تبليغاتX
Pooyeh پویه
 

طاووس خانم، سوگلي فتحعلي‌شاه و سرانجام او

بخش پنجم

 در بخش پيشين تا بدان‌جا اشاره کرديم که شاه قاجار به همبستري «طاووس خانم» بر روي «تخت خورشيد» دست يافت و به افتخار نام او، نام آن را به «تخت طاووس» تغيير داد.

«طاووس خانم» پس از چندي لقب «تاج‌الدوله» يافت. شاه با اهداي جواهرات و توجه خاص به او، سعي داشت تا احترام اهل حرم را نسبت به او برانگيزد و علاقه‌ي خود را به او نشان دهد. از اين رو براي وي عمارتي خاص، موسوم به «چشمه» ساخت که کاخي باشکوه با باغ و بستاني دلگشا و پهناور بود. او حتي گروه ارکستر ويژه‌ي خود را داشت که «بيگم رستم‌آبادي» معروف به «يارشاه» و دختر آقا محمدرضاي موسيقيدان معروف به «شاهوردي» از جمله اعضاي آن گروه بودند.

 «طاووس خانم» داراي سه دختر و سه پسر شد و تا هنگام مرگ «فتحعلي‌شاه» در حرمسراي او زندگي کرد. او علي‌رغم خواهش شاه، هرگز نپذيرفت که به عقد او درآيد و تا پايان زندگي ‌شاه، صيغه‌ي او باقي ماند.

 پس از مرگ شاه، «طاووس خانم» به بين‌النهرين- عراق امروز- رفت و در «نجف» اقامت گزيد. در آن جا به خريد املاک و وقف آنها پرداخت. دوبار نيز به حج رفت و سرانجام در سال 1262 هجري قمري درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد.

 امروزه نيز تصوير نقاشي شده‌ي «تاج‌الدوله» در کاخ گلستان تهران، در موزه‌ي نگارخانه نگهداري مي‌شود. تصوير مورد نظر، حکايت از زيبايي خاص او دارد. اين مورد نيز گفتني است که «طاووس خانم» طبع شعر نيز داشت. زماني که او دختر جواني بود، شاه جمعي از فضلا را براي آموزش او انتخاب کرده بود تا علوم ادبي، منطق و مباني بيان را به او آموزش دهند. اين آموزش چنان تأثيري داشت که ذوق سرودن شعر را در او بيدار ساخت. از استادان وي، مي‌توان از «معتمد‌الدوله‌ نشاط» نام برد. او از صداي خوبي نيز بهره‌مند بود.

 شعر زير نمونه‌اي از اشعار «طاووس خانم» است که زير عنوان «تاج الدوله» خطاب به شاه سروده است:

باد از سر کوي تو گذشتن نتواند
پيغام من دل‌شده را پس که رساند
باشد که دگرباره چو تاجم به سرآيد
بنشيند و در سايه‌ي خويشم بنشاند
تا کي به صبوري بفريبم دل خود را
ديگــر دل بيچـــاره صبــتوري نتوانـــد
اي تاج سر، اي صاحب اورنگ، هم امشب
«تاج» آيـــد و جان را بـــه قدومت بفشانــد
عشق است و خيال تو که ما را به ضعيفي
چون گرد به هر سوي و به هر کو بدواند

از آنجا که «فتحعلي‌شاه» نيز طبع شعر داشت، از جمله براي سوگلي خود «طاووس خانم» شعر مي‌سرود نمونه‌اي از اشعار او را نيز بخوانيد:

 دهنت تنگ‌تر از ديده‌ي مور
دل من تنگ‌تر است از دهنت
دور بــاد از سر کويت، اغيــار
نــرسد صرصر دي بـــر چمنت
نامه را پاي به کويت باز است
که به دامان نرسد دست من

اين پادشاه در وصف ديگر گل‌رخان حرم نيز اشعار بسياري سروده‌است.

 ***

دوران سلطنت «فتحعلي‌شاه» قاجار اگر چه براي خود او دوراني باشکوه و دنيايي پر از لذت و ثروت و نيز معاشرت و مباشرت با زنان زيباروي ايراني و غير ايراني بود، اما براي ملت ايران، ثمري جز بدبختي، گرسنگي، فقر و بيماري نداشت. بيماري وبا، تيفوس و طاعون بيداد مي‌کرد شهرها هر روز ويران‌تر و مردم فقيرتر مي‌شدند. جنگ‌هاي ايران و روسيه، کشور را به تجزيه و نابودي کشاند تا آن جا که هفده ولايت از ولايات ايران از کشور جدا شد. حمله‌‌ي افغان‌ها و ترکمانان در شرق و شمال شرقي کشور، آرامش را از مردم گرفته بود. نفوذ بيش از حد انگلستان نيز موجب تجزيه‌ي «هرات» و قسمت‌هايي از شرق ايران شده بود.

