ترديد نيست. در آن زمان، زبان عربي، زبان رايج و قابل قبول علم بوده است همچون زبان انگليسي که امروز بسياري از پژوهشگران کشورهاي مختلف دنيا که زبان مادري آنان زبان ديگري است، کتاب‌هاي خود را به انگليسي مي‌نويسند. اگر زبان را در اين موردها بخواهيم ملاک مليت آنان قرار دهيم پس همه يا آمريکايي هستند و يا اهل انگستان. اين قانومندي نيز در آن زمان در باره‌ي انبوهي از دانشمندان ايراني نيز مصداق داشته است.

 

گزارشي تکميلي در باره‌ي آرامگاه «ابوعلي سينا»

گزارشي از اولين همايش «ابن سينا» در سال1333       

خبرگزاري «مهر» گزارشي را که دکتر «ذبيح الله صفا» براي اولين بزرگداشت «ابن سينا» در ايران (سال 1333) تهيه کرده، در تاريخ اول شهريور ماه 1383، در سايت «خيرگزاري مهر» چنين نقل مي‌کند:        

« بنا بر آنچه گروهي از محققان و مورخان نوشته ان، «ابن سينا» در همدان در گذشته و در زير حصار آن شهر نيز دفن شده است. «البيهقي» ، «ابن خلکان»، «ابن العبري»، «خواند مير» و «قاضي نورالله» نيز نوشته اند که مقبره وي در همدان است.

مقبره «ابن سينا» در دره «مراد بيک» در ضلع غربي خيابان «ابوعلي» همدان يعني خياباني که از مرکز شهر رو به جنوب و کمي مايل به غرب امتداد دارد واقع است و در کنار آن قبر «ابوسعدي دخدوک» قرار گرفته است. «ابوسعيد»، از دوستان «ابن سينا» بوده که بعد از غائله شورش سپاهيان «شمس الدولة ديلمي»، مدت چهل روز در خانه وي پنهان بوده است. محل کنوني آرامگاه «ابن سينا» و  «ابوسعيد»، در همان زميني قرار دارد که روزگاري منزل «ابوسعيد» و مدتي نيز مخيفگاه شيخ ما بوده است.

 اين محل در آن روزگار، کنار شهر و پشت باروي جنوبي همدان بوده و تا اواخر قرن سيزدهم هجري چهارطاق کوچکي بر روي قبر آن دو قرار داشته است و چون چهار طاق مذکور به تدريج بر اثر فرسودگي رو به ويراني مي‌رفته است، يکي از شاهزاده خانم‌هاي دانش‌دوست قاجار به نام «نگار خانم» دختر «شاهزاده عباس ميرزا» وليعهد «فتحعليشاه» درصدد تجديد بنا و تعمير آن برآمده‌است.

نوشته‌اند که «نگار خانم» نخست همسر «عبدالله‌خان صارم‌الدوله» از طايفه «حاجي‌لر» بوده و پس از آن به همسري «مصطفي‌قلي‌خان اعتماد السلطنه» درآمده است. به دستور اين شاهزاده خانم، به جاي چهارطاق قديم، گنبدي از آجر ساختند و دو سنگ، يکي روي قبر «ابن سينا» و ديگري روي قبر «ابوسعيد دخدوک» نهادند. پس از درست شدن  آرامگاه با شکوه جديد، سنگ قبرهاي مذکور را در سرسراي آرامگاه قرار داده‌اند.

در شمال آرامگاه، خانه‌هاي مسکوني و در قسمت جنوب آن، حياط آرامگاه قرارداشته است. کتابخانه‌ي آرامگاه که 649 مجلد کتاب داشته به قرائت خانه‌ي «ابوعلي سينا» موسوم بوده است. در داخل آرامگاه، دور دو سنگ قبر «ابوعلي» و «ابوسعيد»، نرده چوبي کوتاهي قرارداده‌اند.

 نظر اعضاء انجمن آثار ملي ايران در مورد بناي جديد آرامگاه بوعلي بر آن بود که اصول معماري قديم و جديد هر دو رعايت شود. با توجه بدين نکته، در خرداد ماه سال 1324 هـ‌. ش طرح نقشه‌ي آن بين مهندسان و فارغ التحصيلان رشته معماري به مسابقه گذارده شد. از بين طرحهاي متعددي که به انجمن رسيد طرح پيشنهادي آقاي مهندس «هوشنگ سيحون» که با نظر آقايان «آندره گدار» مدير کل فني موزه‌ي باستانشناسي و مهندس «محسن فروغي» تهيه شده بود، مورد قبول قرار گرفت و به عنوان جايزه، اجراء ساختمان بر عهده‌ي او واگذار گرديد .