 ***

بخش پنجم حرمسرا را در اينجا بشنويد.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 23:59 توسط Parvin |

 

حرمسراي هزار نفره‌ي «فتحعلي شاه» قاجار و داستان سوگلي او  «طاووس خانم»

                                                            بخش چهارم

 

 اگرچه مورخين ايراني عصر قاجار، از دومين شهريار اين سلسله به‌‌عنوان خاقان کشور، مردي خوش‌اندام، دلير و لايق ياد مي‌کنند، بيگانگان، به‌ويژه ديپلمات‌هاي خارجي که باب رفت و آمد به ايران را گشوده‌ بودند، تصوير ديگري از او ارائه مي‌دهند.

 آنان «فتحعلي‌شاه» را مردي خوش‌گذران، لاابالي، بي‌لياقت، خسيس، دهن‌بين، بي‌ارزش و به شکلي جنون‌آميز زن دوست مي‌دانستند. در سايه‌ي حضور چنين موجود نالايق و ناتوان و در دوران حاکميت او بود که هفده ولايت قفقاز از ايران جدا شد.

شاه قاجار علي‌رغم مشکلات سياسي کشور، زندگي افسانه‌اي خويش را که آميخته به شادکامي و هوس‌هاي سيري‌ناپذيري بود در چهارديواري‌هاي کاخ‌هاي عفن خود مي‌گذراند. تفريح در حرمخانه، سواري، شکار و بازي با ورق، از سرگرمي‌هاي عمده‌ي او بود. ميزان برد و باخت در حرم شاهي به حدي بود که هر کنيز، سالانه، مبلغي تا حدود پانزده هزار تومان به‌عنوان پاداش دريافت مي‌کرد.

 شاه قاجار با وجود داشتن هزار زن عقدي و صيغه، اِبايي نداشت که بازهم رقاصه‌ها، مطرب‌ها، بازيگرها و خواننده‌هاي زن تهران را به قصر خود فراخواند و حتي بدان‌ها مسکن دهد. اين لوليان شهرآشوب، همه‌ي هنرهاي ممکن سرگرم کننده را همراه با زيبايي و دلربايي با خود به قصر شاهي مي‌آوردند و مجلس عيش شاه را با دف و تارو کمانچه و سنتور و تنبک بدل به مرکز هوس‌هاي انساني مي‌کردند. از ميان آنان مي‌توان از مطربه‌هايي چون استاد «زهره» و استاد «مينا» که شادي‌آفرين بزم او بودند، نام برد.

 

رامشگر حرم فتحعليشاه ، تصوير از «لوئِيز دوبووا» نقاش و سياح فرانسوي

هنگامي که پاي مستشاران خارجي به دربار باز مي‌شود، انبوهي از جلوه‌هاي رفتاري ايرانيان از جمله تجمل‌پرستي طبقات گوناگون اجتماعي در خانه‌ها، قصرها، باغها، ضيافت‌ها و نيز آداب مفصل ناهار و شام با غذاهاي خوشمزه و متنوع، صرف قهوه و کشيدن قليان، لباس‌ها، بازارها، گرمابه‌ها، کاروانسراها و مخصوصاً حرمسراهاي اينان، اعجاب و شگفتي بيگانگان را برمي‌انگيزد.

مستشار فرانسوي «گاسپار دروويل» مي‌نويسد:

«بخل و خست فتحعلي‌شاه بي‌اندازه است. او لذتي جز روي هم انباشتن خزاين ندارد. همه ساله قريب ده تا دوازده ميليون فرانک جواهر گرانبها مي‌خرد و آنها را در صندوق‌ها روي هم مي‌ريزد. ضمناً طلاي بي‌حسابي جمع‌آوري مي‌کند. شکي نيست که به زودي کشور خويش را ورشکست خواهد کرد.»

 ***

«طاووس خانم» سوگلي «فتحعلي‌شاه» که بود؟

 «طاووس خانم» که بعدها ملقب به «تاج‌الدوله»‌ي اصفهاني شد از گرجي‌زادگان مقيم اصفهان بود که در آن شهر در يک خانواده‌ي فقير گرجي پا به عرصه‌ي حيات گذاشته بود. راه‌يافتن پريرخان گرجي به حرمسراهاي پادشاهان و دولتمردان ايراني از دوران صفويه آغاز شده بود. زماني که «شاه عباس» به گرجستان لشکر کشيد و آنجا را تصرف کرد، شصت هزار کنيز گرجي را با خود به ايران آورد.

 در باب چگونگي آشنا شدن «فتحعلي‌شاه» با اين دخترک گرجي، چنين نقل مي‌شود که شاه در يکي از سفرهايش به اصفهان، دختر ده، يازده ساله‌ي ژنده‌پوشي را مي‌بيند که صورتي زيبا، موهايي طلايي و چشماني فيروزه‌اي رنگ دارد. اين برخورد با دختر مورد نظر، احساسات شاه را به شدت دگرگون مي‌کند. «فتحعلي‌شاه»، اسب خود را از رفتن باز مي‌دارد و به يکي از خواجه‌سرايان دستور مي‌‌دهد که ترتيب بردن دختر را به حرم شاهي بدهد.

 شب وصل، بستر زفاف را بر تختي گوهر نشان مي‌گسترند که «تخت خورشيد» نام دارد. شاه قاجار به ياد آن دقايق شيرين  همبستري با «طاووس خانم»، تصميم مي‌گيرد نام «تخت خورشيد» را به «تخت طاووس» عوض کند.

 در مورد ويژگي‌هاي تخت طاووس، «لردکرزون» فرانسوي چنين مي‌نويسد:

 «اين تخت مثل تختخواب سفري است که اکثر فرمانروايان مشرق زمين به‌کار مي‌برده‌اند.علاوه بر آن يک اثر ارزشمند، گرانبها و زيباست. سراسر اين تخت با ورقه‌هايي از طلا پرداخت شده‌است و با ظرافت و هنرمندانه آن را قلم‌زني و ميناکاري کرده‌اند. اين تخت با سنگ‌هاي گرانبها مکلل گرديده است. تخت طاووس، هفت پايه‌ي جواهر نشان و دو پله دارد که بر پشت اژدهايي قرار گرفته است. همچنين داراي ديواره‌ي ظريفي است که گرداگرد آن را با کتيبه زينت داده‌اند و پشتي برآمده و بلند آن، سراسر پوشيده از جواهر است.

 تخت مورد نظر در قسمت وسط، بلندي بيشتري دارد و بر رأس آن ستاره‌ي گردي  از الماس نصب شده‌است. در طرفين اين ستاره، دو پرنده‌ي جواهر نشان ديده مي‌شود که بر گوشه‌ي چهارچوبه‌ي عقبي به روي هم قرار داده شده‌اند.»

***

بخش چهارم حرمسرا را در اينجا بشنويد.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 23:54 توسط Parvin |

 

بهاي کنيزان گرجي در ايران ارزان مي‌شود

بخش سوم

آغامحمدخان در تهران خود را آماده‌ي نبردي بزرگ و لشکرکشي به قفقاز و گرجستان مي‌سازد. در هجوم به اين نواحي است که زنان بسياري را نيز از آن ديار به اسارت مي‌گيرد. در اين لشکرکشي‌ها، او از هيچگونه خشونتي دريغ نورزيده است. چنان‌که در «ناسخ‌التواريخ» آمده:

 «آغامحمدخان  بعد از تهيه‌ي تصرفات، هفتاد تن از اعيان گرجيان را عرصه‌ي شمشير ساخت؛ آنگاه به شهر تفليس درآمد و لشکر، دست به يغما برگشادند و چندان که دانستند و توانستند از زر و سيم و ديگر اشياء نفيسه حمل دادند و پانزده هزار تن از زنان و دوشيزگان و مردان و پسران را اسير و دستگير ساختند و کشيشان را دست بسته به رود ارس انداختند.»

 مورخ معاصر ازبک، «فتح‌الله عبدالله‌يف» به نقل از روزنامه‌ي «قفقاز»، در شرح اين وقايع مي‌نويسد:

 «دشمن با جنگ و ستيز وارد «تفليس» شد. سپاهيان ايراني بلاياي وحشتناکي بر شهر وارد آورده، دست به قتل و غارت زده و بخش قابل ملاحظه‌اي از سکنه‌ي آن را نابود ساختند.

بچه‌هاي شيرخوار را از آغوش مادران برمي‌گرفتند و از پاي، آنان را گرفته، به دونيم مي‌کردند، تا تيزي شمشييرهاي خود را بيازمايند. زنان را تحقير کرده و آنان را به اردوگاه خويش مي‌بردند و وادارشان مي‌کردند که کودکان خود را در جاده رها کنند.