طرح مزبور با توجه به سبک معماري قرني که حکيم در آن مي‌زيسته از روي يکي از قديم‌ترين و عظيم‌ترين بناهاي آن عصر يعني «گنبد قابوس»، که از شاهکارهاي معماري به شمار مي‌رود اقتباس گرديده است. «گنبد قابوس» به موجب کتيبه‌ي موجود بر روي بنا، به سال 375 شمسي برابر با 397 قمري بنا شده است و بدان جهت، بناي آرامگاهي براي «ابن سينا» بدان سبک و شيوه از هر جهت مناسب مي‌نموده است. جالب آن‌جاست ‌که گنبد قابوس در قرن پنجم بنا شده است يعني زماني که قسمتي از دوران زندگاني «ابن سينا» در آن سپري شده است.

در نيمه سال(1326 هـ . ش) انجمن آثار ملي، تصميم به اجراي طرح ساختمان آرامگاه گرفت. در آن هنگام مهندس «سيحون» براي تکميل مطالعات خود در پاريس به سر مي‌برد. پس از آگاهي از تصميم انجمن در خرداد ماه 1327 خورشيدي، طرح‌هاي اجرايي آرامگاه را به‌عنوان پايان‌نامه به دانشکده هنرهاي زيباي پاريس تقديم کرد و سپس در تيرماه همان سال، آنها را براي اجرا به انجمن ارسال داشت. در اوائل سال 1328 بين انجمن آثار ملي ايران و شرکت ساختمان‌هاي کشور (شرکت نسبي مهندس ابتهاج و شرکاء) قرارداد قطعي ساختمان بسته شد و در خرداد ماه همان سال، کار بناي ساختمان آرامگاه آغاز گرديد.

پس از تخريب مقبره‌ي قديم و گشودن قبر «ابوعلي سينا» و «ابوسعيد»، جمجمه و قسمتي از استخوان هاي ابوعلي و قسمتي از استخوانهاي ابوسعيد که باقي مانده بود با حضور افراد معتمد و موثق، پس از تهيه صورت‌جلسه، در جعبه‌هاي مخصوص نهاده و مهر و موم شد تا پس از آماده شدن آرامگاه جديد، مجدداً دفن گردد .

تنديس «ابوعلي سِنا» در ازبکستان

طراح بنا، طرح خود را به نحوي پيش بيني کرده بود که هم يادآور يکي از مقابر عصر زندگي «ابن سينا» و هم نشانه اي از تکامل فن معماري جديد باشد. اين است که معمار بنا در قسمت زيرين، روحيه‌ي بناهاي مصر، ايران و يونان قديم را با تمام عظمت و جلال آنها نشان مي‌دهد و در قسمت زبرين، روش معماري مقبره‌ي «قابوس» رعايت شده است.

بدين ترتيب، طراح ساختمان نشان داده است که «ابن سينا» يک فيلسوف و متفکر بزرگ اسلامي است که بناي افکارش بر علوم و اطلاعاتي که ازملل قديمه رسيده، قرار دارد. سنگ‌هاي خشني که با ابعاد نسبتاً بزرگ در قسمتهاي زيرين بنا به کار رفته، روحيه‌ي استحکام و قدرت را ظاهر مي سازد و ظرافت آميخته با عظمتي که در برج و پايه‌هاي آن ديده مي شود، تفاوت آن‌ها را با سنگ‌هاي خشن نشان مي‌دهد.

باغچه ها و چشمه‌هايي که در حياط ورودي ساختمان کارسازي شده، نمونه‌ي کوچکي از باغ‌هاي معلق «بابل» همراه با طراوتي مشرق زمينانه است. زمين محوطه و زير بناي آرامگاه جمعاً سه هزار و نود متر مربع بوده است. که اکنون به هفت‌ هزار افزايش يافته است.

ساختمان آرامگاه در سال 1330 به پايان رسيد و در بهمن ماه همان سال به نمايندگان انجمن آثار ملي تحويل گرديد. در روز پنجشنبه يازدهم ارديبهشت ماه سال (1331 هــ . ش) با حضور آقايان جهانسوز فرماندار همدان، ابطحي رئيس فرهنگ، ايزديار بازرس فني، رئيس شهرباني، نماينده انجمن آثار ملي و برخي از روحانيان پس از معاينه و بازديد، لاک و مهر جعبه‌هاي محتوي استخوانهاي «ابوعلي» و «ابوسعيد دخدوک» استخوانها با دقت کامل و رعايت موازين شرع و آداب و رسوم معمول، کفن و دفن گرديد. قبر «ابوعلي سينا» در سمت راست مدخل آرامگاه و در سمت چپ او، قبر «ابوسعيد دخدوک» قرار گرفته است .