 شمايل حضرت «مريم» را روي پل رودخانه‌ي «کورا» گذاشته، گرجيان را وادار مي‌کردند که آن را لگدمال کنند، و بدين وسيله آنها را تحقير مي‌نمودند و هر کس به اين کار تن درنمي‌داد، بلادرنگ او را از پل به رودخانه‌ي «کورا» ـ که ديگر پر از اجساد شده بود ـ پرتاب مي‌کردند.

جاده، پر از کودکاني بود که توسط ايراني‌ها از مادرانشان جدا شده و اينک به‌خاطر مادرانشان زار زار مي‌گريستند.

فاتحان، گرمابه‌هاي مشهور شهر را که از سنگ مرمر و گرانيت ساخته شده بودند، ويران نموده، قورخانه و ضرابخانه را نابود کرده و مدارس، چاپخانه و کليساها را ازبين مي‌بردند. کتابخانه‌ي غني گرجستان به غارت رفت.»

نقل از کتاب «سياست و حرمسرا، زن در عصر قاجار»، نوشته‌‌ي خسرو معتضد ـ نيلوفر کسري» 

   ***

بخش سوم «حرمسرا» را در اينجا بشنوید

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 23:51 توسط Parvin |

 

حرمسراي «آغا محمدخان قاجار»

بخش دوم

 

وقتي سخن از حرمسراي «آغا محمدخان قاجار» که خواجه و خنثي بوده به‌ميان مي‌آيد، انسان دچار شگفتي مي‌شود. اما واقعيت اين است که «آغامحمدخان» نيز که او را در کودکي به دستور «عليقلي ميرزا عادلشاه» برادرزاده‌ي نادرشاه، خواجه کرده بودند، داراي حرمسرايي متشکل از هفده زن ماهرو بود. درباريان و اطرافيان «آغامحمدخان» چنين وانمود مي‌کردند که نمي‌دانند شهريار قاجار، خواجه است.

خواجه‌ي تاجدار که قادر به کامجويي از آنان نبود به گفته‌ي صاحب «تاريخ عضدي» درصدد اذيت و آزار آنها برمي‌آمد.

او چون با مشاهده‌ي رخسار زيبا و اندام دل‌فريب زنان زيبا آتش به‌وجودش مي‌افتاد و درعين حال قادر به کام گرفتن نبود، خشمناک و برافروخته مي‌شد و ديوانه‌وار با شلاق و چوب به جان دختر بيچاره‌اي مي‌افتاد که افتخار هم‌خوابگي سلطان نصيبش شده بود و آزارش مي‌داد. اين موارد و بسياري ويژگي‌هاي ديگر اين شاه قاجار را در برنامه‌ي دوم «حرمسرا» بشنويد.

 ***

بخش دوم «حرمسرا» را در اينجا بشنويد.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 23:49 توسط Parvin |

 

تاريخ ناگفته‌ي حرمسراهاي ايراني

بخش اول 

پديده‌ي حرمسرا و داشتن زنان متعدد، از ديرباز در تاريخ ايران وجود داشته‌است. در کتاب «حيات مردان» از «پلوتارک» در مورد حرمسراي «اردشير دوم هخامنشي» نيز سخن به ميان آمده‌است. «هردوت» از زنان زيبا و دلير ايراني، بسيار و به نيکي ياد مي‌کند. در تاريخ باستان، داستان‌هاي فراواني از مبارزات و رقابت‌هاي زنانه‌ي درون حرمسراهاي عصر هخامنشي نقل شده‌است.

 معروفترين پادشاه ساساني که حرم‌خانه‌اش شهرت فراوان داشته، «خسرو پرويز» بوده‌ است که حدود هزار زن در حرمسراي او زندگي مي‌کرده‌اند. از زنان مشهور او، مي‌توان به «شيرين» و «مريم»، دختر امپراتور روم اشاره کرد. اين شيرين همان کسي است که نظامي، شرح حال دلدادگي‌هاي او را با خسرو پرويز پادشاه ساساني است، زير عنوان منظومه‌ي « خسرو و شيرين » آورده است.

 البته پس از رواج اسلام در ايران، داشتن حرمسرا در ميان خانواده‌هاي ثروتمند و رجال سرشناس نيز رايج گرديد. حتي داشتن زنان عقدي و صيغه در ميان مردم کوچه و بازار نيز چيزي غير عادي نبوده‌است.

 اين نکته را بايد يا‌دآور شد که داشتن زنان متعدد و نگاه داشتن آنان در حرمسرا، تنها در ايران متداول نبوده‌است. بلکه اين سنت در کشورهاي ديگر مشرق زمين از جمله ترکيه‌ي عثماني و دربار هارون‌الرشيد نيز رواج داشته است.

«خسرو معتضد»، يکي از نويسندگان کتاب «سياست و حرمسرا، زن در عصر قاجار» در مقدمه‌ي کتاب مي‌نويسد:

 «انگيزه‌‌ي عمده‌ي نويسندگان اين کتاب بيشتر پردازش و تشريح و تبيين علت عقب ماندن ايران از کاروان ترقي جهان به‌ويژه در قرن نوزدهم ميلادي برابر با قرون سيزده و چهارده هجري قمري است. وقتي پادشاهي چون «فتحعلي‌شاه قاجار» سال‌ها وقت خود را در آن مقطع حساس تاريخي به خوش‌گذراني و زمان‌سپاري بيهوده مي‌گذراند وکلکسيون زنان در خانه‌ي خويش ترتيب مي‌دهد، نيک پيداست که کشور را به حال خود رها مي‌کند و اوقات زيادي براي رسيدگي به امور ملک و مردم برايش باقي نمي‌ماند.

انصاف دهيم زماني که شاهي که در عين حال وظايف رييس مملکت، رييس دولت، قوه‌ي مقننه و حتي قضائيه را به شانه‌هاي ناتوان خود تلنبار کرده و خويشتن را اولي‌الامر هم مي‌خواند، اينسان روزگار به بيهودگي و هوسراني بگذراند و صاحب بيش از 200 فرزند شود، کجا توان و وقت پرداختن به امور مهم کشور را خواهد داشت و آيا نمي‌توان يکي از رازهاي عقب‌ماندگي ايران در 200 سال اخير را از همين گم‌کردن زمامدار در شبستان‌هاي حرمسرايش بازيافت؟!»

مجموعه برنامه‌هايي که زير عنوان «حرمسرا» تهيه شده، آميزه و تنظيمي است از کتاب‌ها و نوشته‌هايي همچون:

ـ سياست و حرمسرا (زن در عصر قاجار)، که با همکاري دو نويسنده‌ي آن، «خسرو معتضد» و «نيلوفر کسري» فراهم آمده‌است.
ـ زنان نامدار تاريخ ايران (مهدعليا، مادر ناصرا‌لدين شاه)، از «فريبرز بختياري اصل»
ـ زن ايراني به روايت سفرنامه‌نويسان فرنگي، از «ميترا مهرآبادي
ـ زنان حرمسراي «ناصرا‌لدين شاه»، نوشته‌ي «دکتر ابوا‌لقاسم تفضلي»
ـ از «فروغ‌السلطنه» تا «انيس‌الدوله»، از «خسرو معتضد»

***

در اين جا ياد آور مي‌شوم که مجموعه‌ي برنامه‌هاي «حرمسرا» در 18 بخش و در فضاي برنامه‌‌هاي راديويي در سال 2003 ميلادي تهيه شده‌است. اينک با برخي تغييرات در آغاز و پايان آن، يک بار ديگر براي دوستداران اين‌گونه مطالب در اختيار آنان قرار مي‌گيرد:

 بخش اول، زن، کنيز، و حرمسرا در ذهنيت مردان.
بخش دوم، حرمسراي «آغامحمدخان» قاجار و شرح ويژگي‌هاي رفتاري او، از جمله جنون شکنجه‌ و آزار.
بخش سوم، شرح لشکرکشي‌هاي «آغامحمدخان»، قتل عام مردم تفليس، نابودي و غارت گرجستان.
بخش چهارم، حرمسراي هزار نفره‌ي «فتحعلي شاه» قاجار و سوگلي او «طاووس» خانم.
بخش پنجم، طاووس خانم و عاقبت او، تهران قديم.
بخش ششم، «سمبل خانم»، قرباني جنون شاهان قاجار و در عين حال سوگلي شاه، طغيان حرمسرا.
بخش هفتم، دنياي درون حرمسرا و شرح مسابقه‌ي نرم تنان و زيبارويان در حضور شاه.
بخش هشتم، داستان دل‌باختن  ‌شاه قاجار در خلال مسابقه‌ي «نرم‌تنان» به جميله، دخترک فقير.
بخش نهم، شرايط محيطي ـ زيستي زنان حرمسراي قاجار.
بخش دهم، سرگرمي‌ها و تفريحات گوناگون زنان حرم.
بخش يازدهم، «مهدعليا» يکي از قدرتمندترين زنان عصر قاجار.
بخش يازدهم، موقعيت زنان دوره‌ي قاجار در خانه و جامعه.
بخش دوازدهم، معرفي چند تن از زنان شاعر حرمسراي قاجار و در بيرون از زحرم،«قرة‌العين».
بخش سيزدهم، زنان هنرمند، شاعر، ترقيخواه در دوره‌ي قاجار و مشروطيت.
بخش چهاردهم، نهضت مشروطيت و شاعران زن ايراني.
بخش پانزدهم، انجمن‌ها و جمعيت‌هاي زنان مبارز در دوره‌ي مشروطيت.
بخش شانزدهم، نقش زنان در آموزش و پرورش در عصر قاجار.
بخش هفدهم، فعاليت زنان در تشکيل روزنامه و مطبوعات.
بخش هيجدهم، بخشي از «خاطرات تاج‌السلطنه».