در حياط شرقي آرامگاه، روبروي در ورودي، در مقابل خيابان «بوعلي»، قبر شاعر ملي ايران «ابوالقاسم عارف قزويني» قرار داد و بر روي سکويي مربع که هر ضلع آن حدود يک متر است سنگ مرمري است که با خط نستعليق زيب، مطالبي با اين مضمون آمده است:

«تصويري که از بن سينا در نسخه هاي کهن، در کتابخانه ها وکليساها، در نسخه هاي قديم کتابهاي اروپايي و ترجمه هاي لاتين آثار او موجود است اصالت ندارد و بيشتر بر حدس و گمان متکي بوده است. از اين رو انجمن آثار ملي تصميم گرفت مجسمه‌اي از او تهيه کند. به همين دليل لازم بود بر اساس مآخذ و مدارک موجود، تصويري از او فراهم آيد.

از اين رو، کميسيون‌هاي متعددي از دانشمنداني که با آثار شيخ و شرح حال او آشنايي داشتند تشکيل گرديد و با توجه به اطلاعاتي که درباره‌ي او به قلم خود وي و نيز شاگردش «ابوعبيد» و همچنين نوشته‌ي «بيهقي» در تتمه‌ي «صوان الحکمة» به‌دست آمده است، تصميم گرفته شد که تصويري از او به وسيله‌ي پيکر تراش معتبر، آقاي «ابوالحسن صديقي» تهيه گردد.»

استاد «صديقي»، در ارديبهشت ماه سال  خورشيدي، تصويري تمام چهره به قلم سياه تهيه کرد که در بيست و يکمين جلسه هيأت مؤسسين انجمن آثار ملي، مورد تصويب واقع گرديد. قرار برآن شد که همين تصوير، مبناي تهيه‌ي مجسمه‌ي ابن سينا نيز قرار گيرد. سرانجام، در ديماه 1328 خورشيدي، نيم‌رخي از چهره‌ي او تهيه گرديد.

چندي بعد از طرف انجمن آثار ملي به استاد «ابوالحسن صديقي» مأموريت داده شد تا با توجه به تصوير تمام رخ ابن سينا، مجسمه‌ي ايستاده اي از شيخ بسازد تا در ميدان «بوعلي» در شهر همدان نصب گردد. اين کار نيز به عهده‌ي استاد صديقي گذاشته شد. حاصل کار، مجسمه‌ا‌ي شد به ارتفاع سه متر و ده سانتي متر و عرض 90 سانتيمتر و به وزن تقريبي چهارتُن. نيمي از اين تنديس، از سنگ يکپارچه‌ي مرمر سفيد قم تهيه شده و هم اکنون بر روي پايه‌اي در ميدان «بوعلي» در انتهاي خيابان «بوعلي» همدان قرار دارد.

از کارهاي ديگري که کميته‌ي جشن هزاره‌ي «ابوعلي سينا» براي بزرگداشت او لازم دانسته بود، تأسيس کتابخانه‌اي بود در جوار آرامگاه وي. در اين باره نظر اعضاء انجمن اين بود که چون «ابن سينا» فيلسوف و دانشمندي جهاني است، لازم است که همه‌ي محافل علمي جهان در تأسيس کتابخانه‌ي او شرکت داشته باشند. از اين رو در سال 1329 خورشيدي، با تهيه‌ي يک اطلاعيه به زبانهاي فارسي ، عربي، فرانسه و انگليسي، از همه‌ي مؤلفان، مؤسسات فرهنگي و ناشران ايراني و خارجي درخواست شد که کتابهايي به انجمن آثار ملي ارسال دارند.

در نتيجه، کتابهاي گوناگون علمي، تاريخي، ادبي و هم‌چنين کتابهايي که درباره «ابن سينا» يا از آثار آن بزرگ‌مرد بود، از کشورهاي مختلف به انجمن آثار ملي ارسال گرديد. هم اکنون چهارهزار و سيصد و چهل و دو جلد کتاب فارسي و عربي در کتابخانه‌ي ابن سينا موجود است که سي مجلد آن‌ها از کتابهاي خطي است و برخي از آنها بسيار نفيس و قابل توجه است. ضمناً پانصد و نود مجلد کتاب به زبانهاي فرانسه، انگليسي، آلماني و غيره نيز در کتابخانه وجود دارد .

 ***

براي تهيه‌ي اين مطلب از منابع زير استفاده شده‌است:

گنج و گنجينه: دکتر «ذبيح‌اله صفا»
تاريخ ادبيات در ايران، جلد اول: دکتر «ذبيح‌الله صفا»
ابن سينا، فرزانه‌اي متعلق به فرهنگ انساني: «حميد حميد»، مجله‌ي ايران‌شناسي، سال سوم
ماهنامه‌ي «پر»، شماره‌ي 102، نوشته‌ي «اي.جي.شلارد»، ترجمه‌ي «محمدرضا توکلي صابري»

+ نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 16:3 توسط Parvin |