***

بخش اول «حرمسرا» را در اینجا بشنوید.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 23:47 توسط Parvin |

 

بر بارگاه حکيم بزرگ «توس»
و
«اخوانِ» هميشه در وطن خويش غريب

 بخش دوم


قاصدک ! هان ، چه خبر آوردي ؟
از کجا ، وزکه خبر آوردي؟
خوش خبر باشي ، اما ، اما
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
 
نه زياري ، نه زديار و دياري ، باري
برو آن جا که بود چشمي و گوشي با کس
برو آنجا که ترا منتظرند
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از اين در وطن خويش غريب
قاصدک تجربه هاي همه تلخ
با دلم مي گويد
که دروغي تو، دروغ
که فريبي تو، فريب
قاصدک ! هان ، ولي ... آخر .... اي واي !
راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي ! کجا رفتي ؟ آي ...!
راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمي جايي؟
در اجاقي - طمع شعله نمي بندم - خردک شرري هست هنوز؟
قاصدک !
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دل ام مي گريند 
              

***

به سمت در ورودي باغ بزرگ «فردوسي» مي‌روم. محل فروش بليط، درست دم در و در سمت راست قرار گرفته‌است. قيمت آن براي هر نفر 300 تومان است. به محض ورود، از نگهبان سراغ آرامگاه «اخوان» را مي‌گيرم. اشاره به دور و سمت چپ باغ مي‌کند.

 علاوه بر ارادتي که به «اخوان» دارم، حسي از کنجکاوي مرا به آنجا مي‌کشاند. به ياد  آخرين مطلبي مي‌افتم که در اين مورد خوانده بودم. اين‌که ميراث فرهنگي اجازه‌ي ساخت آرامگاه او را نمي‌دهد و گزارشي از تأثر «فرزانه ابراهيم‌زاده» خبرنگار آن مؤسسه که در يک روز سرد آبان‌ماه به ديدار آرامگاه شاعر مي‌رود و حال و هواي غريبانه‌ي آنجا، چگونگي سنگ مزار «اخوان» بزرگ و غريبي و تنهائي‌اش را به صورت گزارشي براي سايت خبرگزاري «ميراث فرهنگي» مي‌فرستد.

 به قول دوستي، گويا در باغ بزرگ توس، «اخوان» در سايه‌ي عظمت فردوسي به کلي گم شده است. اگر او نيز، در محل دفن ديگر هنرمندان و شاعران قرار مي‌گرفت، چه بسا جايگاه درست خود را باز مي‌يافت و از آرامگاهي اگر نه در ‌شأن و جايگاه ادبي‌اش، بل مناسب و شايسته، برخوردار مي‌شد. او در زندگي خويش نيز با همه‌ي بزرگي روح و مقام ادبي‌اش، در فقر و تنگدستي زيست.

 بر خلاف توصيف خبرنگار «ميراث فرهنگي» که در ديدار از آرامگاه «اخوان»، هوا را بس ناجوانمردانه سرد يافته بود، اين بار اما تابستان است. در اين باغ بزرگ و باشکوه، مي‌شود نمايندگان فکري همه‌ي اقشار جامعه را باز يافت. از ترک و کرد و عرب و فارس.

 باغ زيبايي خاصي دارد. سر سبز و پر از گلهاي گوناگون. هم زيارت و هم سياحت. مردم علاوه بر ديدار از آرامگاه و موزه‌ي «فردوسي»، بساط چاي و نهار را در سايه‌ي درختي و بر چمن باغچه‌اي پهن مي‌کنند و ساعت‌ها در آنجا مي‌مانند. باغ «فردوسي» بيشتر جنبه‌ي توريستي و تفريحي دارد تا فرهنگي. صداي «محمد اصفهاني» فضاي باغ را پر‌کرده‌است. به چه مناسبت؟ نمي‌دانم. شايد براي رضايت زوّار و مردمي که در آنجا هستند.

محوطه‌ي موزه، مرتب پر و خالي مي‌شود. بليط ورودي آنجا نيز 300 تومان است. گرماي فضاي داخل آن، آرامش را از انسان مي‌گيرد. هنوز براي خنک کردن هوا کاري نکرده‌اند. گويا در دست اقدام است. اين مکان، بسيار باشکوه‌ و ديدني‌است. درست در کنار عظمت موزه‌ي «فردوسي» و انبوه باز ديدکنندگان، چمني خشک و زميني آجر فرش و سنگ قبري ساده‌، زينت‌بخش مزار شاعر بزرگ خراسان، «اخوان» است.

 باور کردني نيست. آنچنان غيرعادي مي‌نمايد که باورت مي‌شود تعمدي در کار است. يک سال از زماني که مطلب «ميراث فرهنگي» را خوانده‌ام، مي‌گذرد ولي مشاهدات من از آرامگاه اين شاعر، با آنچه «فرزانه‌ابراهيمي» در يک روز سرد آبانماه شاهد بوده فرقي ندارد. در هواي گرم و آفتابي تابستان که گل و سبزه و گياه، باغ را شکوهي بهشتي بخشيده، اطراف سنگ ساده‌ي مزار «اخوان»، همچنان خشک و بي‌برگ و گل و سبزه است. دريغ از بوته‌ي گلي، سايه‌ي درختي، نمايي و تنديسي و چند خطي در معرفي او!

 ***

گزارش خبرنگار «ميراث فرهنگي» را همراه با صداي شاعر و دو ترانه در اينجا بشنويد.
 

در باره‌ي اخوان ثالث، زندگي و اشعارش با صداي خود شاعر به اينجا مراجعه کنيد.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 23:39 توسط Parvin |

 

بر بارگاه حکيم بزرگ «توس»
و
«اخوانِ» هميشه در وطن خويش غريب

مدت زيادي است که چيزي ننوشته‌ام. اينجا با آخرين پست خود به همين حال مانده‌است. سفر، مشغله‌هاي گوناگون و خرابي کامپيوتر اين تأخير را طولاني‌تر از آن که بايد، ساخت.

بالاخره صداي دوستان و آشنايان درآمد و جوياي اين وقفه‌ي طولاني شدند. البته مطالب «درسايه روشن کلام» از نوع خبر و يا مسائلي نيست که نياز به نوشتن مرتب و هر روزه و يا هفته‌اي داشته باشد، با اين وجود، اين سايت نيز در عمل خوانندگان خاص خود را دارد که جوياي چگونگي آن شده‌اند.

 دوستي که او نيز در طول تابستان دچار همين غيبت طولاني شده بود، مي‌گفت خواننده‌اي از جمله خوانندگان سايتش براي او نامه‌اي فرستاده است بدين مضمون: «آقا شما مرده‌ايد؟!»

اين جمله‌ي پرسشي کوتاه چه از سر مهر باشد و چه کين، نشان دهنده‌ي آن است که خواننده، هر بار که سري به سايت زده با همان آخرين مطلبي که ديده رو‌به‌رو شده‌است و طبيعتاً خواهان ديدن و يا شنيدن مطالب تازه‌اي از اوست زيرا اگر علاقمند نبود نيازي به پي‌گيري نداشت.

حال براي آن که اين آمدن را به گونه‌اي نشان دهم، چند عکسي را که در سفر تابستان گرفته‌ام براي ديدن شما نيز مي‌گذارم.

   ***

 «توس» را يک بار ديگر در سفرهاي پيشين ديده بودم اما اشتياق حضور بر مزار «اخوان» مرا مصمم ساخته بود که در اين سفر بار ديگر به «توس» بروم و بر سر مزار «اخوان» تا از نزديک  شاهد آنچه که شنيده و خوانده بودم، باشم.

 آژانسي کرايه کردم و راهي «توس» شدم. نيم‌روز بود و هواي مشهد گرم و تف‌زده. بيرون از بارگاه حکيم توس، دنيايي است متفاوت از دنياي «رستم» و «اسفنديار» و «سيمرغ» و ماجراهاي دلاوري و حماسه‌اي و عاشقانه‌ي دنياي انديشه‌هاي «فردوسي». مردم با سختي و به هر شکل ممکن براي گذران زتدگي، پوشاندن داغ ننگ فقر و ادامه‌ي بقا، مبارزه مي‌کنند. دنياي بيرون از باغ بزرگ «توس»، کم ديدني نيست!

 تا چشم کار مي‌کند بساط کسب و کار به شکل‌هاي گوناگون گسترده‌است. از پفک فروشي، ذرت‌فروشي، لاتاري، فال تا فروش ميوه و اغذيه و وسايل زينتي و مجسمه‌هاي گوناگون فردوسي. فروشندگان اين بساط‌ها اغلب کودکان هستند بخصوص آنها که تمام سرمايه‌شان پرنده‌ي کوچکي‌است در قفس. پرنده‌ي اسير فقر و فلاکت که فال خوشبختي مي‌گيرد و آينده‌نگري مي‌کند. بين اين کاسبان خردسالِ بازار مکاره‌ي زندگي، انس و الفتي است. آنان از آنجا که فقر را به تساوي دريافته‌اند در کمک به يکديگر و حل مسائل خويش نيز بزرگوارند و حس همدردي ميان آنان، شايد به دليل همان ظلمي که به تساوي بر آنها تحميل گرديده‌است، قوي است.

فرزندان بيرون از باغ «فردوسي» از بر و بالاي «رستم» در دوران کودکي هيچ نشاني ندارند که نسبش به «سام نريمان» مي‌رسد. اينان افسرده و رنج کشيده‌اند و نسبشان به فقر مي‌رسد. در بيرون از باغ «فردوسي» از «سيمرغ» افسانه‌اي نيز خبري نيست که پرهايش را نزد «زال» و «رودابه» مي‌گذارد تا به هنگام دشواري، با آتش‌زدن يکي از آنها، پديدار شود. «سيمرغ» اين کودکان، همان پرنده‌هاي کوچک درون قفسند.

«رستم» قهرمان افسانه‌اي درون باغ، هرگز کودکي نکرد و در دوران کودکي به جرگه‌ي بزرگسالان پيوست و وارد ميدان‌هاي نبرد شد. کودکان بيرون از باغ «فردوسي» نيز همچون «رستم»، کودکي نکرده‌اند و در ميدانهاي سخت زندگي روزانه با جثه‌هاي نحيف و کوچک خود براي زنده ماندن خويش و نه زندگي کردن، در نبردند.

 کمي آن طرف‌تر پيرمردي خراساني با تار يا سه‌تار خود سعي مي‌کند به سبک «ستارزاده» خواننده‌ي ترانه‌هاي خراساني بخواند. او کمتر توجه کسي را به خود جلب مي‌کند و بيشتر براي دل خودش مي‌خواند. لهجه‌ي شيرين خراساني پيرمرد براي خراساني‌ها تازگي ندارد و براي ديگران نيز شايد خيلي قابل فهم نيست. اما آهنگ تار يا سه‌تار او در فضاي گرم و آفتابي آنجا دلنشين و طرب‌انگيز است و شايد براي لحظاتي فضاي سنگين و تلخ بساط فقر و کودکان کار و بدبختي را رنگي ديگر مي‌زند.

 

جز فال پرنده که فروشندگان آن فقط کودکان هستند، بساط لاتاري يا شانسي به گونه‌هاي مختلف برقرار است. فقر و ناگزيري، گاه در همان محدوده‌ي خود بعضي خلاقيت‌ها را نيز به وجود مي‌آورد از جمله وجود نوعي لاتاري که قبلاًً نديده بودم. صاحب بساط، ليوانهاي گوناگوني رادر يک سيني بزرگ قرار مي‌دهد که درون بعضي از آنها پول گذاشته شده است. علاقمندان اين بازي، مقداري پول مي‌پردازند تا بتوانند شيئي يا توپ کوچکي را به طرف ليواني پرتاب کنند که درون آن پول گذاشته شده‌است. متقاضي براي اين نوع لاتاري بسيار زياد است و تعداد تماشاچي نيز فراوان.

 ***

در بيرون از باغ «فردوسي»، بازديدکنندگان مي‌توانند مسيري را با کالسکه يا همان درشکه‌هاي قديمي که شکلي تازه به آن داده‌اند، طي کنند. خانواده‌هاي بچه‌دار از طرفداران پروپاقرص اين کالسکه‌ها هستند.

دو برادر که دوازده و سيزده ساله مي‌نمايند به جز بساط ذرت‌فروشي، مجسمه‌هاي گوناگون از جمله تنديس‌هايي از فردوسي را مي‌فروشند. اين مجسمه‌ها را گويا کارگاههايي در رابطه با ميراث فرهنگي مي‌سازند که در مکاني نزديک محل فروش قرار دارد.

 گرماي هوا بيداد مي‌کند. بايد به درون باغ فردوسي رفت و در سايه‌ي درختي و با ليوان آب خنکي از عطش بيرون و درون کاست.

***

اين مختصر را داشته باشيد تا بعد به درون باغ «فردوسي» برويم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 23:31 توسط Parvin |